کتاب «جوجه بغلی» [Bird hugs] نوشته‌ جد آدامسون [Ged Adamson] با ترجمه‌ مریم عظیمی به‌تازگی از سوی انتشارات مهرسا چاپ شده است.

جوجه بغلی» [Bird hugs] نوشته‌ جد آدامسون [Ged Adamson]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، داستان درباره‌ جوجه‌ای است که با بقیه‌ پرنده‌ها فرق دارد. برنارد شبیه پرنده‌های معمولی نیست، بال‌های او خیلی‌خیلی بلند هستند تا حدی که نمی‌تواند پرواز کند. او همیشه غصه می‌خورد تا اینکه بعد از مدت‌ها اتفاقی می‌افتد و او یکی از توانایی‌های مهمش را کشف می‌کند، یک استعداد پنهان.

جد آدامسون، نویسنده و تصویرگر با استفاده از تکنیک آبرنگ تصاویر بسیار جذابی برای این کتاب ارائه می‌دهد رنگ‌ها بسیار ملایم و زنده هستند و این نکته با موضوع کتاب که مهربانی و ستایش دوستی است هم‌خوانی دلپذیری داشته باشد و کتاب را از سایر کتاب‌های کودک متمایز می‌کند.

کتاب «جوجه بغلی» به درک تفاوت‌های فردی و کشف استعدادها می‌پردازد؛ چراکه استقبال و ارج‌ نهادن به این تفاوت‌هاست که ما را به سر منزل مقصود و یا حتی فراتر از آن می‌رساند؛ مانند جوجه بغلی که با ویژگی متمایز خود توانست از جامعه‌ پرندگان فراتر برود.

«جوجه بغلی» در 36 صفحه، با شمارگان 1500 نسخه و به‌بهای 27 هزار تومان از سوی انتشارات مهرسا منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...