ضرورت زندگی در هذیان‌های یک بیمار | تجربه


«پنج شب» رمان دوم سمیه مکّیان پس از رمان «غروبدار» است که برایش موفقیت‌های چشمگیری‌ به ارمغان آورد: نامزدی جایزه ادبی احمد محمود، مهرگان ادب، هفت‌اقلیم، و برنده کتاب دوم جایزه ادبی بوشهر از جمله افتخارات این کتاب بود.

در «پنج شب» روایت هذیان‌های یک بیمار هویت‌پریش را می‌خوانیم: داریوش کلباسی، بیماری روانی که از منظری عجیب و نو، به واگویه‌های ذهنی و بازگویی تجربیات و نیز خلق شخصیت‌های تازه‌ای از خود می‌پردازد. مکّیان داستان را با این جمله‌ غریب آغاز می‌کند: «برای مرغ هیچ‌چیز عذاب‌تر از جزئیات نیست.» همین عبارت کافی است تا خواننده، از همان ابتدا، خود را با روایتی نو و چالشی متفاوت روبه‌رو بداند؛ روایتی شگرف که از زبان یک مرغ روایت می‌شود. از همین روست که نویسنده این عبارت را، به اشکال مختلف، در ابتدای چند فصل ابتدایی رمان تکرار می‌کند. در بخشی جمله‌ «هیچ‌چیز برای مرغ از نوشتن عذاب‌آورتر نیست» آغازگر فصل می‌شود و در فصلی دیگر «هیچ‌چیز برای مرغ از تهمت‌خوردن عذاب‌آورتر نیست» و در دیگری «هیچ‌چیز برای مرغ از انتظار عذاب‌آورتر نیست»؛ استفاده از این موتیف بیش از آنکه نشان‌دهنده شِمای کلی‌ درونمایه‌ هر بخش باشد، نوعی ترفند و شگرد هوشمندانه از جانب نویسنده است با هدف آماده‌سازی مخاطب درجهت باورپذیری این مساله؛ اینکه مرغی لب به سخن بگشاید و از درونی‌ترین عواطفش سخن به‌ میان آورد. از همین‌روست که آنچه در سراسر روایت این داستان به چشم می‌خورد و درخور اهمیت است، نه پرداخت قصه‌ای نو و نه حتی خلق شخصیت‌هایی متفاوت، بلکه انتخاب زاویه‌دیدی تازه از جانب نویسنده است. پایان نسبتا شگفت داستان و جملات پشت جلد کتاب که همچنان از زبان راوی روایت می‌شود و می‌توان آنها را آخرین سطور داستان تلقی کرد، همگی، اشاره به انتخاب سنجیده و مناسب این زاویه دید دارند.

پنج شب رمان سمیه مکیان

داریوش کلباسی که در آسایشگاهی روانی بستری است و از آن با نام «محله» یاد می‌کند، دچار گسستگی هویت است. نوعی بیماری روانی که با عنوان «اختلال تجزیه‌ هویت» نیز نامیده می‌شود و در آن بیمار، با هویت‌های چندگانه که هریک دارای ویژگی‌های متفاوت وگاه متضادی با هویت اصلی‌اش هستند دنیای تازه‌ای از تخیلات و انتزاعات ذهنی خود خلق کرده و در آن زندگی می‌کند. همین گسستگی هویت و خلق شخصیت‌های متفاوت درونمایه‌ اصلی رمان «پنج شب» را می‌سازد.

