داستان «کلاغی که روی منقارش ایستاد»  [The crow who stood on his beak] با هدف آموزش و توجه به ارزش‌های خود و دوری از تقلید کورکورانه از سوی انتشارات مدرسه منتشر و روانه بازار نشر شد.

کلاغی که روی منقارش ایستاد  [The crow who stood on his beak]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا‌، کتاب«کلاغی که روی منقارش ایستاد» نوشته رفیق شامی [Rafik Schami] با ترجمه‌ای از مجید عمیق درباره‌ بچه ‌کلاغ شجاعی است که می‌خواهد طاووس را به خاطر زیبایی‌اش از نزدیک ببیند، برای همین در میانه راه با اتفاقات عجیبی روبرو می‌شود. تا اینکه به طاووس می‌رسد.

در متن کتاب آمده است: «در زمان‌های قدیم، جمعیت زیادی از کلاغ‌ها بالای یک درخت گردوی کهنسال زندگی می‌کردند. بالای این درخت جای کافی برای همه‌ کلاغ‌ها وجود داشت، اما هر سال می‌گذشت شاخه‌های آن شکننده و ضعیف می‌شدند. البته این موضوع باعث نشده بود که کلاغ‌ها فکر کوچ کردن به جنگل به سرشان بزند. فضای جنگل تاریک بود و اگرآن‌ها بالای درختان جنگل زندگی می‌کردند.

کتاب «کلاغی که روی منقارش ایستاد» با تصویرگری الس کولز و الیوراستریش با 32صفحه رنگی در فروشگاه‌های سراسر کشور و فروشگاه آن‌لاین در اختیار علاقمندان قرار دارد.

................ هر روز با کتاب ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...