فیلم سینمایی «آخرین ایستگاه» با اقتباس از رمانی به همین نام از «جی پارینی»، به زودی در سینماهای جهان نمایش خود را آغاز خواهد کرد. این فیلم به زندگی لئو تولستوی نویسنده روس می‌پردازد.

به گزارش ایبنا، این‌ فیلم را «مایکل‌ هافمن» ‌کارگردانی کرده و فیلمنامه آن را هم بر اساس رمانی از «جی پارینی» نوشته است.


هافمن، کارگردان آمریکایی پیش از این ساخت فیلم‌هایی چون «رویای شب نیمه تابستان»، «قلب‌های جوان» و « بازی» را بر عهده داشته است.

فیلم «آخرین ایستگاه» به مقطعی از زندگی «لئو تولستوی» نویسنده بزرگ روسی و خالق رمان «آنا کارنینا» می‌پردازد.

پارینی نیز از نویسندگان امریکایی است که بیش‌تر در حوزه بیوگرافی ادبی فعالیت می‌کند. از میان آثار وی می‌توان به رمان‌هایی چون «عبور بنجامین»، «پسران ناجور» و بیوگرافی «جان اشتاین بک » اشاره کرد.

این فیلم که بازیگرانی چون «کریستوفر پلامر»، «جیمز مک آووی» و «هلن میرن» در آن بازی کرده‌اند در پایان تابستان سال‌جاری نمایش جهانی خود را آغاز خواهد کرد.

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...