مردی که هویت یک ملت را زنده کرد | اعتماد
 

وقتی کتاب خاطرات شیخ مجیب‌الرحمان [خاطرات ناتمام] منتشر شد در دیداری با دوستی عزیز یک جلد برایش هدیه بردم. نگاهی به کتاب انداخت و گفت:«سعی کن سراغ ترجمه کتاب‌های بهتر بروی. بنگلادش و شیخ مجیب‌الرحمان مگر چه اهمیتی دارد؟ اصلا بنگلادش کجای دنیاست!» فرصتی دست نداد با هم در این خصوص گفت‌وگو کنیم. اما این جملات در ذهنم بود و در راه بازگشت به خانه به آن فکر می‌کردم. شخصا معتقدم خواندن کتاب خاطرات مبارزات سیاسی شیخ مجیب‌الرحمان، رهبر استقلال بنگلادش که برای اولین ‌بار در ایران منتشر شده از این جهت اهمیت دارد که بنگلادش مدلی موفق از کشورهای استقلال یافته را ارایه کرده که توانسته با صبر و حوصله و هوشمندی با خونتای نظامی مبارزه کند و پس از استقلال مسیر رشد و شکوفایی را در میانه دو کشوری مثل هند و پاکستان که سابقه خصومت‌های‌شان دیرینه و خونین است در حاشیه امنیتی که برای خودش ایجاد کرده طی کند.

خاطرات ناتمام» [The unfinished memoir] شیخ مجیب الرحمان [Mujibur Rahman]

مسلما برای طی کردن این مسیر رهبران بنگلادش از مجیب‌الرحمان گرفته تا مقاماتی که پس از استقلال قدرت را در دست گرفتند، درگام نخست باید روی فرهنگ عمومی مردم بسیار کار می‌کردند. استقلال کشوری رخ نخواهد داد مگر اینکه درگام نخست جدا شدن از استعمار در ذهن عامه مردم رخ داده باشد. آن‌ وقت است که رهبری هوشمند مانند مجیب‌الرحمان خواهد توانست توده مردم را به حرکت درآورد و این دقیقا شرحی است که خواننده در سطور این کتاب مرور خواهد کرد. مجیب‌الرحمان نشان داد که با شجاعت و سماجت می‌توان جمعیتی را در پس هدفی بزرگ بسیج کرد. مجیب‌الرحمان نشان داد که می‌شود با دست خالی بدون برخورداری از منابع مالی آنچنانی و صرفا با تکیه بر اعتماد و قدرت مردم، بزرگ‌ترین قدرت‌ها را به زانو درآورد.

تاثیر شیخ مجیب بر فرهنگ عمومی بنگلادش در مسیر رسیدن به استقلال حتی بعد از محقق شدن هدف نیز ادامه یافت. حتی زمانی که شیخ مجیب به دست کودتاگران نظامی به همراه 16عضو خانواده‌اش ترور شد، باز هم حرکت توده مردم بنگال به سمت استقلال متوقف نشد. بنگلادش را می‌توان کشوری دانست که حرکت به سمت کنار زدن نظامیان از قدرت و متعاقبا طی کردن مسیر رشد شکوفایی در آن از پایین به بالا طی شد و اتفاقا موفقیت‌آمیز هم بود. حتی پاکستان نیز نتوانست سال‌ها بعد از استقلال بنگلادش از همسایه جوان خود الگوبرداری کند و از زیر یوغ حاکمیت نظامیان رها شود. نکته جالب اینکه بنگلادش توانست در سال 2019 با عبور از پاکستان و با 303 میلیارد دلار تولید ناخالص داخلی به عنوان دومین اقتصاد بزرگ شبه قاره شناخته شود. پیش‌بینی می‌شود اگر بنگلادش به همین روند ادامه دهد، فاصله‌اش را با پاکستان نیز بیشتر خواهد کرد.

