کتاب «گریه نکن بچه‌جان» [Weep not child‬] نوشته انگوگی وا تیونگو [Ngugi wa Thiongo] با ترجمه مهدی غبرایی از سوی انتشارات افق به کتاب‌فروشی‌ها رسید.

گریه نکن بچه‌جان» [Weep not child‬] انگوگی وا تیونگو [Ngugi wa Thiongo]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، این کتاب -که در سری کتاب‌های «شاهکارهای پنج‌میلی‌متری» از این ناشر به چاپ رسیده است- روایت رنجی است که از ناآرامی‌ها، تنش‌ها، در گیری‌های داخلی و استعمار بر قاره‌ی آفریقا روا داشته می‌شود.

در پشت جلد کتاب می‌خوانیم: «ما امروز به همین دلیل اینجاییم. همه‌ی سیاه‌ها با هم برادرند. با هم باید یک‌صدا فریاد بزنیم: «زمان آن فرارسیده! مردم ما را به حال خود بگذارید! ما زمین خود را می‌خواهیم. همین حالا.»

انگوگی وا تیونگو(1938-) نویسنده‌ای کنیایی است که در چند سال اخیر از او به عنوان یکی از برندگان احتمالی جایزه‌ی نوبل یاد شده است. او به خاطر نظریات انتقادی بارها تحت تعقیب حکومت کنیا قرار گرفته.» آثار او در حوزه‌های رمان، داستان کوتاه، مقاله، نمایش‌نامه و تحقیق به بیش از 17 زبان ترجمه شده است.

کتاب «گریه نکن بچه جان» نوشته انگوگی وا تیونگو، در 104 صفحه، در قطع رقعی، جلد شومیز، یه قیمت 16 هزار تومان و با ترجمه مهدی غبرایی، از سوی انتشارات افق به کتاب‌فروشی‌ها راه یافت.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...