اینکه آیا داریوش کلباسی به دلیل همین پریشانی در تشخیص هویت در آسایشگاه بستری است یا اینکه موضوع دیگری دلیل ورود او به این مکان بوده تا انتهای داستان نامشخص و درحد گمان باقی می‌ماند. در جایی، البته، راوی به بیان تصاویری از لحظه‌ تولد خود می‌پردازد و اشاراتی نیز دارد به نقصی که در همان ثانیه‌های آغازین تولد به سبب برخورد سر او با زمین شکل گرفته است. اینکه چطور راوی می‌تواند به بازگویی لحظات نخستین زندگی‌اش و دیالوگ میان افراد حاضر در آنجا بپردازد، با توجه به بیماری او، قابل باور به نظر می‌رسد؛ بازگویی صحنه‌هایی این‌چنینی در «غروبدار» کتاب پیشین مکّیان نیز تکرار شده ‌است. در آنجا نیز، غلام‌رضا ساعتچی که به‌نوعی بیماری روانی دچار است، تمامی لحظات پوشک‌گرفتن خود را با جزییات به‌خاطر می‌آورد. درست هنگامی که در بزرگسالی، به دلیل عدم اختیار در کنترل دفع مدفوع، اطرافیانش مجبور به پوشک‌کردنش می‌شوند.

در اینجا اما آنچه روایت راوی را از این ولادت متفاوت می‌سازد تعبیر او از شروع این زندگی است. راوی آغاز زندگی و زایش خود را نوعی پرت‌شدگی در جهان می‌داند. تعبیری پوچ‌گرایانه که با ساختار و تکنیک مدرن داستان، همخوانی نسبی دارد. روایتی آشفته، فارغ از خط روایی مستقیم با پراکندگی‌های زمانی و مکانی که یادآور گمگشتگی بشر در برهوت دنیا و البته گسیختگی روانی او از دردِ نفهمیدنِ چیستی و چرایی دنیا و مافیها است.

صرف‌نظر از دلیل ورود راوی به این آسایشگاه، آنچه حائز اهمیت است این نکته است که بارزترین هویت شخصیتی‌ای که راوی برای خود برگزیده و همواره تا پایان با او همراه است، «مرغ‌ درشتی است که هرازگاهی باد در پرهایش می‌اندازد و خرخر می‌کند. شخصیتی که گرچه از رسته‌ ماکیان است، اما در جای‌جای کتاب از بسیاری از انسان‌ها برتر شمرده شده ‌است.

داستان با یک بازی فوتبال آغاز می‌شود: در این بازی، خواننده با سه شخصیت متفاوت روبه‌روست. سماوات، راوی و داریوش که در میانه‌ زمین و دروازه ایستاده‌اند و بازی را پیش می‌برند. رفته‌رفته این تصور که ممکن است داریوش و سماوات، جلوه‌های دیگری از شخصیت راوی باشند شکل می‌گیرد، زیرا که گفت‌وگوها، اغلب، میان این دو شکل می‌گیرد و در مکان‌های مشترک بسیاری دیده می‌شوند. بااین‌همه این حدس تا پایان داستان، به یقین تبدیل نمی‌شود، آنجا که راوی به صراحت اعلام می‌دارد که «شما خیال می‌کنید که من نمی‌توانم هم داریوش باشم و هم سماوات.»

اما چه چیز سبب شده تا نویسنده بازنمونِ یکی از هویت‌های چندگانه‌ راوی را مرغ در نظر بگیرد؟ برای فهم این مطلب شاید بهتر باشد خواننده رجوعی داشته باشد به اولین کتاب نویسنده: «غروبدار» درباره‌ معلم مسنی است به نام غلامرضا ساعتچی که به سندرُم غروب دچار است و با غروب خورشید تمامی رشته‌های ارتباط ذهنی او با دنیای اطرافش قطع می‌شود. او که با رفتارهای گاها هیستریک خود دختر، پسر و نوه‌ ده‌ساله‌‌اش را دچار دردسر می‌کند، با رفتن نور خورشید در گذشته‌ها سیر می‌کند و همچنان در خاطرات کودکی خود و بچه‌هایش غرق می‌شود؛ زیرا که «هر آدمی سبک خود را برای غرق‌شدن دارد.» درتمامی لحظاتی که غلامرضا به وسواس کتایون، همسرش، و فشار روحی مضاعفی که تحمل کرده می‌اندیشد و در تمامی تصاویر ذهنی‌اش که بازنمایی تاب‌بازی او با خواهرانش، ستاره، سیما و سارا است، وجود جانوری پُف‌کرده را در وجود خود حس می‌کند. جانوری که پس از غروب خورشید با او حرف می‌زند و او را وادار به اعمال و رفتار و گفتن کلماتی می‌کند که چاره‌ای جز زنجیرکردن، پوشک‌کردن و حتی تراشیدن سر او (غلامرضا) برای کاوه و کامه، پسر و دخترش، باقی نمی‌ماند.