اخیرا بنگلادش پنجاهمین سالگرد استقلال خود را از پاکستان جشن گرفته است. امروز، بنگلادش 50ساله، مرحله دوم آزادی خود را جشن می‌گیرد و به تدریج از پیله انزوا خارج شده و سعی می‌کند، نقش قدرتمند‌تری در منطقه جنوب آسیا بازی کند.

سال 1971 وقتی که بنگلادش در پی تلاش‌های بی‌وقفه شیخ مجیب‌الرحمان و پس از جنگی خونین از پاکستان مستقل شد،کمتر کسی در جهان فکرش را می‌کرد که این کشور نوپا شانسی برای ترقی و پیشرفت داشته باشد. برای‌ سال‌ها بنگلادش یکی از فقیرترین کشورهای جهان بود که مدام با قطحی وگرسنگی و بیماری‌های واگیردار دست و پنجه نرم می‌کرد. اما طی سال‌های اخیر رشد اقتصادی بالا و ثابت، این کشور را به دنیای کشورهای در حال توسعه وارد کرد. پیش‌بینی می‌شود بنگلادش با همین رویه بتواند در سال 2026 از جمع کشورهای توسعه نیافته خارج شود.کاهش چشمگیر میزان فقر، افزایش سن امید به زندگی و افزایش نرخ سواد‌آموزی همچنین نقش‌آفرینی بیشتر زنان در تحولات کشور از جمله دستاوردهای مشهود بنگلادش بوده است. نکته جالب این است تمامی مواردی که ذکر شد دقیقا و مشخصا از اهداف بلندمدت شیخ مجیب‌الرحمان بود.

اهدافی که با تکیه بر آنها توده مردم را به سمت آزادی به حرکت درآورد. استقلال بنگلادش و کاری که مجیب‌الرحمان با پاکستان کرد آنقدر برای خونتای نظامی پاکستان گران تمام شد که هنوز هم در این کشور هیچ سخنی از جنگ استقلال سال 1971 به میان نمی‌آید.گویی پاکستانی‌ها تمایلی ندارند از این شکست خفّت‌بار یاد کنند. در پاکستان، تاریخ این جنگ حتی از کتب درسی دانشگاهی هم حذف شده است و هیچ سخنی از سرکوب نظامی مردم بنگال توسط خونتای نظامی پاکستان به میان نمی‌آید. به جای آن پاکستانی‌ها از استقلال بنگلادش با عنوان «سقوط داکا» یاد می‌کنند!

جالب اینجاست که پس از رهایی بنگلادش از حاکمیت خونتای نظامی پاکستان، پاکستان حتی بیشتر از گذشته در دامن نظامی‌گری افتاد. پاکستانی‌ها با شعار «دیگر هرگز تکرار نخواهد شد» سعی کردند هزینه‌های نظامی خود را افزایش دهند و حتی به سمت ساخت سلاح هسته‌ای هم حرکت کردند. در واقع درسی که پاکستانی‌ها از وقایع سال 1971 گرفتند این بود که ارتش باید قوی‌تر از گذشته باشد تا دیگر شکستی مانند شکست سال 1971را تجربه نکند. علاوه بر این همان‌طورکه شیخ مجیب در خاطراتش نوشته، یکی از مهم‌ترین دستاوردهای این کشور خارج شدن از کنترل هند و پاکستان بود و دقیقا به همین دلیل است که امروزه بنگلادش از درگیری‌های خونین میان هند و پاکستان مبرا و به دور است. نباید فراموش کرد که بنگلادش با 170 میلیون نفر جمعیت هشتمین کشور پرجمعیت دنیاست. تصورش را بکنید که چگونه مجیب‌الرحمان توانست کشوری با این جمعیت را یک صدا در پس آرمان استقلال بسیج کند. سال‌های دهه 40، 50، 60 و 70 میلادی به ‌طور بدیهی سطح سواد و فرهنگ مردم بنگلادش به میزان فعلی نبود. اما مجیب‌الرحمان در آن زمان صرفا با فعالیت خستگی‌ناپذیر حزبی توانست پایگاهی برای آرمان‌هایش ایجاد کند. هر چند فعالیت‌ احزاب در بنگلادش آزاد بود اما همین احزاب گاه و بیگاه از سوی خونتای نظامی سرکوب و چهره‌های شاخص‌شان راهی زندان می‌شدند.

