پیتر کامنزیند یا کامنتسیند [Peter Camenzind]. رمانی از هرمان هسه1 (1877-1962) نویسنده سوئیسی آلمانی‌الاصل، که در 1904 منتشر شده است. هسه با این رمان به نخستین موفقیت ادبی خود دست یافت. او در این اثر، با توجه به سنت رمانتیسم آلمانی، زندگی یک ماجراجوی جوان را حکایت می‌کند که به قصد تسخیر جهان روستای کوچک خود را ترک می‌گوید.

پیتر کامنزیند یا کامنتسیند [Peter Camenzind]. رمانی از هرمان هسه

پتر کامنتسیند تا اندازه‌ای به پتر اشلمیل اثر شامیسو2 (سرگذشت شگفت پتر اشلمیل) شباهت دارد، اما مسائل معنوی تا حدی بر او تأثیر گذاشته است. او ماجراجوی هنر است که از دریچه‌ی زیباشناسی به زندگی می‌نگرد. هسه با واسطه‌ی شخصیت رمانش افکار شخصی خود را درباره‌ی هنر و سرنوشت آن بیان می‌کند. او طرفدار زندگی طبیعی است و مخالف تمدن شهری. تأثرات قهرمانش، به‌ویژه هنگام اقامت در پاریس، روشنگر این ادعاست، هسه به توسط قهرمانش به‌شدت از تمدن غرب انتقاد می‌کند. سرانجام پیتر از زندگی خانه به‌دوشی دست می‌کشد و به روستای کوچک خود بازمی‌گردد و در آنجا به نقش مصلح درمی‌آید. این ترک‌گفتن زندگی پیشین در سیر فکری هسه بسیار گویا و تعیین‌کننده‌ی تحول بعدی در آثار اوست.

مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش


1. Hermann Hesse 2. Chamisso

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

از داستانی که عمه‌ الیزابت موعظه‌گو، برایش نقل کرده الهام گرفته... نجاری سخت‌کوش است که هتی سورلِ زیبا و خودخواه را دوست دارد... مالک جوان دختر را ترک می‌کند و او با اینکه آدام را دوست ندارد، حاضر می‌شود زن او شود... خانه را ترک می‌کند و بچه را از بین می‌برد... محکوم به اعدام می‌شود... زیبایی جسمانی‌اش طبق اصول اخلاقی «پاک‌دینان» به منزله‌ی دامی است که شیطان نهاده ...
جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد ...
شهری با حداقل فضاهای عمومی... مسیر این توسعه چیزی غیر از رفاه مردم است... پول و کسب سود بیشتر مبنای مناسبات است... به کانون پولشویی در خاورمیانه بدل شده و همزمان نقش پناهگاهی امن را برای مهم‌ترین گانگسترها و تروریست‌های منطقه بازی کرد... در این ترکیب دموکراسی محلی از اعراب ندارد و با تبدیل شدن شهروندان به مشتری و تقلیل آزادی به آزادی مصرف... به شهری نابرابرتر، آلوده‌تر و زشت‌تر بدل شده است ...
در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...