عشق ابتداست و باور انتها | اعتماد


سعید تشکری در رمان «هندوی شیدا» عشق و اعتقاد را تعریف می‌کند. عشقی را که عبارت است از «از کف دادن» و نه «به کف آوردن»؛ و اعتقادی را که بهایی گزاف دارد و باید عاشقانه و از روی رضای کامل پرداخت. بهایی که کمترینش «خود» است و «خود بودن». عشق و اعتقاد در هندوی شیدا، در نهایت به هم می‌پیوندند و تشکری به ما می‌نمایاند که این دو، سنخ و جنس و جوهرشان یکی است، یا بهتر بگوییم: عشق ابتداست و باور، انتها. آن مقدمه است و این، شرح. آن صورت مساله است و این پاسخ و راه‌حل. آن راه است و این مقصد و این نگرش فلسفی دیرینه که در فرهنگ ایرانی چه پیش و چه پس از اسلام، اساس و زیرساخت بینش و تفکر و پایه شناخت چیستی خلقت و چرایی زندگی است و صبغه خویش به هر آیین و فرهنگ که به جبر یا اختیار به این سرزمین راه یافته، داده و با آن هر فرهنگ و آیین وارده را غنا بخشیده است، در قالب داستانی اکنونی و اینجایی با آدم‌هایی اینجایی و اکنونی به‌خوبی و روشنی تبیین شده و به مخاطب انتقال می‌یابد.

سعید تشکری هندوی شیدا

این، داستان آدم‌هایی است که با وجود این‌زمانی و این‌مکانی بودن، متعلقند به هر زمان و مکان. آدم‌هایی در جست‌وجوی اصل و ریشه خویش که در تب و تابِ «شدن»اند و نه خشنود از «بودن» و این تب‌وتاب ممکن است آنان را به راه‌های نارفته ناصحیح هم بکشد، اما چون سمتِ قبله نمای جان‌شان به سوی نیکویی است، از هدایت بهره‌مند می‌شوند و سرانجام به برکت آن، راه و مقصد حقیقی را می‌یابند. در وجود ناصر و پروین این رمان، برخی از مشخصات اصلی زوج‌های عاشق ادبیات غنایی عمیق و اندیشمندانه فارسی را نیز می‌توان مشاهده کرد که این نشانه اشراف نویسنده به آن ادبیات و اندیشه متعالی‌اش است. فی‌المثل «خسرو» را با تغافل و خودبینی و تکبر اشراف‌منشانه‌اش در قیاس با «شیرین» با همه فرهیختگی و استقلال شخصیتش، باورمندی اصیلش، مهر ناب و آتشین آمیخته به حیا و نجابتی ذاتی که بر کجروی خسرو فایق می‌آید و سمت صحیح خوب بودن را بر او مکشوف می‌کند. اما در وجود ناصر «فرهاد»ی اصیل نیز هست که پروین آن را بر خود و ناصر مکشوف می‌سازد.

همچنین شبیه زنان ادبیات غنایی داستانی ما که از نگرش ناب و شخصیت پیراسته و برساخته مهر و پاکبازی و عاطفه عمیق و اعتقادی غیرمدعیانه از فلسفه زیست برخوردار و به بنیان‌های اخلاقی وفادارند، پروین «هندوی شیدا» نیز چنین صفاتی را به کمال دارد و این حرمت همیشگی سعید تشکری است به زن و شخصیت زنان که در این اثر نیز با برجستگی تمام، جلوه دارد. از سویی پروین از سرچشمه زلال و پاک عشق حسینی هم سیراب شده است که این، وجهی عمیق‌تر و وسیع‌تر به شخصیتش می‌بخشد و او را برای خواننده هر چه جالب‌تر می‌سازد. وجود چند زن با شخصیت‌های متفاوت در رمان، هم مانع اغراق و شعاری شدن این احترام به زن می‌شود و هم در قیاس با آنان، احترام مخاطب به شخصیت بلند و ارزشمند پروین افزون‌تر می‌شود: «مامان طلا» یا طلعت، مادر ناصر که فاقد ابعاد پروین و مادرش «بی‌بی نرگس» است و مسبب نامکشوف ماندن ابعاد اعتقادی بالقوه ناصر؛ «تینا» زنی مطلقه و دارای فرزند که خلأ جدایی از همسر و فرزند را با فریب ناصر که ساده‌لوحانه عاشق او شده است پر کرده و چون به تاهل برمی‌گردد، به بهانه سفر به خارج ناصر را در خلأ رها می‌کند؛ خواهران متاهل ناصر که با وجود زندگی در خانواده‌ای مذهبی، به دلیل سوق به ظواهر و آداب غیراصیل شناخت‌شان از زندگی، عشق، و اعتقاد چندان عمیق نیست که اعتقاد و عشق و زیستن را شرمنده نسازند.

