صدای زمستان خاموش | شرق


«اسپارانی» وارث خط و سایه و چاقوست. مثل بازی ابر و باد است که بازتابش بر خطوط تیز کوه افتاده است. پایداری وضعیت‌های ناپایدار است، واقعیت همیشه حاضر و به عبارتی، ساحت کج‌واره‌هاست. داستان «حراج بزرگ کمالی» روایت مردی‌ است که دوستانش به ملاقاتش می‌روند و متوجه می‌شوند کمالی پس از شکست عاطفی دیگر قادر به جمع‌‌و‌جور‌‌کردن خودش نیست. راوی ابتدا مدام به کمالی نیش‌و‌کنایه می‌زند و خود را در موقعیتی دست بالاتر از کمالی می‌بیند؛ اما رفته‌رفته، همه‌چیز وارونه می‌شود. مایلم این وارونگی را «موقعیت واژگون» بنامم.

علی امیرریاحی

راوی ابتدا چیزی پیش خود تصور می‌کند؛ ولی با چیز شگفت‌تری مواجه می‌شود و هرم روایت وارونه می‌شود و کمالی با حراج‌کردن خاطراتش به رفقای خود، از رنج آخرین شکست خود را خلاص می‌کند. لحن راوی با طنزی تلخ پنهان در لایه‌ای خونسرد یادآور جهان داستانی ریشخند‌آمیز بهرام صادقی است. از شکوه آخرین عشق فقط حراج خاطراتش برجا مانده است. این لحن بی‌تفاوت در داستان «مردم منتظر» به اوج می‌رسد. در این داستان یک خانواده یکی به دو می‌کند بر سر اینکه چه کسی می‌خواهد به پدر امیر، راوی داستان، بگوید او مرده و باید هرچه زودتر زحمت را کم کند، پشت سر پدر امیر حرف‌ها و زمزمه‌ها از هر سو فرو می‌ریزد، حتی جان آدمی ارزشی ندارد و پدر امیر کمتر مجالی برای تأمل می‌یابد و باید به تقدیر تراژیک خود گردن نهد، بدون هیچ‌گونه ماتم و سوگ چون مردم منتظرند. «پدر از زیر آن پارچه به نشانه تسلیم سری تکان داد، بعد سرش را چرخاند سمتی که فکر می‌کرد مادر باید آن طرف باشد و چیزی گفت شبیه اینکه «ببخشید» مادربزرگ گفت «مردم سرپان زشته».

جای خوشوقتی است که علی امیرریاحی یک نویسنده سیاست‌زده نیست؛ هرچند او مدام در جامه آدم‌هایی که می‌آفریند، فرو می‌رود و وضع خود را در جهان زیر‌و‌رو می‌کند و از خود می‌پرسد این تعهدش در برابر اجتماع، موضع‌گیری در قبال هستی و منظومه جهان را نیز در‌بر می‌گیرد. او بیرونِ هیاهو در کمین نشسته نه میان معرکه و چشم دوربین شکاری‌اش از حوادث روزمره اجتماعی یک دم غفلت نمی‌کند. زندگی اجتماعی را که فرهنگ استبداد در سرشت آن رسوخ کرده، از بیرون می‌نگرد و از منشور ذهن او که می‌گذرد، همین داستان‌هایی می‌شود که با خونسردی محض، پریشانی و گسیختگی اجتماعی را به نمایش می‌گذارند، مثل رنگ‌هایی که بر تابلو نقاشی پهن می‌شوند و شره می‌کنند. پیداست چاقویی خونین در رگ و پی این داستان‌ها دویده و خواننده را هدف گرفته است. چاقویی استخوانی که مثل زمین در خون می‌نشیند و یک وقت دهن باز می‌کند. مرگ در تن اسپارانی پوست می‌اندازد تا مثل مار زهرش را بچکاند و جانش را منفجر کند.

