شاهد پیاده‌شدن خواهرش آگوستینا از اتومبیل شورلت ناسیف ثروتمند است... روی جعبه‌ی کفش نوشته شده «لبخند بزن، خدا تو را دوست دارد... به علت آشنایی با پالیتو دستگیر می‌شود و باید زیر شکنجه اسامی افرادی را لو دهد و به دوستانش خیانت کند... تبدیل‌شدن او به موشی بال‌دار و ابتلا به کوری تدریجی مکافاتی است که او باید بدین‌خاطر بکشد... ترکیب حوادث مشخص تاریخی و ارزش‌های ماورای تاریخی


آبادون براندازنده (فرشته ظلمت) |  ارنستو ساباتو

آبادون براندازنده [Abaddón el exterminador]. رمانی از ارنستو ساباتو1 (1911- )، نویسنده‌ی آرژانتینی، که در 1974 منتشر شد. ساباتو بیش از ده سال در کار نوشتن این کتاب جامع و پیچیده بود. پس از تونل (1948) و قهرمانان ساده و گورها (1961)، این سومین رمان نویسنده است. در این اثر، در کنار حوادث و اشخاص مذکور در رمان‌های پیشین، افکار و موضوعاتی از نوشته‌های کوتاه و همه‌فهم نویسنده مورد استفاده قرار گرفته و تکامل پیدا کرده‌اند، به‌نحوی که آبادون براندازنده را می‌توان به مثابه‌ی چکیده‌ای از نوشته‌های قبلی ساباتو ارزیابی کرد.

تفکیک صوری رمان به 117 بخش یا فصل با قربانی‌کردن روند واحد سیر داستان به نفع مقداری از اجزای آن صورت‌پذیرفته که یا دارای ارتباط ضعیف با یکدیگر و یا کلاً فاقد ارتباطند. رمان با نوعی مقدمه آغاز می‌شود که بازگوکننده‌ی سه حادثه است که در شب پنج ژانویه‌ی سال 1973 در شهر بوئنوس آیرس اتفاق می‌افتند: ناتالیسیو باراگان2 که «دیوانه»اش می‌خوانند، در عالم خیال اژدهای هفت‌سری را بر روی شهر می‌بیند که از دهانش آتش خارج می‌شود. در همان شب ناچو ایثاگیره3 شاهد پیاده‌شدن خواهرش آگوستینا از اتومبیل شورلت پرث ناسیف4 ثروتمند است. در همین اثنا مارسلو کارانئا5 بیست و سه ساله، پس از چند روز شکنجه‌شدن در زیرزمین یکی از کلانتری‌های حومه‌ی شهر می‌میرد. وی متهم بوده که عضو یکی از گروه‌های چریکی است. خود داستان، که از این به بعد شروع می‌شود، مقطع زمانی سال 1972 را از آغاز تا پایان دربرمی‌گیرد و با نگاهی به گذشته، اما فقط بریده بریده زندگی گذشته این شخصیت‌ها را دنبال می‌کند.

ناچو ایثاگیره بی‌هدف در خیابان‌های بوئنوس آیرس به این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. او در فکر کارلوچو6 کارگر سابق روستاست که در زمان بچگی دری از دنیا به روی او باز کرد، از سیرک چیزها گفت و از آنارشیسم، به معنای رؤیایی که کارلوچو از بهشت روی زمین داشت. ناچو که اکنون بزرگ شده، با یأسی روزافزون شاهد تباهی ایدئال‌های خویش است. او درون جعبه‌ی کفشی که بر روی آن نوشته شده است «لبخند بزن، خدا تو را دوست دارد» بریده‌ی روزنامه‌ها را که برای او در حکم سندی مبنی بر از دست‌رفتن انسانیت و اخلاق هستند، جمع‌آوری می‌کند: شکنجه‌ی زندانیان سیاسی، مرگ دلخراش بچه‌ای در هیروشیما... کشف تکان‌دهنده‌ی این مسئله که خواهرش آگوستینا معشوقه‌ی یک مقاطعه‌کارشده به معنای پایان این بخش از زندگیِ بی‌تحرک و غیرفعال ناچو است. پس از یک اقدام ناموفق به خودکشی اثاثش را می‌پیچد و «با هدفی نامعلوم« با موتور به راه می‌افتد.

