مجموعه‌داستان «مرگ در سی‌وپنج‌سالگی» نوشته ارغوان اشترانی توسط نشر مفاهیم به چاپ دوم رسید.

مرگ در سی‌وپنج‌سالگی ارغوان اشترانی

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، چاپ اول این‌کتاب سال ۹۸ به بازار نشر آمده بود.

کتاب پیش‌رو ۱۴ داستان کوتاه با این‌عناوین را شامل می‌شود: مرگ در سی‌وپنج‌سالگی، شهر هرت، هفت پرده، جایزه میلیون‌دلاری، شلیک، سیب را می‌دزدم، عکس بریده، بازیگر، چمدان من کجاست؟ نگاه بازی، تاریخ مصرف، کافه پل، مرگ و زندگی، وقتی کافه‌ات را گم می‌کنی.

در بخشی از داستان «جایزه میلیون‌دلاری» از این‌کتاب می‌خوانیم:

شاید بهتر بود مثل همیشه سکوت می‌کرد و مثل تمام آدمها به مراسم سوم و هفتی که پدرش از آن متنفر بود فکر می‌کرد و سعی می‌کرد که هرچه با شکوه‌تر برگزار شود. شاید اگر مثل تمام آدمها به بزرگی سبد گلهایی که در تشیع جنازه آورده بودند، امتیاز می‌داد بیشترین امتیاز از آن صاحب بنز می‌شد. می‌دانست صاحب بنز لعنتی هم بالاخره می‌آید و بعد از ۴۰ روز، لباس سیاه پوشیدن با هدیه‌ای گران قیمت او را از عزا درمی‌آورد و وانمود می‌کند که آب از آب تکان نخورده است...

چاپ دوم این‌کتاب با ۱۴۴ صفحه، شمارگان ۵۰۰ نسخه و قیمت ۳۵ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...
دخترک چهارده‌ساله‌ای که دانه برای پرندگان می‌فروشد... چون شب‌ها رخت‌خوابش را خیس می‌کرده، از خانه‌ها رانده شده است... بسیار چاق است و عاشق بازی بیلیارد... در فلوریا بادکنک می‌فروشد و خود عاشق بادکنک است... در ماه‌های اکتبر و نوامبر در منطقه‌ی فلوریا پرنده صید می‌کنند... سرگذشت کودکان سرگردان و بی‌سرپرست استانبول... تنها کودکی که امکان دارد بتواند زندگی و آینده‌اش را نجات دهد ...
می‌خواهد حقوقِ ازدست‌رفته همسرش را به دست آورد، اما برای اثباتِ قابلیتهای خودش و به‌دست‌آوردن مال و جاه به صغیر و کبیر رحم نمی‌کند و دیگران در نظرش در حکم ابزارند... چشم‌انداز من بیشتر متوجه تداوم ادبیاتِ نیاکان بوده و هست... اصل را بر شناخت بگذاریم... اجازه بدهید به‌جای لفظ‌های آزادی و دموکراسی که فرصتِ فهمِ آن به ما داده نشده، بگویم قانون... ملتی که از خودش تهی شود دیگر ارجی نخواهد داشت و بیش از آنکه تا اکنون لِه شده‌ایم لِه خواهیم شد ...
موسیقی زنگ‌دار و پرسروصدا و آشفته و مقطعِ «انسانِ طبیعت/ انسانِ تاریخ» را بر زمینه‌ی سکوت در بیابان/ تمنا به گوش می‌رسانند... دستگاه مستبدانه‌ی خشن با تقسیم‌کردن سرزمین، برخلاف انتظار، مردم را از سرزمین محروم می‌کند و چرخه‌ی وام تمام‌ناشدنی را آغاز می‌کند و اودیپ را ممکن می‌سازد... پس از نقد «خانواده‌ی مقدس» و پنج مغالطه‌ی روانکاوی، مبادرت به تبارشناسی همزمان اودیپ و دولت لازم می‌آید ...