«چطور می‌شود کسی، تن کسی، همه تلخی‌ها و زنجیرهای جهان را رها کند و با خود و تنِ خود به عناد برخیزد؟ و واقعا چطور می‌شود اسپارانی؟ چطور می‌توانی با خودت به عناد برخیزی؟ چطور کسی می‌تواند مرگ را در درون خود پروار کند؟» بر زمینه داستان‌ها که خاکستری‌ها، سربی‌ها، کبودی‌ها، نیلی‌ها، خاکی‌ها و اخرایی‌ها پهن می‌شوند، گاه لکه‌های سبز و زردی نشت می‌کند، قرمز خیره‌کننده‌ای می‌درخشد و دوباره پاک می‌شود. زهرخندی که جهان‌واره معوج اسپارانی نقش می‌زند، همان بازتابِ جهان ماست. جهان‌واره امیرریاحی محتوا ندارد، صورتی مهندسی‌شده دارد که انگیزه تحقق محتواست. شکلِ صورت محتوا را تعیین می‌کند و خصلت این ادبیات یک صدای منحصر به نویسنده و رساست که تقلید کورکورانه نیست. این صدا از خود فراتر گذشته تا «خود»ی ناشناخته و دیگر را کشف کند. غایت این ادبیات خوانندگان در اقلیت است. شاید بتوان تجربه «فکری- هنری» امیرریاحی را از برخورد با جهان نامستقیم و از کنار دانست. شخصیت ادبی او از شخصیت اجتماعی‌اش نمایان‌تر است؛ هرچند کمی از اجتماع فاصله گرفته؛ اما در دل اجتماع روزگار خود است. موضوع اغلب داستان‌های او مرگ، تنهایی، حسرت گذشته، عشق، و سرگشتگی است.

در داستان «عامل نقشه‌ها» پیرزن و پیرمردی را می‌بینیم که آمده‌اند پیش راوی چیزی بگویند، چیزی که انگار نیاز به رسیدگی دارد و رفته‌رفته متوجه می‌شویم در شهری که همه در آن دیر می‌رسند، نظم همیشگی دچار اختلال شده است. پیرزن و پیرمرد مدام میان حرف هم می‌دوند و موشکافانه از گم‌شدن یک شهر می‌گویند که به فراموشی سپرده شده؛ به عبارتی، دچار «عارضه نسیان» شده است. داستان‌های امیرریاحی نه با گفتن؛ بلکه با امتناع از گفتن، بیان می‌شود. او نظاره‌گری است بی‌تفاوت و خونسرد که رابطه آرام خواننده با متن را از بنیاد مختل می‌کند و از همان آغاز چارچوب «موقعیت» را و قید زمانی و مکانیِ امر واقع را درهم می‌شکند و موقعیتی می‌آفریند همگون با چارچوب نگاه خود به آدم‌ها و جهان. در این جهان نه خارق‌العاده‌بودن؛ بلکه بدیهی‌بودن «امر نامعمول» است که خواننده را شوکه می‌کند. در داستان «انحطاط یک ویراستار» مردی متوجه می‌شود هیچ چیز از اعضای بدنش یا اجزای صورتش سر جای خود نیست و هر روز یک جایش در‌می‌رود یا حرکت می‌کند «تمام اجزای صورتش از جای خود حرکت کرده بودند. دماغش نود درجه درجا چرخیده بود و حرکت کرده بود تا حوالی چشم راستش. چشم چپ با حفره خود کمی پایین‌تر سُریده بود و ابروها با حالتی شبیه علامت مساوی جای لب‌هایش قرار گرفته بودند». در این داستان ریخت آدم چنان هولناک در هم می‌شکند و از شکل طبیعی گرفته می‌شود که جهان ریخت‌شناسی فرانسیس بیکن را به ذهن متبادر می‌کند.

آنچه در این داستان می‌خوانیم «غیبت شکل» است. بدنی که آرام شکل هنجار خود را از دست می‌دهد و نابهنجار می‌شود، درست مثل لبخند دردناک تقی‌پور در داستان زمهریر که نشان مرگ دارد در شهری که دچار عرضه بی‌مرگی است و آدم‌ها طرز مردن غریبی دارند. در داستان «پای شکسته زرافه» باز همان موقعیت دردناک را می‌بینیم که مثل صدای زمستان خاموش با لحن ریشخند‌آمیز سردش عرق سردی بر تن خواننده می‌نشاند. داستان‌های «اسپارانی»، تماما بازنمایی یک زمستان پرتب‌وتابِ خاموش هستند با صدای دور ضربه‌نواختن دارکوبی به درختی استوار در برف، صدایی که دور و نزدیک می‌شود و طنین مداوم این صدا تا زمان دراز درون سر آدم می‌ماند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...