هر چند مدرنیته، تمدن‌ها را از بین می‌برد، ولی در حیطه عقاید موروثی و اعتقادات، با ایستادگی روبرو می‌شود... کشورهای اسلامی و ایران، هویت‌های سه گانه دارند: هویت ملی، دینی و مدرن... مدرنیته، انسان را از قفس دو جداره «قیمومیت قدرت سیاسی» و «قیمومیت قداست دینی» آزاد کرد اما... ما در شرف تکوین انسان چهل تکه ای هستیم با تفکری سیار و سیال که دیگر به هویتی خاص تعلق ندارد

کتاب «افسون زدگی جدید: هویت چهل تکه و تفکر سیار» نوشته دکتر داریوش شایگان یکی از کتاب هایی است که به مشکلات جوامع بشری در عصر فرامدرن پرداخته است. نویسنده، افسون زدگی را دست مایه نوشته خود قرار داده و بر این باور است که انسان فرامدرن امروزی، از افسون قدیم رها شده و در این روزگار انقلاب ارتباطات و فرامدرن دچار افسون دیگری شده است. مؤلف در حقیقت می‌خواهد درمان شناسی کند: بدین معنی که چرا به انسان چنین آسیب هایی پس از رهایی از افسون قدیم وارد شده است. کتاب از یک پیشگفتار و یک مقدمه و هفت فصل و یک نتیجه گیری تشکیل یافته است.

در مدخل کتاب به مشکلات روشی کتاب اشاره شده و سپس به تعریف مفاهیمی چون افسون زدایی، تکنیک زدگی و مجازی سازی پرداخته و بر این باور است که ویژگی این سه مفهوم، در هم شکستن هستی شناسی‌های کلاسیک و دوران قدیم است. این درهم شکستگی واقعیت دیگری را عیان می‌کند که نتیجه منطقی آن نیز هست؛ یعنی ارتباط همه جانبه و متقابل در سطحی بسیار گسترده. ارتباط همه جانبه، مستلزم تفسیرها و شناخت‌های مختلف است و بنیاد هستی شناسی مبتنی را فرو می‌ریزد و در نتیجه هویت چهل تکه با تفکری سیار به همراه دارد.

تفکر سیار در افسون زدگی جدید داریوش شایگان

فصل اول کتاب، با عنوان «سطوح متعدد آگاهی» آغاز می‌شود. در این فصل از آگاهی عصر نوسنگی تا عصر انفجار اطلاعات را به میان می‌کشد و معتقد است که با گسترش ارتباطات و با کنار هم قرار گرفتن همزمان فرهنگ‌های گوناگون، هم زمانی سطوح مختلف آگاهی نیز عیان می‌شود و انسان احساس می‌کند که گویی در عمق، هیچ چیز از صفحه خاطر ذهن بشر محو نشده است. در امریکا که هم اکنون مهد تکنولوژی پیشرفته و جهان فرامدرن است، در کنار تکنولوژی پیشرفته، مراسم شمنی امریکایی‌های بومی، حرکت‌های بدنی یوگای کلاسیک، طب سوزنی چین تارو، همه نوع مساسانر ژاپنی، طالع بینی، دستگاه‌های واقعیت مجازی، راک و بریک دسن، بی هیچ ارتباطی مشاهده می‌شوند. دکتر شایگان در این فصل با چنین نگاهی معتقد است که از آن جا که پروژه مدرنیته همه تمدن‌ها را تحت تاثیر قرار داده و برخی اوقات آنها را به انحطاط کشانده است، شاید دیگر نیازی به برخورد تمدن‌ها نباشد. «بدین ترتیب ما هم اکنون در مناطق ترکیب و آمیختگی به سر می‌بریم: هر چند مدرنیته که در ادامه آن جهانی شدن تمدن غرب، تمدن‌ها را از بین می‌برد، ولی در حیطه عقاید موروثی و اعتقادات، با ایستادگی روبرو می‌شود و آخرین مقاومت‌های مذبوحانه ادامه می‌یابند و این تلاش‌ها نیز بازگشت دوباره به نظام قبیله ای است.

