ویزای اقامت در سیاره رنج | اعتماد


وقتی می‌خواستیم پا به دنیا بگذاریم هیچ‌کس نگفت تا کی ویزای ماندن در این سیاره رنج را داریم؛ ده سال، ده ماه، ده روز یا فقط ده ساعت.
به دنیا آمدیم. آنقدر بازی خوردیم تا بزرگ شدیم. اصلا همین بازی کار را خراب کرد، سرمان گرمش بود که فراموش کردیم روی باند پرواز هستیم و هر لحظه با شنیدن تیک‌آف باید دنیا را ترک‌کنیم. دنیایی که با همه رنج‌هایش، گنج‌هایی هم داشت که پیدا نکرده، باید بگذاریم و برویم. اما در این بین افرادی هم همیشه هستند که وسطِ بازی زندگی زمین می‌خورند، استخوانی می‌ترکانند، خونی می‌ریزند. یک برگه پر از اعداد پایین و بالا دست‌شان می‌دهند که خط آخرش نوشته: به سمت باند پرواز؛ وقت رفتن نزدیک است. آن وقت است که آدمی دست از بازی می‌کشد و می‌خواهد تازه زندگی کند. گنج‌های گمشده را بیابد و جای رنج‌های کشیده بگذارد. دقایق آخرِ بودنش در دنیا، دنبال زندگی‌اش می‌گردد.

احمد پوری فقط ده ساعت»

احمد پوری در سومین اثرش «فقط ده ساعت» اثری اجتماعی با موضوعیت عشق و مرگ خلق کرده است. رمان قصه جوانی به نام حامد است که سرطان همه بدنش را درگیرکرده و فرصت زیادی برای زنده‌ماندن ندارد. حامد که از خیلی قبل عادت داشته از روزمرّگی‌هایش یادداشت بردارد تا روزی رمانی از زندگی‌اش بنویسد فکرمی‌کند فرصت برای این کار ندارد و یادداشت‌ها را به نزدیک‌ترین دوستانش می‌دهد (دکتر کامی که از کودکی با او بزرگ شده و به واسطه رفاقت و شغلش که روان‌درمان‌گر است از جزییات زندگی‌اش خبر دارد) تا بعد از مرگش آنها را در قالب رمان چاپ‌کند. احمد پوری در رمان «فقط ده ساعت» با دو راوی (حامد و دکتر کامی) در قالب یادداشت‌های حامد، خط قصه را پیش می‌برد. در فصل اول دکتر اینگونه رمان را آغاز می‌کند: من نویسنده نیستم. شغل من روان‌درمانی است. گاه‌گداری نوشته‌ای در زمینه روانشناسی به‌قلم من در نشریات علمی چاپ شده، اما هرگز خودم را نویسنده ندانسته‌ام. این کتاب قرار است چیزی مانند رمان باشد، برمبنای حوادث و ماجراهایی کاملا واقعی. کسی که در نظر داشت خود این کار را بکند و چیزی مانند زندگینامه را با اندک تصرف تبدیل به رمان کند، چهارماه پیش مُرد. او از مدت‌ها قبل مرا در جریان تصمیمش برای نوشتن سرگذشت خود گذاشته بود. حوادثی که برای او در زندگی رخ داده، چندان استثنایی نبود ولی او اعتقاد داشت همین زندگی و مجموع رویدادهای آن، می‌تواند به‌ اندازه کافی جذاب باشد.

فصل‌های حامد عموما دیالوگند و در قالب یادداشت و فصل‌های دکتر کامی بیشتر گره‌گشای یکسری وقایع و مکمل فصل‌های قبل هستند. دکتر در فصل اول به معرفی حامد و شخصیت‌هایی می‌پردازد که بعدا در یادداشت‌های حامد می‌آیند و خرده‌روایت‌های پازل زندگی او را کامل می‌کنند. رمان مجموعه چند قصه زندگی در هم تنیده شده‌ای است با چند گره داستانی که کم‌کم مخاطب را در جریان گذشته‌شان قرار می‌دهد؛ گذشته‌ای که تا نقطه مرگِ حامد ادامه ‌دارد.

یکی از نقاط قوت این رمان شخصیت حامد است؛ جوانی که جرات داشته ترسِ از مرگ را بنویسد و قرار نیست وقتی فهمید می‌میرد قهرمان‌بازی در بیاورد یا بگوید از مرگ نمی‌ترسد که اتفاقا می‌ترسد. مدام در نوشته‌هایش اعتراض می‌کند. «خیلی مسخره‌ست؛ وسط راه جلوِ آدم رو بگیرند بگن بسه دیگه، جلوتر نرو، از این جمع جدا شو، همه‌چیز رو بذار پشت سرت رو هم نگاه نکن، بپر تو تاریکی... انصاف نیست.» ترسِ از مرگ تا جایی پیش می‌رود که با شخصیتی خیالی به نام بهروز (پسرخاله حامد) که به تازگی مرده حرف می‌زند و دیالوگ‌ها چنان واقعی ردوبدل می‌شوند که خواننده به تردید می‌افتد که نکند بهروز واقعا زنده است؟ بهروز در واقع از ترسِ مرگ،‌ زاده شده و در لحظات سخت، نقش یک همدم را دارد؛ کسی که مثل بقیه اطرافیان نگران و ناراحت مرگ حامد نیست: «وقتی از مرگ حرف می‌زنم و مهلت کوتاهم برای ماندن در این دنیا، چهره بهروز بشاش‌تر می‌شود و نطقش بازتر.»