یکی دیگر از مهم‌ترین نکات در خصوص جنبش استقلال بنگلادش به رهبری مجیب‌الرحمان این است که جرقه این جنبش با اعتراضات گسترده مردمی در دفاع از زبان بنگالی به عنوان زبان ملی آغاز شد. مردم بنگال که آن زمان پاکستان شرقی نامیده می‌شد به زبان بنگالی صحبت می‌کردند و در پاکستان غربی که مرکزیت سیاسی داشت، زبان رایج اردو بود. در برهه‌ای از زمان اعلام شد که زبان اردو باید زبان رسمی همه نقاط پاکستان باشد. مجیب‌الرحمان که در آن زمان به تازگی کار حزبی را آغاز کرده بود با بسیج نیروها و کار روی افکار عمومی در مقابل این فرمان ایستاد. مجیب‌الرحمان آنقدر جسارت داشت که حتی در مقابل محمدعلی جناح که او هم موافق انتخاب زبان اردو به عنوان زبان ملی بود، ایستاد. ایستادن در مقابل محمدعلی جناح که یکی از نزدیکان مهاتما گاندی بود، کاری بسیار جسورانه بود.

هنوز هم تصورش سخت است که جوانی بتواند در مقابل سیاست‌مداری سترگ چون جناح بایستد. در نتیجه این مقاومت مجیب‌الرحمان این بود که تظاهرات گستره مردمی در دفاع از زبان بنگالی به عنوان زبان ملی برگزارکه البته به‌شدت سرکوب نیز شد. شاید بتوان گفت که مردم بنگال اولین ملتی بودند که جنبش آزادی‌خواهی‌ استقلال‌طلبی‌شان با خون دادن در راه دفاع از زبان ملی‌شان آغاز شد. بعد از این اعتراضات بود که مجیب‌الرحمان به عنوان یکی از رهبران برجسته جنبش مردمی بنگال شناخته شد. در تداوم جنبش زبان ملی، همه جنبش‌های مهم بنگالی‌ها شامل جبهه متحد انتخابات، جنبش ضد ژنرال ایوب‌خان و جنبش‌های انتخاباتی دیگر در دفاع از حاکمیت مردم بنگال بر سرنوشت خود شکل گرفت. شاید بتوان از جهاتی اعترضات گسترده مردم در حمایت از زبان ملی را با راه‌پیمایی نمک ماهاتما گاندی در هند مقایسه کرد. اقدامی که با محوریت یکی از نیازهای اساسی مردم هند و حق مسلم و مشروع آنها در استخراج و خرید و فروش نمک اقیانوس هند آغاز شد و در نهایت حاکمیت انگلیسی در هند را به زانو درآورد. آنچه در کتاب خاطرات شیخ مجیب‌الرحمان به وضوح به چشم می‌خورد، شناخت دقیق او از مردم کشورش و نیازهای‌شان است. مجیب‌الرحمان به معنای واقعی کلمه از مردم و با مردم بود.

اگر بخواهم سخن کوتاه کنم باید بگویم که جهان چیزی نیست چون چگونگی گردش و چرخش نسل‌ها از پس نسل‌ها در چرخ ابدی روزگاری که زنان و مردان بازیگران اصلی آن هستند و در این چرخش رقابت‌ها، دشمنی‌ها و دوستی‌هایی شکل می‌گیرند که داستان جهان براساس آنها روایت می‌شود و در این میان انسان نقش‌آفرین اصلی است. به دست می‌آورد و از دست می‌دهد و تلاش می‌کند در این روزگار،گلیم خود را از آب بیرون بکشد. اما آنچه همواره انسان به دنبالش بوده آزادی است و به‌رغم تلاش هزاران ساله انسان در این مسیر در بسیاری از برهه‌های تاریخی در رسیدن به این آرزو ناکام بوده است. در طول تاریخ بسیاری از نسل‌ها، ملت‌ها، نژادها، فرهنگ‌ها، تمدن‌ها و زنان و مردانی بوده‌اند که آمدند ملت ساختند، آزادی ایجاد کردند، الهیات را گسترش دادند، فلسفه را شکوفا کردند، سیاست و جامعه‌شناسی استوار کردند و رفتند اما همچنان مسیر رسیدن به صلح و زندگی مطلوبی که برای تمدن جدید در نظر داشتند را چراغان کردند.