مارسلو هم آدمی است جوان، بی‌هدف و جستجوگر. او با چریکی به نام پالیتو آشنا می‌شود که از چه‌گوارا7 فرمانده افسانه‌ای برایش تعریف می‌کند که در دسته‌ی او در جنگل‌های وحشی بولیوی می‌جنگیده است. مارسلو به علت آشنایی با پالیتو دستگیر می‌شود و باید زیر شکنجه اسامی افرادی را لو دهد و به دوستانش خیانت کند. اما مارسلو درباره‌ی خودش می‌گوید «هرگز کار قابلی انجام نداده است»، سکوت می‌کند و تا حد مرگ شکنجه می‌شود.

در سرآغاز به یکی دیگر از انگیزه‌های مهم رمان هم اشاره می‌شود. با اولین ظهور نویسنده، یعنی ساباتو، به عنوان دارنده‌ی نقش در رمان و گهگاه گوینده‌ی اول شخص، عمل نوشتن خود به موضوع رمان تبدیل می‌شود و این امر از دو دیدگاه صورت می‌گیرد: از یک‌طرف رد عکس‌العمل‌های ساباتو (در رمان تأکیدی بر آن نمی‌شود) و منِ دوم او، یعنی برونو8 یا در بحث‌هایی که ساباتو با دوستان،‌ مصاحبه‌گران و دانشجویان انجام می‌دهد، دائماً مسئله‌ی نقش ادبیات در ارتباط با فلاکت انسانی و ضرورت عمل مشخص سیاسی مطرح می‌شود، از طرف دیگر ظاهرشدن نویسنده‌ی واقعی به عنوان بازیگر رمان در خدمت این امر نیز قرار می‌گیرد که نحوه‌ی پیدایش رمان برای خوانندگان با دادن سرنخ‌هایی قابل رؤیت گردد. همچنین نوعی دل‌مشغولی نویسنده، که از رمان‌های قبلی وی برای ما آشناست، در متن آبادون وارد شده است: کورها. از نظر ساباتو، که در متن حضور پیدا می‌کند، کورها به یک فرقه‌ی مخفی تعلق دارند و با اعمالشان که از مخفی‌گاه‌های زیرزمینی صورت می‌گیرد، سعی دارند بر جهان مسلط شوند.

ساباتو موفق می‌شود با کمک مردان مرموزی (دکتر اشنایدر9 و شنیتسلر10) به چهان پوشیده‌ی کورها راه یابد و در نوعی فرودآمدن به این دنیای زیرین، بخشی از کائنات را شناسایی کند. تبدیل‌شدن او به موشی بال‌دار و ابتلا به کوری تدریجی مکافاتی است که او باید بدین‌خاطر بکشد. در پایان رمان، برونو قبر ساباتو را در قبرستان کاپیتان اولمس11 «زادگاه» بسیاری از بازیگران رمانش، به تصور درمی‌آورد. نوشته‌ی روی سنگ قبر، که برونو آن را در ذهن خود مسجم کرده، فقط از یک کلمه تشکیل شده است: صلح. صلحی آرمانی که به علت تهدید کل موجودات توسط قدرت‌های خبیث و بدی و پیروزی عن‌قریب ظلمت در این دوران حیات، دست‌نیافتنی است. ناتالیسو بارگان، دیوانه و خیالباف، انهدامی را که عنوان اصلی رمان یا پنجمین فرشته‌ی انهدام آبادون بدان اشاره دارد، پیش‌بینی می‌کند: «زیرا زمان نزدیک است و این اژدها پیام خون می‌دهد و سنگی بر روی سنگ نخواهد ماند».