در فصل دوم شایگان به مسایل فرهنگ و چندگانگی فرهنگی (Muliculturalism) می‌پردازد و بر این باور است که بررسی مسایل فرهنگی، یکی از پیچیده ترین مباحث جامعه است و هم اکنون به علت تکنولوژی ارتباطات، گسترش افق فرهنگی، یکی از فریبنده ترین جنبه‌های هویت چندگانه فرهنگی است. چندگانگی فرهنگی در شکل افراطی آن به سیاست هویتی تبدیل می‌شود که در آن مفهوم فرهنگ قهرا با هویت قومی بسیار تنگی مشتبه می‌شود. این امر دو خطر را در بر دارد: یکی آن که ذات و جوهر مفهوم فرهنگ را اصالت می‌بخشد و با تاکید مفرط بر محدوده‌ها و تمایزهای یک فرهنگ خاص نسبت به دیگر فرهنگ ها، آن را شیئی وار (Reify) می‌کند. دیگر آن که به تجانس این فرهنگ بیش از حد تعمیم می‌بخشد، و از آن بت می‌سازد و آن را خارج از دسترس تحلیل نقادانه قرار می‌دهد. شایگان با اعتراف به این که چندگانگی فرهنگی بن مایه‌های اصلی خود را از نسبی نگری فرهنگی اخذ می‌کند، ولی بر این باور است که چندگانگی فرهنگی در عین رد فرهنگ والا و برتر که اروپا مداری مروج آن است، خود همان مرزبندهایی را که به آنها معترض است، بی قید و شرط می‌پذیرد. در حالی که خواهان کثرت ضوابط فرهنگی و برنامه درسی جداگانه برای هر گروه و قومی است، بر همان عدم مساواتی که می‌خواهد از بین ببرد، مهر تایید می‌زند. ولی گسترش جهانی سرمایه که از مرز دولت ملی فراتر می‌رود، ظهور هویت‌های قومی و گروهی و انقلاب در تکنولوژی‌های اطلاعاتی، موجب شده که فرهنگ به سرچشمه ارزش‌های جدید تبدیل شود.

فرهنگ در این معنای تازه به سطح یک مقوله جهانشمول ارتقا یافته، از فرهنگ‌های خاص متمایز می‌شود. نوعی فرهنگ فرهنگ‌ها و یک فرافرهنگ است. بر مبنای این بینش، هدف چندگانگی فرهنگی، دیگر ایجاد روابط میان فرهنگ‌های موجود نیست، بلکه آزاد کردن و بسیج کردن نیروهای پویایی است که می‌توانند زاینده هویت‌های جدید باشند. خلاصه این که چندگانگی فرهنگی در تحلیل نهایی یک ظرفیت فرهنگی است، توانایی عام انسانی است، برای خلق ارزش‌های جدید.

فصل سوم نوشته دکتر شایگان به هویت چهل تکه اختصاص یافته است. وی اعتقاد دارد که انسان امروز دیگر قادر نیست وجود خود را در یک محدوده و با یک هویت معین حفظ کند. ما هر چه بیشتر بر هویت خویش تاکید کنیم، هر چه تعلق خود را به فلان گروه یا ملت با صدای بلندتر جار زنیم، آسیب پذیری هویت خویش را بیشتر نشان داده ایم. انسان امروزی از آن رو دچار بحران هویت است که هویت، دیگر مجموعه ای یک دست از ارزش‌های ثابت و مطمئن نیست. البته این بدان معنا نیست که شخصیت ما در نوعی گدازه بی شکل و نشان حل شده است، بلکه بدان معناست که تقلیل شخصیت ما به سطح «فردیتی بی مایه» دیگر پاسخگوی واقعیت فردی مدرن ما نیست، که مستقل از اظهارات ساده انگارانه مدعیان، پیچیده و مرکب شده است. ما همگام با این صداهای احیا شده، خود را همراه شمن‌های باستانی استپ‌های آسیایی، راهبان بودایی، جوکیان روشندل و شهسواران، در جستجوی جام مقدس احساس می‌کنیم؛ ما در وجود خود، همه «افسانه‌های قرون» را گرد آورده ایم. این افسانه‌ها با مراسم، تصاویر و رؤیاهای جمعی خود در درون ما حاضرند.

به طور واضح مراد از چهل تکه آن است که فضاهای مختلف و ناهمگونی که از لحاظ تاریخی و معرفت شناختی وجود ما را ساخته اند، در سطح واحدی قرار ندارند. گویی ما در نتیجه فرایندی که درک آن آسان نیست، همه اعصار تاریخ بشریت را به صورت درهم آمیخته در خود گردآورده ایم.