اگر فرهنگی نو، مفهومی بدیع، تحقیقات راهگشا، سیاست‌هایی مطلوب و تمدنی قدرتمند به جا مانده، همگی از نتایج تلاش‌هایی است که در گذشته انجام شده. برخی از این تلاش‌ها در حافظه تاریخ ثبت و ضبط نشده و برخی دیگر همچنان نسل به نسل منتقل می‌شود. بنگالی‌‌ها ملتی هستند که در طول تاریخ به کرّات قربانی حملات و تهاجم‌ها بوده‌اند و در برخی برهه‌های زمانی حتی در زمین مادری‌شان کولی و آواره نامیده شده‌اند. از منظر زمان، آنها در مقاطع مختلف غرور، آزادی، الهیات، زبان ملی و فرهنگ خود را تاراج‌شده یافتند. در چنین شرایطی بود که مجیب‌الرحمان ظهور کرد و با زبان رسای بنگالی هویت بنگالی‌ها را فریاد زد. رنج مکرر زندان را به جان خرید و هویتی به ملتش بخشید که حالا کشورش را در مسیر شکوفایی قرار داده است و چه امری مبارک‌تر از اینکه ملتی هویت خود را به موازات برخورداری از کشوری مستقل بازیابد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

معمار چین نوین است... افراطیونِ طرفدار انقلاب فرهنگی و جوخه‌های خاص آنها علاوه بر فحاشی در مطبوعاتِ تحت امر، به فرزندان او که در دانشگاه درس می‌خواندند حمله بردند و یکی از آنها را از پنجره به بیرون انداختند که منجر به قطع نخاع او شد... اولین و مهمترین درخواست او از آمریکایی‌ها (پس از توافق) نه وام بود و نه تجهیزات و نه تجارت، بلکه امکان اعزام دانشجو به دانشگاه‌های معتبر آمریکایی بود... می‌دانست عمده تغییرات، تدریجی است و رفتار پرشتاب، ممکن است نتیجه عکس دهد ...
بازی‌های معمول در مدرسه مجاز بود، ولی اگر خدای ناکرده کسی سوت می‌زد، واویلا بود... جاسوسی و خبرچینی از بچه‌ها و معلمان نزد مدیریت مدرسه معمول بود... تعبد و تقید خود نسبت به مذهب را به تقید به سازمان تبدیل کردند... هم عرفان توحیدی دارد، هم مارکسیستی است، هم لنینیستی، هم مائوئیستی، هم توپاماروبی و هم چه‌گوارایی...به این نتیجه رسیدند که مبارزه با مجاهدین و التقاط آنان مهم‌تر از مبارزه با سلطنت پهلوی است ...
تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد ...
هجوِ قالیباف است... مدیرِ مطلوبِ سیستم... مدیری که تمامِ بهره‌اش از فرهنگ در برداشتی سطحی از دو مفهومِ «توسعه» و «مذهب» خلاصه می‌شود... لیا خودِ امیرخانی‌ست که راوی‌اش این‌بار زن شده‌است تا برای تهران مادری کند؛ برای پسربچه‌ی معصومی که پیرزنی بدکاره است در یک بن‌بستِ سی‌ساله... ما را به جنگِ اژدها می‌برد امّا می‌گوید تمامِ سلاحم «چتربازی» است و «شاش بچّه» و... کارنامه‌ی امیرخانی و کارنامه‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشان‌دهنده‌ی تناقض در مسئله‌شان است ...
بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...