همین جانور پُف‌کرده است که در «پنج شب»، در هیات یک مرغ، روایت را در دست گرفته و سبب خلق داستانی متفاوت شده است. از همین روست که می‌توان این شخصیت را نمودی از بخش پریشان و بیمار روانِ داریوش کلباسی دانست؛ جانوری که در این داستان نیز، همچون جانور پف‌کرده‌ غلامرضا ساعتچی در «غروبدار»، رفتار شخصیت را در دست می‌گیرد، با این تفاوت که این شخصیت که بارها در داستان از او با عنوان «مرغ‌گندهه» نام برده شده، سکوت اختیار کرده و جز خرخر صدایی از لب شکری خود بیرون نمی‌دهد، خرخری که راوی، خود، آن را قدقدکردن می‌داند.

نویسنده برای فهم بهتر داستان و البته پیچیده‌کردن شخصیت داریوش کلباسی، دست به خلق شخصیت دیگری با نام سماوات زده و از طریق خلق این شخصیت و همراهی همیشگی او با داریوش کلباسی،‌ که ظاهرا کاراکتر اصلی است، عنصر دیالوگ را وارد داستان کرده است. این دیالوگ‌ها البته در برخی صحنه‌های دیگر، نظیر صحنه‌ دزدی از یخچال سردخانه‌ آسایشگاه و لحظه‌ تولد راوی، میان کاراکترهای دیگری نیز شکل می‌گیرد و به پیشبرد و فهم داستان کمک به‌سزایی می‌کند. از طریق همین دیالوگ‌ها است که خواننده متوجه ظاهر زیبای زنی می‌شود که مادر داریوش است و ارتباط حبیبی، یکی از کارکنان آسایشگاه، با او سبب پریشانی و احتمالا مرحله‌ جدیدی از بیماری راوی می‌شود. تصویر دیدار مادر و وجود مردی در اتاق او، زمینه‌ساز ورود موتیف دیگری در داستان می‌شود. این موتیف که بارهاوبارها در داستان، از زبان مرغ‌گندهه روایت شده، عبورکردن از لای درهای نیمه‌باز است. گویی ورود به آن خانه و دیدن آنچه که داریوش انتظارش را نداشته، مسبب اصلی شبگردی‌های مرغ‌گندهه و اختلالاتی در خواب او می‌شود. عبور از این در و درهای دیگری که در سراسر داستان از آنها نام برده می‌شود و ورود راوی به اتاق‌های تازه را شاید بتوان اشاره‌ای به جنبه‌های دیگر شخصیت داریوش کلباسی و درنتیجه خلق هویت‌های تازه دانست.