از آنجا که ما در دنیایی با سطوح مختلف بازنمایی زندگی می‌کنیم و قالب‌های شناختی که این سطوح را در خود گرفته اند، بسیار گوناگون هستند، تجلی آنها تنها به صورت اختلاط امکان پذیر است. ما علاوه بر آن که از وجود ردپاهای رنگ پریده لایه‌های کهن هستی در درون خود بی خبریم، در تسخیر جادوی مقاومت ناپذیر آنها نیز هستیم. ما از حالتی به حالت دیگر می‌رسیم، بی آن که خود از این چرخش آگاه باشیم و پس از آن که این گذر متحقق شد، خود را دچار احساسات غریبی می‌بینیم که از مهار و هدایت آن عاجزیم. این مسئله، تفکر انسان امروزی را به صورت سیار درآورده است. شایگان با الهام از نوشته‌های دکتر سروش، بر این باور است که کشورهای اسلامی و ایران، هویت‌های سه گانه دارند: هویت ملی، دینی و مدرن که هر یک در دل دیگری جای گرفته است.

نویسنده کتاب، فصل چهارم را حوزه اختلاط نام نهاده است. در حوزه اختلاط، برای روایت و تخیل، زمینه پربار و سرشار از تصویر به بار می‌آورد: عرصه ای است که در آن پاره‌های واقعیت سبب ایجاد ترکیب هایی بس جسورانه می‌شوند و امور جزئی، پراکنده، در هم شکسته و متضاد در حیطه‌های متعدد، دیدگاه‌های درخشان به بار می‌آورند؛ زیرا در این عرصه سطوح معنایی از لحاظ تاریخی دور از هم، روی هم جای می‌گیرند تا دنیایی بیافرینند که انسجام آن هم مدیون قدرت تخیل است و هم حاصل گسست‌های آزاردهنده واقعیت.

در فصل پنجم شایگان به طیف وسیعی از تفسیرها از جهان می‌پردازد. در این فصل، مباحث مدرنیته و فلسفه‌های نیهیلستی و هیچ انگارانه ای طرح می‌شود و سپس با طرح مسئله ای با عنوان پایان مدرنیته، بر این باور است که از هم پاشی روایت مدرن از جهان به واقعیت جدیدی در جهان منجر می‌شود که «سررسیدن» عمر مدرنیته نیست، اما روی کارآمدن معنویت جدید است؛ معنویتی که با احوال دنیای کنونی ما انطباق یافته است .

در هستی شناسی درهم شکسته، همه بناهای متافیزیکی فرو ریخته اند و چاره ای نداریم جز تسلیم شدن به این وضعیت، سپردن خود به دست آن و تلاش برای یادآوری ردپاها و بازمانده‌های هستی ای که رد آن از تاریخ تفکر محو می‌شود. همه تلاش‌های ما برای تفسیر، از ارضای میلمان به بودن، فراتر نمی رود و نمی تواند به معنایی مطلق دست یابد. از سوی دیگر اساسا این تاویل‌ها مشخصه ذهنیت و روح عصر ماست.

فصل ششم، به شبح سازی جهان معروف است. مراد نویسنده از شبح سازی این است که در آغاز پروژه مدرنیته، اندک اندک اسطوره‌ها و صور ازلی جهان کهن به وسیله انسان مدرن کنار زده شد و پس از چندین قرن درون فکنی، اکنون جهان دوباره افسون زده شده است. نیاز به امور غیرعقیدتی، به تکریم و پرستش مجهولات و میل کودکانه به چیزهای اعجاب انگیز، امروز نیز به اندازه گذشته قوی است. بی تردید سرشت این پدیده جدید که گاه به صورت اعتقاد ساده دلانه به خرافات ظاهر می‌شود، با آنچه بر جهان ما قبل مدرن حاکم بود، متفاوت است. این نوع شبح سازی از امور معنوی، علاوه بر آن که حاکی از میل اصیل انسان به سیر و سلوک است، شکنندگی آشوب برانگیز اسطوره‌های جدید را نیز آشکار می‌سازد؛ اسطوره هایی که چون معانی استوار ندارند و بی شکل هستند، قادرند همه عناصر ناهمگون و پراکنده در جهان را جذب نمایند. این اسطوره‌ها فقط در قالب باورها و اعتقادات ظاهر نمی شوند، بلکه در حیطه سیاست و مبارزات اجتماعی نیز تجلی می‌یابند.