اما پروین کیست؟ فرزند جانبازی بی‌ادعا و عمیقا معتقد که خانه‌اش را وقف سیدالشهدا و آداب ساده و اصیل مربوط به ایشان کرده و برآن نام «خیمه» نهاده است. پدری که اکنون نیست و همسرش بی‌بی نرگس و دخترش پروین خیمه‌داری را به‌ عهده دارند و پس از مرگ عاشقانه و زیبای بی‌بی بر مزار مردش که از تاثیرگذارترین فرازهای رمان است، خیمه‌داری را دختر به تنهایی عهده‌دار می‌شود. او دختری است سخت باورمند و دارای شناخت دقیق و فلسفه زیست متعالی و نیز آشنا به مسائل و تکنولوژی روز و فعال در امور فرهنگی، با رشته تخصصی مرمت ابنیه فرهنگی و تاریخی. دختر امروز، که باورهایش ریشه در عرفان اصیل دارد. ناصر پس از شکست عاطفی‌اش در عشق بیتای فریبکار که طی ماجرای عشقی با او، ناخواسته سبب سوختن خانه و زندگی و چهره پدر خویش «آقاجان ریحانی» هم شده، مورد حمایت پدر قرار می‌گیرد.

پدر مردی اصیل و باورمند است که حالا به غفلت خود در پرورش جان جست‌وجوگر و مستعد پسر پی برده و به هدایت فرزند همت گماشته تا از حالت دلگزا و ویرانگر معلق ماندن میان باور و بی‌باوری نجاتش دهد. داستان به شکلی تقدیرگونه اما نه تلخ پیش می‌رود، گویی در گوشه‌ای از شهری دیگر که پدر پسرش را با خود به آنجا می‌برد تا بتواند در رابطه‌ای نزدیک‌تر با او غفلت گذشته را جبران کند، دست تقدیر، پروین را پرورش داده تا این جان پریشان را به آرامش برساند. خیمه این خیمه‌دار، در همسایگی محل سکونت جدید ناصر است و ناصر را اشعه‌های عشق حقیقی ساطع از خیمه، در بر‌می‌گیرد و جانش را جلا و روشنی می‌بخشد. ایمان عمیق پروین بر او اثر می‌گذارد. تاثیری بنیانی. خداوند سبب‌ساز است.

پروین پیش از آشنایی با ناصر، باخت‌های لازم را کرده و بهای اعتقاد را که «خود» و «خود بودن» است، پرداخته و با پشتوانه پدر و مادری راسخ در باورهای‌شان و به برکت درک صحیح از عشق و ایمان والای سیدالشهدا، به شناخت حقیقت ناب نایل آمده است و جانش صبغه زینبی پذیرفته است، خالص و بی‌دروغ و نقاب و البته بی‌هرگونه ادعا، با زیستی ساده و روان و بی‌آلایش. و اکنون این بازنده، برنده‌ترین برندگان است: نمونه یک رهرو سالم و هنجارمند. یک زن واقعی با تمام ظرایف و ظرفیت‌های زنانه که گویی برای ناصر ابتدا مادری می‌کند و پرورشش می‌دهد و ابعاد انسانی و اعتقادی را که شرایط زیست و غفلت‌های مادر و پدر، در ناصر از فعلیت انداخته، به فعلیتی مجدد می‌رساند. ناصر، انسان پاک و پیراسته درون خویش را به یاری پروین بازشناسی می‌کند اما هنوز یک جهش، یک اوج، به پایان ماجرا مانده است: «خسرو فرزام» با نام واقعی «نظام آذرنوش»، خلافکاری عمده که در محل کسب ناصر، کافه هندو، نفوذ کرده و پنهانی در آن به معاملات کلانش می‌پردازد پس از به خودآگاهی رسیدن ناصر توسط پدرش و پروین، با کمک مراجع قانونی لو می‌رود و برای انتقام‌گیری در موقعیتی که ناصر در منزل تنهاست، با او درگیر می‌شود که نتیجه، سوختن چهره ناصر است درست به طریقی که پیش‌تر او سبب سوختگی چهره پدر خویش شده بود و در این شباهت اتفاق‌ها، پیامی هشیارکننده است و اشاره به مدیریت مدبرانه جهان. پرداخت سعید تشکری از این هشدار و اشاره، بسیار تکان‌دهنده و بیدارکننده وجدان آدمی است و تسلط او را بر چینش هدفمندانه رویدادها، از سر آگاهی و شناخت دیدگاه‌های اصیل اعتقادی، به‌خوبی آشکار می‌سازد به‌ویژه که ناصر بر اثر همین سوختگی، بینایی دو چشم را نیز از کف می‌دهد؛ این «باخت» نهایی ناصر است در داستان؛ باختی که بزرگ‌ترین بردش را رقم می‌زند: نابینایی «چشمان سر»، و آغاز بینایی «چشمان دل». بینایی حقیقی. این به خواندن حکایتی عرفانی و عمیق و سبب خودآگاهی می‌ماند و تمام چیزی است که سعید تشکری در رمان «هندوی شیدا» قصد تبیین و تفهیم و انتقالش را دارد: بی‌‌چشم دل، و بدون بینایی دل، آدمی از دیدن حقایق، کور است، کور.