راوی البته از دیدار خود با مادرش و حضور حبیبی در خانه‌ او، همیشه با شک یاد می‌کند؛ شکی که سماوات، هویت دیگر داریوش کلباسی، وظیفه‌ انگشت‌‌نهادن بر آن را برعهده دارد و آن را در صحنه‌ای، به‌شکل زائده‌ای در میان پاهای راوی، مرغ‌گندهه، نشان داریوش می‌دهد. از خصایص اصلی سماوات می‌توان به پرسش‌های پیاپی او از داریوش و دست‌گذاشتن بر شک مرغ‌گندهه اشاره کرد. اما آنچه بیش از ارتباط مادر داریوش با حبیبی پرسش‌‌برانگیز است این نکته است که واقعا آن زن کیست؟ اگر آن زن، آن‌گونه که دزدان گوشت‌های سردخانه‌ی آسایشگاه می‌گویند، به‌راستی مادر داریوش است پس ویژگی‌های مشترکی چون قیچی‌کردن یک‌طرفه‌ مو، میان او و زنی به نام شاله چیست؟ و دیگر اینکه علتمندی آوردن خرده‌روایت شاله و ابراز عشق ناگهانی او به راوی و در پایان پرس‌وجوی صمد، پزشک آسایشگاه، از راوی درباره‌ این عشق به چه دلیل است؟ همچنین در طول داستان نمی‌توان از علت ورود خرده‌روایت‌هایی چون روایت تارا و برادرانش و مرزبان و مرد یک‌دست با قطعیت سخن گفت.

گسستگی میان روایت‌ها درکنار تکرار بعضی کلمات و جملات و اشاره به جزییات فراوان و گاه چندش‌آور داستان که کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کنند و نیز پرگویی مرغ‌گندهه، راوی، گاه نه‌تنها داستان را دچار ابهامات فراوان می‌کند که روایت را نیز از کشش می‌اندازد. گرچه نویسنده کوشیده در پایان داستان، با افزودن دست‌نوشته‌ای از زبان داریوش، رفع ابهام کند، اما این افزوده به داستان لطمه وارد کرده است. در این دست‌نوشته که با فونتی متفاوت به داستان اضافه شده مخاطب شاهد اشاره به چند مولفه‌ تکراری است: یکی از این مولفه‌ها اشاره به فوتبال‌بازی‌کردن مرغ‌گندهه است. ویژگی‌ای که در فصل ابتدایی رمان و در همان سطور ابتدایی به آن اشاره شده و جزو شاخصه‌های اصلی راوی محسوب می‌شود. دیگری اشاره به زندگی در اتاقی مشترک با مادری بیمار است و بعدی اشاره به وجود شخصیتی به‌نام مرزبان که به تخت بسته شده و دیوار اتاقش پر از نقاشی است. در طول رمان، بارها به این شخصیت‌ها و ویژگی‌های آنها، هرچند تکه‌تکه و پازل‌وار، اشاره شده‌؛ بنابراین خواننده‌ با چینش آنها در کنار هم، تا پیش از رسیدن به دست‌نوشته، به مطلوب نویسنده دست یافته ‌است، از همین‌رو بعید نیست که تکرار مکررات، در نگاه خواننده‌ حرفه‌ای، نوعی تفهیم مطلب تلقی شود و ناخوشایند به‌نظر آید.

بااین‌همه نمی‌توان از دست‌خط بچگانه و اشارات ضمنی نویسنده به سن کمش در این نوشته چشم‌پوشی کرد؛ این دومولفه دریافت‌های تازه‌تری پیشِ روی خواننده قرار می‌دهند: اینکه شاید در نمودی دیگر، تمامی آنچه از زبان راوی گفته شده یاددآرهایی باشد درهم‌ریخته از گذشته‌ای که داریوش کلباسی در آسایشگاه روانی گذرانده؛ گذشته‌ای که بعید نیست از کودکی او در آسایشگاه آغاز شده باشد، زیرا که فراموشی بخش مهمی از این بیماری است. این گمان را عبارت میرپیر که بارهاوبارها از زبان مرغ‌گندهه خطاب به داریوش کلباسی گفته می‌شود تقویت می‌کند. همچنین می‌توان تجسم هویت بچگانه را نیز از دیگر هویت‌هایی دانست که داریوش کلباسی در ذهن خود می‌سازد و به آن‌ دچار می‌شود.