شبح سازی جهان در دو مسیر موازی جریان دارد، که گاه در دنیای مجازی با هم منطبق و مقارن می‌شوند: از سویی، همان طور که گفتیم، همه عقاید سرگردان و معلق حاصل از پیوند آیین‌های عرفانی، گونه ای از فراواقعیت را آفریده اند که ورای جهان قرار دارد؛ از سوی دیگر، انقلاب الکترونیک در انتقال امواج با استفاده و دخل و تصرف منتسب به ذات الهی، یعنی حضور همه جایی، آنیت و بی واسطگی، صفات ذاتی زمان می‌شوند، زمانی که هم اکنون جهانشمول و واحد است. نویسنده به شبح سازی، مجازی سازی نیز می‌گوید؛ چرا که عرفان و معنویت قبل از دوران مدرن، حقیقت بود و معنویت پدیده آمده در هستی شناسی در هم شکسته، مجاز آن می‌باشد.

در فصل هفتم دکتر شایگان به مسایل روح می‌پردازد و عنوان این فصل را «قاره گمشده روح» می‌نامد. وی در این فصل ابتدا به گفت‌وگوهای فراتاریخی می‌پردازد و با بررسی آثار شانکارا یکی از برجسته ترین حکمای اندیشه کهن هندو و بانی مکتب ادویتا ودانتا، و مایستر اکهارت، یکی از اصیل ترین نمایندگان معنویت مسیحی در قرون وسطی، دو قطب بزرگ، یکی در مشرق زمین (هند) و دیگری در غرب، و ابن عربی از جهان اسلام و حکیم تائوی چینی، یعنی «لائوستو و چوانگ ستو» سعی می‌کند با بررسی تطبیقی نظام‌های دینی و عرفانی اشخاص یاد شده، به یک الگوی یکسان برسد؛ هر چند از لحاظ جزئیاتی چون منشا و اوضاع و احوال تاریخی، متفاوت هستند.

وی سپس به آیین بودا می‌پردازد و علل مختلفی برای گرایش مردم اروپا، به ویژه فرانسه به این آیین ذکر می‌کند و با عنوانی همچون آیا می‌توان باز به قاره روح راه یافت، کتاب به پایان می‌رسد.

تفکر سیار در افسون زدگی جدید داریوش شایگان

مفهوم محوری متن کتاب به نظر نگارنده این سطور «روح» است. هر چند روح به درستی در این نوشته تبیین نشده است، ولی از نگاه شایگان، روح انسان مدرن آزرده است؛ چرا که تجدد و پروسه مدرنیته با تمام شکوه و جلالش حفره هایی در روح انسان مدرن ایجاد کرده است که خود توان پر کردن آن را ندارد، ولی لاجرم از همان جا باید چرخشی صورت گیرد که معنویت گرا باشد. به قول واگنر در پادینکال «تنها همان سلاح زخم آفرین، مرهم است بر زخم.» حفره‌های مدرنیته باید به وسیله ادبیات، هنر، امور معنوی و ادیان، البته ادیان بدون شریعت، پر شود. شایگان در این کتاب کوشش فراوان می‌کند که راه حلی برای درمان بیماری و آسیب‌های ناشی از پروسه مدرنیته که بر پیکر انسان فرود آمده است، پیدا نماید.

تز بنیادی نویسنده به طور فشرده و اجمال در کتاب این است که پروژه مدرنیته، از یک سو انسان را از قفس دو جداره «قیمومیت قدرت سیاسی» و «قیمومیت قداست دینی» آزاد کرده و افسون هر دو را از روح انسان زدوده است. انسان مدرن از حمایت نهادهای عقلایی و دموکراتیک در مقابل آن دو قیمومیت برخوردار است. و این نهادها از او در برابر اسارت دوباره در قفس دو تویه فوق محافظت می‌کند. از سوی دیگر، همان پروژه مدرنیته با ایجاد امکانات رشد و گسترش تکنولوژی و انتقال آنی امواج و در دسترس قراردادن اطلاعات از هر نوع و جنسی، زمینه مجازی سازی را برای انسان مدرن فراهم آورده است. مجازی سازی، مبانی و معیارهای معرفت شناختی سنتی از زمان و مکان را برهم زده است. پیش نیاز آن یادگیری شیوه‌های ادراک چند حسی به جای ادراک سنتی مبتنی بر تفکیک حواس است. سطوح مختلف آگاهی و وجوه متعدد شناخت در علم، فلسفه و روانشناسی و جامعه شناسی با هم برخورد می‌کنند و نوعی آهنگ ناموزون و چند نوایی ایجاد می‌کنند.