پروین پس از عقدشان در خیمه، مهریه‌اش را عندالمطالبه از ناصر طلب می‌کند: رفتن به زیارت کربلا و به قول خودش نه برای گرفتن شفا، نه برای خواستن چیزی، که برای سلام (و سلام را با فرهنگ پروین، با فرهنگ اصیل و عمیق اعتقادی باید معناکرد، و به مفهومش پی برد.) اما چه کسی باور می‌کند که بزرگواری چون حسین با آن کرم، با آن میهمان‌نوازی، با آن همه مهری که شامل احوال معتقدان خطاکار و نااهلش نیز می‌گردد، این دو پیروِ پیراسته‌اش را که بناست با تولد و پرورش فرزندانی، بر شمار پیروان خالص او بیفزایند، از کمترین لطف خویش محروم کند؟ تشکری داستان را به گونه‌ای می‌پردازد و به پایان می‌برد که خواننده، خود را آماده استقبال از ناصری شفایافته در بازگشت از زیارت، می‌کند، و بی‌آنکه کلامی در این باب بگوید، شکی در مورد شفای ناصرـ که اکنون بی‌گلایه‌ای این وضعیت نابینایی را پذیرفته است- باقی نمی‌گذارد و بزرگوارانی چون حسین، عنایتی افزون‌تر دارند به آنان که اعتقادشان وسیله تجارت و «به کف آوردن» نیست.

شاید سعید تشکری هنگام نگارش این رمان به طرز خودآگاه به باورهای هرزرفته‌ای که امروز در مقیاس جهانی سبب ایجاد فجایع و اضطرابات عظیم شده‌اند نمی‌اندیشیده، اما به نظر من همین فجایع و اضطرابات از اصلی‌ترین انگیزه‌هایش- ولو ناخودآگاه- در آفرینش هندوی شیدا بوده تا اعتقادی را نشان دهد که سبب آرامش روح انسان‌ها و ایجاد صلح و ثبات و آسایش فردی و اجتماعی است.

از حیث زبان و تکنیک نیز، رمان با درونمایه و مفهوم معنوی خویش تناسب یافته است. از پیچیدگی‌های تعقیدی و متکلف و تصنعی خبری نیست. انواع روایت‌های دوم شخص و اول شخص و دانای کل و... تغییرات زاویه دید و روایت، سادگی همراه با عمق، در سراسر اثر بجا و متناسبند و زبان در سطحی میان شعر و نثر به روانی جاری است و هرچه به انتها نزدیک‌تر می‌شود، در تناسب با وضوح بیشتر شخصیت پروین و شکل‌گیری بیشتر شخصیت ناصر و دستیابی‌اش به عمق افزون‌تر از جان و وجود خویش، شکلی موجزتر و عاطفی‌تر و اثرگذارتر می‌یابد.

سعید تشکری شخصیت‌سازی را که بهترین نوعش در تئاتر وجود دارد، در وجه تئاتری خود، چون اندوخته‌ای ارزشمند، اندوخته و در رمان‌هایش از این اندوخته به‌خوبی بهره می‌برد. در این رمان شخصیت‌ها با همه ابعاد ضروری‌شان به‌درستی صیقل خورده‌اند و به رسایی معرفی می‌شوند و چیزی از آنها مبهم یا نامکشوف نمی‌ماند. وجه نمادین نام‌های شخصیت‌ها در این رمان نیز قابل‌تامل است، مانند نام پری برای شخصیت یادشده. پروین، روشن‌ترین ستاره که در واقع یک خوشه ستاره‌ای است برای شخصیتی با خوشه‌ای از صفات روشن معنوی، نرگس برای مادرش، با توجه به مفهوم عمیق نرگس در فرهنگ ملی و اعتقادی ما، و «طلعت»ی که به «طلا» تبدیل شده (مامان طلا، مادر ناصر که این مسخ و تغییر نام با شخصیتش همخوان است) و... کشش داستانی «هندوی شیدا» نیز در اندازه مطلوب است و سرانجام، توصیه نگارنده است به خواندن این رمان که در زمانه ما، بسیار آرامش زا و تسکین‌دهنده روح است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...