دکتر کامی در اواسط رمان با تطبیق تاریخ‌هایی که از بهروز نوشته با زمان‌هایی که خودش همراه او بوده به این نتیجه می‌رسد بهروز فقط یک خیال است. حامد به جز از مرگ، ترس دیگری هم در زندگی داشته که مسیر زندگی‌اش را تغییر داده. همانا ناتوانی در ابراز عشق است. حامد دوستی‌هایش را تا جایی ادامه ‌داده که به دعوا نرسد. از پایان تلخ وحشت داشته. عاشق بوده اما ابراز نمی‌کرده. فقط کافی بود با یک اشاره عاشقانه به نامزدش (سیما) بفهماند او را دوست دارد تا دلسرد نشود و رهایش نکند. کمبود عشق افسرده‌اش کرده‌. مدام فلسفه‌بافی می‌کند و از این فلسفه‌ها سپری ساخته که از آسیب‌ها حفظش کند اما نمی‎داند همین فلسفه‌ها روزی طناب دارش خواهد شد. آن هم نه یک‌بار که دوبار تکرار می‌شود. حرف‌ها و استدلال‌هایی می‌آورد که خیلی هم محکم نیستند، می‌خواست ثابت کند عشق‌شان از نوع پیشرفته و مدرن است «تلقی آدم‌ها از عشق فرق می‌کند... این حرف‌های کلیشه‌ای دردی را دوا نمی‌کنه. یه‌ذره زمینی باش... عشق واقعی یعنی عشقی که هیچ تحمیلی بر دیگری نداشته باشد. اوج آزادی و اختیار. چیزی فراتر از غرایز انسانی... .»

همین تئوری‌ها بودند که ریشه عشقش را خشکاندند و کم‌کم ریشه خودش را. در یکی از یادداشت‌ها درباره سیما نوشته: «من سیما را دوست دارم. تصور اینکه نداشته باشمش برام سخته.» عشق و سرطان، دو موضوعی که شانه به شانه هم حامد را به مرگ نزدیک می‌کند. نبودِ عشق مثل بودنِ سرطان او را ذره‌ذره از پا درمی‌آورد. سیما در حالی که تشنه شنیدن جمله‌ای عاشقانه است ترکش می‌کند. همین‌طور رویا، کسی که حامد با همه وجود، عاشقش بود و هیچ‌وقت جرات نکرد به او ابراز عشق کند را هم از دست می‌دهد.

از دیگر جلوه‌های این رمان خواب‌هایی است که حامد در اثر مورفین می‌بیند. تصاویری حیرت‌انگیز و پرمعنا که نشان‌دهنده وضعیت روحی حامد هستند که رازهایی را از شخصیت و درونیات او بازگو می‌کند. مثلا خواب می‌بیند که در سفارتخانه اسپانیا است و قرار است ویزا بگیرد و وارد اسپانیا شود تا رویا را ببیند ولی شخصی که قرار است پاسپورتش را مهر کند، خبر می‌دهد که سفیر گفته: فقط ده ساعت می‌تونید تو اسپانیا باشید. ناراحت می‌شود که ده ساعت کافی نیست و چند ماه تقاضای ویزا داشته که شخص تذکر می‌دهد ربطی به او ندارد و دستور سفیر است. قبول می‌کند و ماموری که کنار یک در آهنی ایستاده، در را به روی‌اش باز می‌کند و وارد اسپانیا می‌شود و از دور رویا را با مردی بلند قد خوشتیپ می‌بیند و...

احمد پوری در رمان «فقط ده ساعت» مانند یک فیلم سینمایی فریم‌های یک قسمت از زندگی را کنار هم مونتاژ کرده و مخاطب را مجبور می‌کند با توجه به دیالوگ‌ها تصویر بسازد. شخصیت‌ها را ببیند و مثل یک عروسک‌گردان از یک نقطه ‌به‌نقطه دیگر حرکت‌شان دهد. تنها تصاویری که خواننده می‌بیند خواب‌های حامد است که در جای خود بی‌نظیرند. دیدم داریم میریم مدرسه باهم. ما بچه اون سال‌هاییم، اما خیابون‌ها همه چی مال الانه. تو میگی تو خیابون سر راهمون بمب افتاده و حفره بزرگ باز شده. پلیس می‌گه کسی نباید نزدیک اون حفره بره اما من و تو یه دفعه متوجه می‌شیم کنار حفره‌ایم. من میرم جلوتر. آسفالت زیر پام خالی میشه، می‌افتم تو یه جای لیز و پر از لجن. تو اون بالا گریه می‌کنی و کمک می‌خوای به من میگی هر جا رو دیوار چاه رنگ سفید دیدی بدون سنگه، اون رو بچسب بیا بالا. من دست می‌ذارم رو اولی و یه ذره خودم رو می‌کشم بالا، دومی رو می‌گیرم، اما سنگه از جا در‌میره، دوباره می‌افتم ته چاه. بهت میگم یه راه دیگه بگو. تو گریه می‌کنی و به اونهایی که می‌خوان نزدیک بشند تشر می‌زنی که جلوتر نیان، شاید آسفالت بیشتر بریزه و من اون زیر خفه شم. من خواهش می‌کنم، التماس می‌کنم، اما تو روت رو بر می‌گردونی، به بهانه اینکه داری با مردم صحبت می‌کنی وانمود می‌کنی حرف‌هام رو نشنیدی. احساس می‌کنم دیواره‌ها هم کم‌کم دارن می‌ریزند. با خودم فکر می‌کنم اگه یه کم دیگه بمونم همه این دیواره‌ها آوار می‌شند سرم و تو هم نمی‌تونی من رو ببینی. داد می‌زنم، صدام رو نمی‌شنوی.»