به عبارت دیگر انسان عصر مدرن در برابر هجوم لحظه به لحظه، انباشتی از اطلاعات که بخش بزرگی از آن به صورت مجازی جاندار هستند، از هیچ گونه حمایت نهادهای مدرن برخوردار نیست. در نتیجه، جهان جاندارپنداری تکنولوژیک از نو، انسان را به دام افسون خود می‌کشد. در کنار افسون زدایی دنیای مدرن، اینک شاهد ظهور افسون زدگی جدید هستیم که دنیای مدرن را گویی از نو مسحور کرده است.

افزون بر این، در دنیای مدرن، نظام‌های فکری - فلسفی و هستی شناسی‌ها و متافیزیک کلاسیک، بی اعتبار شده اند. انسان مدرن شیوه‌های کاربردی و راهکارهای اندیشگی و اندیشه ورزی سنتی، در مشاهده و تحلیل خود از جهان پیرامون را از دست داده و به هستی شناسی‌های در هم شکسته و چند ادراکی روی آورده است. انسان مدرن حتی داده‌های «عقل روشنگری» یعنی نیروی مسلحی که انقلاب مدرنیته را به وجود آورد و برای آن کارساز بود، شالوده شکنی کرده و در نتیجه ناکارآمد مانده است. در چنین شرایطی، روح انسان که با حیات مادی و عینیت فرانمودهای آن روبرو شده است و از نمادسازی آن و نگرش تمثیلی بدان به قصد دریافت آرامش و سکون ناتوان است، به لایه‌های درون خود پناه برده و در آن آشفته و سردگردان است.

دهکده جهانی
مشکل دیگر انسان مدرن، زندگی در دهکده جهانی است. در دهکده جهانی مرزهای ملی و قومی و... فروریخته اند و فرهنگ ها، یک‌دست و نایک‌دست و بی واسطه، رو در روی یکدیگر قرار گرفته اند. نابرابری‌های اقتصادی که روند بی وقفه گسترش اقتصاد جهانی نیز بدان دامن می‌زند، نامتجانس بودن هنجارها، باورها و شیوه‌های تعامل، همه فرهنگ‌ها و تمدن‌های جهان را تنش مند ساخته است؛ کلیه مظاهر حیاتی، جهانی شده اند و در عین حال راه بازگشت نیز بسته است و سیل جهانی شدگی، پل‌های پشت سر را ویران کرده است. هویت‌های یگانه ساز تاریخی، از هرگونه، توانایی تفکیک و تمایز خود را از دست داده اند. مآلا ما در شرف تکوین انسان چهل تکه ای هستیم با تفکری سیار و سیال که دیگر به هویتی خاص تعلق ندارد و مآلا چند هویتی شده است.

هویت چهل تکه و تفکر سیار و سیال یعنی چه؟ هویت چهل تکه به این معناست که انسان یک هویت ندارد، دائم در سیر و سلوک و سفر است و در فرهنگ‌های مختلف حضور پیدا می‌کند، از یک حوزه فرهنگی به یک حوزه فرهنگی دیگر می‌رود، و از یک اقلیم به اقلیم دیگر سیر می‌کند. الزاما، هویت‌های چند گانه، تفکر سیار و سیال به وجود می‌آورد. تفکر سیار یعنی این که دیگر تفکر ایستا نیست، بلکه پویاست. تفکر سیار و سیال سعی می‌کند مرزها را بشکند و در فضای بینابین زندگی کند. فضای بینابین، یعنی این که همزمان بین این و بین چیز دیگر باشد.

با توجه به محتویات کتاب، می‌توان نماد کامل چند هویتی و تفکر سیار را در وجود شایگان یافت. وی با وجود این که اصالتا هویت ایرانی، شرقی و اسلامی دارد، دائما در فرهنگ‌های مختلف سیرو سلوک می‌کند و مآلا تفکری سیار دارد. با توجه به این که انسان مدرن، دراین آشفتگی و دگرگونی، ناتوان از سازگاری است، در دیدگاه شایگان، باید از پس این پراکندگی و آشفته بازاری، نظامی منسجم ایجاد شود و از دل این چند گونگی، به همبستگی متقابل و همه جانبه دست یافت. لذا وی بر این باور است که انسان مدرن ناگزیر است که رویکردی نو به ادیان، مذاهب و سلوک‌های گوناگون باستانی داشته باشد. این رویکرد در حقیقت پدیده معکوس بازگشت به قبیله را آغاز کرده و دوباره بر افسون زدگی انسان می‌افزاید. مگر این که نوع نگاهمان را به ادیان و مذاهب تغییر دهیم و از ادیان «عرفان روح» (seelenmystik) استخراج شود. این نوع عرفان با قواعد فقهی کاری ندارد و در نتیجه شریعت گرا نیست؛ به زندگی خصوصی ما نظر ندارد و صرفا در بستری شکوفا می‌شود که قدس و امر قدسی و سیاست از هم جدا باشند؛ زیرا انسان دیگر در عصر ساختارهای محکم امر قدسی نمی زید. او در عصر هستی شناسی در هم شکسته و در زمانه ارتباط متقابل همه پدیده‌های محسوس، معقول و معنوی، زندگی می‌کند.