ارنستو ساباتو، در این رمان مهم، از خیلی جهات به اقدام بسیاری دست زده است، شاید هم آنگونه که بعضی از منتقدان معتقدند بیش از اندازه‌ی لازم. او از خواننده‌اش توقع بسیار دارد، خواننده‌ای که مجبور است دریچه‌ی دل را به روی تسلسل حوادث باز کند و از طریق قطعاتی بلند و گاهی نفس‌گیر، مباحث مطنطن و الهامات گاه آزاردهنده‌ی مؤلف را دنبال کند. رمان، هیجان و جنبه‌ی دراماتیک را به جایی می‌رساند که داستان‌سرایی بالنفسه تقدم می‌یابد و با «بار گران روشنفکری» نوشته به مقابله برمی‌خیزد: مثلاً وقتی که کارلوچو از آنارشیسم یا پالیتو از زندگی و مرگ چه‌گوارا صحبت می‌کنند. در این‌باره در رمان از گزارش‌های جنگی و دفتر خاطرات فرمانده هم نقل قول می‌شود. همچنین در قسمت‌هایی که شکنجه‌ی مارسلو تشریح می‌شود، رمان از حداکثر تأثیر و تازگی سیاسی برخوردار است. شاید، آنگونه که ساباتو می‌گوید، در آبادون ترکیب حوادث مشخص تاریخی و «ارزش‌های ماورای تاریخی» تمام و کمال موفق نبوده است. اما تلاش در جهت نگارش «رمانی کامل»، که به دنبال درک پیچیدگی واقعیت در کلیه‌ی وجوه آن است، به دل می‌نشیند: تلاش برای نگارش کتابی که در مقابل عظمتش نه‌تنها خواننده، بلکه خود نویسنده هم، چندین‌بار سر تعظیم فرود می‌آورد.

عبدالمجید زکایی. فرهنگ آثار . سروش


1. Ernesto Sabato 2. Natalicio Barragan 3. Nacho Izaguirre
4. Perez Nassif 5. Marcelo Carranza 6. Carlucho
7. Che Guevara 8. Bruno 9. Schneider 10. Schnitzler
11. Olmos

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

حکومتی که بنیادش بر تمایز و تبعیض میان شهروندان شکل گرفته است به همان همبستگی اجتماعی نیم‌بند هم لطمات فراوانی وارد می‌کند... «دولت صالحان» همان ارز زبان‌بسته را به نورچشمی‌ها، یا صالحان رده پایین‌تر، اهدا می‌کند... مشکل ایران حتی مقامات فاسد و اصولا فساد نیست. فساد خود نتیجه حکمرانی فشل، نبود آزادی و اقتصاد دولتی است... به فکر کارگران و پابرهنگان و کوخ‌نشینانید؟‌ سلمنا! تورم را مهار کنید که دمار از روزگار همان طبقه درآورده است، وگرنه کاخ‌نشینان که کیف‌شان با تورم کوک می‌شود ...
عشقش او را ترک کرده؛ پدرش دوست ندارد او را ببیند و خودش هم از خودش بیزار است... نسلی که نمی‌تواند بی‌خیال آرمان‌زدگی و شعار باشد... نسلی معلق بین زمین ‌و هوا... دوست دارند قربانی باشند... گذشته‌ای ساخته‌اند برای خودشان از تحقیرها، نبودن‌ها و نداشتن‌ها... سعی کرده زهر و زشتی صحنه‌های اروتیک را بگیرد و به جایش تصاویر طبیعی و بکر از انسان امروز و عشق رقم بزند... ...
دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...
«سم‌پاشی انسان‌ها» برای نجات از آفت‌های ایدئولوژیک اجتناب‌ناپذیر است... مانع ابراز مخالفتِ مخالفین آنها هم نمی‌شویم... در سکانس بعد معلوم می‌شود که منظور از «ابراز مخالفت»، چماق‌کشی‌ و منظور از عناصر سالم و «پادزهرها» نیز «لباس‌شخصی‌ها»ی خودسر!... وقتی قدرت در یک حکومت، مقدس و الهی جلوه داده شد؛ صاحبان قدرت، نمایندگان خدا و مجری اوامر اویند و لذا اصولا دیگر امکانی! برای «سوءاستفاده» باقی نمی‌ماند ...
رفتار جلال را ناشی از قبول پست وزارت از سوی خانلری می‌داند و ساعدی را هم از مریدان آل‌احمد می‌بیند... خودداری سردبیر مجله سخن از چاپ اشعار نیما باعث دشمنی میان این دو شد... شاه از او خواسته بوده در موکب ملوکانه برای افتتاح جاده هراز بروند... «مادر و بچه» را به ترجمه اشرف پهلوی منتشر کرد که درواقع ثمینه باغچه‌بان مترجم آن بود... کتاب «اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده» را نزد شاه می‌برد: «که چه نشسته‌اید؟ دین از دست رفت! این کتاب با ترویج افکار الحادی احساسات مردم مسلمان را جریحه‌دار کرد ...