در نگاه اول مرگ حامد دردناک به نظر می‌رسد، که می‌داند به آخر خط رسیده و فرصت بسیار اندکی دارد. اما در همین زمان باقیمانده به اندازه همه عمرش زندگی می‌کند، سیما و رویا را برای آخرین بار می‌بیند و نقاب فلسفی‌اش را پس از سال‌ها برمی‌دارد و فقط برای ده‌ساعت به معنای واقعی زندگی می‌کند. او بدون توجه به اعداد بالا و پایین شده برگه آزمایش، دو قدم این‌و‌ر خط، جایی که بوی مرگ را از خنده‌های ماسیده بر چهره اطرافیانش که با اشک می‌شورند، حس می‌کند، زندگی را زنده می‌کند. حامد یکی از ما است، آدم‎‌هایی که همیشه فکرمی‌کنیم «عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد» و برای گفتن خیلی از حرف‌ها فرصت داریم. فراموش می‌کنیم گاهی مرگ شانه به شانه آدم می‌آید و بدون اینکه متوجهش شویم، مثل هوا که هر لحظه درون ریه‌ها می‌رود، می‌زند به شانه و می‌گوید وقت خداحافظی است... مصداق خوبی از شعر ناظم حکمت:

«و آنگاه به سوی گورم خواهم رفت
با حسرت هیچ‌چیز
مگر ترانه‌ای نیمه‌تمام
بر لبانم... .»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

زنانگی عنصر مغفول و هنوز ناشناخته عصر ماست و باور کنید هرچه بدبختی می‌کشیم از همین جاست... دختر شاهزاده‌ای است که آنقدر پاکدامن و باکره است و عطر بهشت دارد که پرستش می‌شود اما هیچ خواستگاری ندارد... پسرش اروس را مامور می‌کند او را بکشد... به تحریک خواهرانش، قول و قرارش با اروس را زیر پا می‌گذارد... هر زنی همزمان دو ابزار شگفت‌انگیز و البته وحشتناک دارد: چراغ و خنجر ...
پیش از بوکر او هرگز نتوانسته بود صرفا از طریق داستان‌هایش مخارج زندگیش را تامین کند... تنها در بریتانیا ۸۰۰ هزار نسخه فروخته... برنده شدن در این جایزه به یک نوع «تاج‌گذاری» تبدیل شده است... هر سال مجموعه جدیدی از داوران انتخاب می‌شوند... برخی از ناشران نیز رزومه داوران را موشکافی می‌کنند و آثار پیشنهادی را مطابق سلیقه آنها ارائه می‌دهند... برنده شدن بسیاری را تبدیل به نویسندگانی مضطرب می‌کند ...
حکومتی که بنیادش بر تمایز و تبعیض میان شهروندان شکل گرفته است به همان همبستگی اجتماعی نیم‌بند هم لطمات فراوانی وارد می‌کند... «دولت صالحان» همان ارز زبان‌بسته را به نورچشمی‌ها، یا صالحان رده پایین‌تر، اهدا می‌کند... مشکل ایران حتی مقامات فاسد و اصولا فساد نیست. فساد خود نتیجه حکمرانی فشل، نبود آزادی و اقتصاد دولتی است... به فکر کارگران و پابرهنگان و کوخ‌نشینانید؟‌ سلمنا! تورم را مهار کنید که دمار از روزگار همان طبقه درآورده است، وگرنه کاخ‌نشینان که کیف‌شان با تورم کوک می‌شود ...
عشقش او را ترک کرده؛ پدرش دوست ندارد او را ببیند و خودش هم از خودش بیزار است... نسلی که نمی‌تواند بی‌خیال آرمان‌زدگی و شعار باشد... نسلی معلق بین زمین ‌و هوا... دوست دارند قربانی باشند... گذشته‌ای ساخته‌اند برای خودشان از تحقیرها، نبودن‌ها و نداشتن‌ها... سعی کرده زهر و زشتی صحنه‌های اروتیک را بگیرد و به جایش تصاویر طبیعی و بکر از انسان امروز و عشق رقم بزند... ...
دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...