پیشنهاد شایگان برای انسان زمانه ما برای رهایی از بن بست آشفتگی و سرگردانی و بهبودی روح زخم خورده، از بیماری افسون زدگی جدید، ضمن پذیرش هویت چهل تکه و تفکر سیار، این است که در باغ‌های مکتب بودایی تنفس کنیم. مکتب بودا، از جمله رهیافت‌های موردنیاز انسان مدرن با هویت چهل تکه و تفکر سیار است؛ چرا؟ چون در آیین بودا مفهوم «خدا» محدودکننده نیست و در این آیین نوعی معنویت دنیوی و عرفی یافت می‌شود که اسیر متافیزیک منسوخ و نامناسب بازمانده نیست. آیین بودا نافی دائمی بودن امور، ثبات افکار و جباریت انحصارطلبانه امر واحد، و در عوض متضمن حرکت و صیرورت است. این حرکت و جریان توهم استمرار را ایجاد می‌کند، همان جریان و سیلان فراری که دیگران آن را قلعه تسخیرناپذیر هستی مطلق تعبیر کرده اند. جذابیت استثنایی آیین بودا در جهان کنونی نیز ناشی از همین ویژگی هاست؛ زیرا جهان امروز در عین حال که هواخواه سکولاریسم و آزادی انتخاب است، شاید بیش از هر زمان، و به طرزی مقاومت ناپذیر، مجذوب قداستی عاری از قید و بند قومی نیز هست. به گفته شایگان آیین بودا فراسوی آینه‌ها و دنیای عرفان است و گذر بدان را که شامل استسحالات تمثیلی و روحانی است، توصیه و تجویز می‌کند.

ملاحظات
1. علی رغم این که کتاب‌ شایگان ارزشمند و قابل استفاده است، ولی بیش از حد متنوع، متلون و شلوغ است. انبوهی از اطلاعات و آگاهی‌ها را از رشته‌های مختلف علمی از قبیل علم سیاست، جامعه شناسی، معرفت شناسی، روانشناسی، هستی شناسی، فلسفه علم، دین پژوهی و... در این نوشته جای داده شده است. خواننده با ملاحظات فهرست کتاب پی به متنوع بودن متن می‌برد. در نتیجه این کتاب با این ویژگی برای خواننده ملال آور خواهد بود و در پی آن مخاطب نیز کمتر خواهد شد. مگر افرادی که واقعا طالب نوشته‌ها و دیدگاه‌های شایگان باشند. هر چند نویسنده خود به این مسئله آگاهی داشته و در پیشگفتار متن فارسی، متنوع بودن را عمدی ندانسته است.

2. ایهام گویی و ابهام گویی در این کتاب بسیار است. نویسنده به دنبال همین مسایل، برخی اوقات دچار مدعای بی دلیل نیز می‌شود. مفروض و فرضیه مورد نظر ایشان این است که هم اکنون جهان هستی و معرفت شناسی‌های آن در هم شکسته اند و مردم هویت‌های چهل تکه و تفکر سیار پیدا نموده اند؛ به چه دلیلی؟ ولی به نظر می‌رسد که هویت‌های قومی و مذهبی رنگ شدیدتری به خود گرفته اند. اگر در آغاز پروژه مدرنیته، کشورهای جهان با حدود و مرز جغرافیایی کمتر از 50 کشور بودند، هم اکنون نزدیک به دویست کشور با مرزهای جغرافیایی، رسوم و آیین خاص خود رسیده است. نداهای استقلال طلبانه که از گوشه و کنار جهان به گوش ما می‌رسد، حاکی از حفظ هویت و قومیت‌های ملی و مذهبی ست یا این که هویت چهل تکه و تفکر سیار؟