در دریافتی دیگر، داریوش کلباسی را می‌توان زندانی‌ای دانست که تعمدا به بیمارستان روانی انتقال داده شده تا دوران محکومیت خود را به‌عنوان بیمار در آنجا بگذراند. در این ‌صورت خرده‌روایت تارا و برادرانش معنا می‌یابد؛ همچنین می‌توان داریوش را بیماری روانی محسوب کرد که به جرم قتل مادر و یا معشوق خود به زندان منتقل شده است. درهرحال، داریوش کلباسی چه بیماری زندانی باشد و چه زندانی‌ای بیمار، شخصیتی‌ چندگانه ‌است که با یاددآرهایش روزگار می‌گذراند؛ خاطراتی که وجه مشترک واگویه‌های داریوش و غلامرضا در هردو کتاب سمیه مکّیان هستند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

انگیزه رضا از «سوار کردن» رویا اساساً رابطه جنسی نبود... می‌فهمیم که رضا مبلغ هنگفتی به رویا پرداخته و او را برای مدت یک ماه «کرایه» کرده... آن‌چه دستگیر خواننده می‌شود خشم و خشونت هولناکی است که رضا در بازجویی از رویا از خود نشان می‌دهد... وقتی فرمانده او را تحت فشار بیشتر قرار می‌دهد، رضا اقرار می‌کند که اطلاعات را منشی گردان به او داده... بیش از آن‌که برایش یک معشوقه باشد، یک مادر است ...
مأموران پلیس‌ نیمه‌شب وارد آپارتمان او شدند... در 28‌سالگی به مرگ با جوخه آتش محکوم شد... نیاز مُبرم به پول دغدغه ذهنی همیشگی شخصیت‌ها است... آدم بی‌کس‌وکاری که نفْسِ حیات را وظیفه طاقت‌فرسایی می‌داند. او عصبی، بی‌قرار، بدگمان، معذب، و ناتوان از مکالمه‌‌ای معقول است... زندگی را باید زیست، نه اینکه با رؤیابینی گذراند... خفّت و خواری او صرفا شمایل‌نگاری گیرایی از تباهی تدریجی یک مرد است ...
اگرچه زندان نقطه‌ی توقفی چهارساله در مسیر نویسندگی‌اش گذاشت اما هاول شور نوشتن را در خود زنده نگه داشت و پس از آزادی با قدرت مضاعفی به سراغ‌اش رفت... بورژوا زیستن در کشوری کمونیست موهبتی است که به او مجال دیدن دنیا از پایین را بخشیده است... نویسندگی از منظر او راهی است که شتاب و مطلق‌گرایی را برنمی‌تابد... اسیر سرخوردگی‌ها نمی‌شود و خطر طرد و شماتت مخاطبین را می‌پذیرد ...
تمام دکترهای خوب یا اعدام شده‌اند یا تبعید! دکتر خوب در مسکو نداریم... رهبر بزرگ با کالبدی بی جان و شلواری خیس در گوشه ای افتاده است... اعضای کمیته‌ی رهبری حزب مخصوصا «نیکیتا خروشچف» و «بریا» رئیس پلیس مخفی در حال دسیسه چینی برای جانشینی و یارگیری و زیرآب‌زنی... در حالی‌که هواپیمای حامل تیم ملی هاکی سقوط کرده است؛ پسر استالین و مدیر تیم‌های ملی می‌گوید: هیچ هواپیمایی سقوط نکرده! اصولا هواپیماهای شوروی سقوط نمی‌کنند... ...
تلفیق شیطنت‌های طنزآمیز و توضیحات داده شده، که گاهی خنده‌دارتر از آن هستند‌ که‌ درست باشند، اسنیکت را بلافاصله از نقش راوی سنتی و تعلیم دهنده‌ در اکثر کتاب‌های ادبیات کودکان کنار می‌گذارد... سانی می‌گوید‌: «گودو»! اسنیکت‌ این کلمه را این طور تفسیر می‌کند: «ما نه می‌دونیم کجا می‌خوایم‌ بریم‌ نه‌ می‌دونیم چه جوری باید بریم.» کلمه‌ی «گودو» ارجاعی است به نمایشنامه‌ی «در انتظار‌ گودو‌»... ...