3. نویسنده کتاب در برخی موارد، دچار نوعی ناهمسانی و تضاد در گفتار و نوشتار شده است. ایشان از آغاز کتاب بر این نکته پای می‌فشارد که هم اکنون افسون قدیم به کنار نهاده شد، و افسون جدید آغاز شده است؛ حال آن که افسون جدید حفره‌های عمیقی در روح و زندگی بشر به وجود آورده است، دیگر راهی برای پرکردن این حفره‌ها و خلاها نمانده، جزء تفسیر و تبیین دوباره ادیان که با روح هویت چهل تکه و تفکر سیار سازگار باشد. لذا بازگشت به گذشته امری است محال و نشدنی؛ اما در قسمت‌های عمده کتاب، با این تذکر روبرو می‌شویم که باید نگاه به گذشته داشته باشیم؛ به گونه ای که میشل فوکو «متذکر به گذشته» بوده است. در اصل «تذکر» همیشه یک نوع بازگشت به گذشته است.

4. در فلسفه دو مبحث وجود دارد که در کنار هم مطرح می‌شوند، آن دو عبارتنداز: کون و فساد، و حرکت. کون و فساد، مخصوص تغییرات دفعی، و حرکت، ویژه تغییرات تدریجی می‌باشد. از این روی نمی توان نوع خاصی از تغییر را از یک نظر، مشمول هر دو دانست. شایگان از آغاز کتاب تا پایان کتاب استدلال می‌نماید که فرهنگ و تمدن بشری هم اکنون چند تکه شده است. چند تکه شدن نیز حاصل افسون زدایی مدرنیته است. آراء و عقاید و باورهای دوران قدیم منسوخ و به فساد تبدیل شده و هویت‌های چندگانه «تکوین» یافته اند. وانگهی ایشان در جای جای کتاب استدلال می‌کند که معارف و علوم و تمدن بشری از آغاز (دوران باستان تا کنون) روند تکاملی طی کرده است و اگر تلاش اندیشمندان نبود هم اکنون ما دارای چنین معارف عظیم بشری نبودیم. عبارات اخیر شایگان گرایش به مباحث حرکت در فلسفه دارد؛ آن هم از نوع حرکت اشتدادی؛ یعنی فرهنگ و تمدنی به فرهنگ و تمدن دیگر تکامل بخشیده است: فرهنگ رومی به فرهنگ یونانی، فرهنگ اسلامی به فرهنگ غربی و هم اکنون فرهنگ غربی به دیگر فرهنگ ها. اگر بدین گونه باشد، در نظر نویسنده، فرهنگ بشری دارای حرکت اشتدادی است. یعنی متحرک به واسطه حرکت، به فعلیت و کمال جدیدی می‌رسد و ضرورتا هر حرکتی اشتدادی و موجب تکامل یافتن متحرک خواهد شد و بدینسان هر مرحله حاوی مرحله قبل خواهد بود. آنچه از این کتاب برمی آید، این است که نویسنده اعتقادی به حرکت اشتدادی و اینکه مرحله بعد حاوی مرحله قبل باشد، ندارد.

5. مشکل دیگری که در کتاب ایشان به نظر عجیب می‌رسد، این است که وی در طرح مباحث اسلامی خواننده را به آثار هانری کربن فرانسوی ارجاع می‌دهد. با توجه به این که ایشان به منابع فارسی تسلط دارد و بعضا به عربی، چرا از منبع اصلی و دست اول استفاده ننموده است. کما این که در برخی از موارد به متون قیصری و سهرودری مستقیما استناد کرده است. پیرو استناد به منابع خارجی و دست دوم است که ایشان بین مسلمان مؤمن که در مجموع سنتی اند و مسلمان تندرو که بنیادگرا نامیده می‌شوند، تمایز قایل شده است. از دیدگاه ایشان بنیادگرایی تحت تاثیر ایدئولوژی‌های افراطی، مفهوم جهش را ترویج می‌کند که از دیدگاه ایشان مفهوم جدیدی است، و در بنیاد با طرز فکر اسلام کلاسیک منافات دارد. بر اساس این تحلیل انقلاب اسلامی ایران نیز چون حرکت و انقلاب را ترویج می‌کند، جزء ایدئولوژی‌های افراطی است و پدیده جدیدی به نام اسلام انقلابی را پدید آورده است. به نظر می‌رسد که شایگان در تقسیم بندی خود از اسلام به کلاسیک و اسلام انقلابی و ترویج دهنده جهش، به خطا رفته است. چرا که اسلام، اصولا دارای عناصر حرکت، تعالی و تکامل است و در این مسئله اکثر علمای اسلام توافق و اجماع دارند؛ زیرا مباحثی مانند امر به معروف، نهی از منکر، جهاد، شهادت و... از مفاهیمی هستند که با جهش سازگارند نه با سکون. اگر یک پژوهشگر منصف نیم نگاهی به آثار علما و فقهای اسلامی بیاندازد، خواهد دید که آنان مباحث فوق را ذکر کرده اند؛ البته این قید را نیز افزوده اند که در صورت وجود مقتضی و فقد مانع، باید به امر به معروف و نهی از منکر و... پرداخت.

6. عجیب تر از بند5، این که ایشان در فصل پایانی می‌خواهد در دل این پراکندگی، چندگونگی و آشفتگی، به گونه ای از همبستگی متقابل همه جانبه دست یابد. در این راستا به مذهب و آیین بودا رو می‌آورد و عرفان بودایی را برای روح سرگشته و هستی شناسی‌های در هم شکسته پیشنهاد می‌کند. ایشان در علت یابی جذابیت دین بودا در غرب چنین استناد می‌کند:

«هفته نامه‌ی رویداد پنجشنبه در شماره بیستم تا بیست هفتم مه 1998، در گزارشی درباره مکتب بودا در فرانسه، خبر می‌داد که در فرانسه بیش از ششصدهزار نفر آسیایی تبار و فرانسوی، پیرو آیین بودا هستند. این رقم، آیین بودا را از حیث تعداد پیروان، تقریبا در رده دین یهود و مذهب پروتستان قرار می‌دهد... آیین بودا بسیاری از غربی‌ها را حقیقتا مجذوب خود کرده است. می‌توان دلایل متعددی برای این پدیده نسبتا عجیب ارائه کرد.»

نویسنده پس از بیان مطالب فوق، به دلایل جذابیت آیین می‌پردازد و از هستی شناسی آن آغاز می‌کند. مهم ترین ممیزه آن، این است که بنای سنگین الهیات یکتاانگارانه و معادشناسی ناشی از آن را کنار می‌نهد و مستقیما به موقعیت‌های محدود کننده وجود می‌پردازد: رنج، پایان آن، رهایی و غیره.

در تحلیل کلمات فوق باید گفت که علاوه بر این که می‌توان در نوع هستی شناسی و معرفت شناختی آیین بودا به قیل و قال پرداخت، نکته قابل استناد نویسنده کتاب به آمار مجله رویداد پنجشنبه است. در آن مجله ذکر شده است که آیین بودا ششصد هزار پیرو در فرانسه دارد. بر فرض که آمار این مجله مستند و دقیق باشد، آمار رسمی درباره مسلمانان فرانسه چندین برابر آیین بوداست.

در انتخابات سال 2002 ریاست جمهوری فرانسه اعلام شد که تعداد مسلمانان آن کشور بیش از چهار میلیون نفر است. خود نویسنده کتاب با مسافرت‌های متعددی که به کشورهای مختلف جهان داشته، ملاحظه نموده است که هر روز بر تعداد مسلمانان افزوده می‌شود و این ارقام را نیز مقامات کشورهای غیرمسلمان تایید می‌کنند، و حتی در برخی موارد، استراتژیست‌های آن کشورها نسبت به افزایش مسلمانان هشدار می‌دهند. علت افزایش دین اسلام بر اساس تحقیقات خود غربی ها، وجود جاذبه‌های فراوان در دین اسلام است. مفاهیمی چون آزادی، برابری، برادری، مساوات و توجه به کرامات انسانی و... در دین اسلام یافت می‌شود. تعجب از این است که نویسنده این گونه مطالب را مشاهده می‌کند و در حقیقت درد را تشخیص می‌دهد، ولی نسخه ای دیگر می‌پیچید و خواننده را به دین بودا حواله می‌دهد!

پگاه حوزه بیستم مهر 1381، شماره 70

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............
 

تب تند دولت برای ساختن جامعه «بدون فقیر» به وضعیتی انجامید که نائومی کلاین آن را «ربودن ضروریات یک زندگی آبرومندانه از میلیون ها شهروند» می نامد... تهیدستان در دهه های ۵٠ و۶۰ شمسی فاقد مکانیسم های نهادی بودند... خیریه شدن اقتصاد ملی... چگونه مردم عادی با مخالفت ها و مقاومت های پراکنده اما فراگیر، دولت را، هرچند موقت، وادار به عقب نشینی کردند... بی عدالتی سیستماتیک و ناکارآمدی حکمرانی ...
از سوراخ کلید، خدمتکارشان را که مشغول حمام کردن است نگاه می‌کند. دلش می‌خواهد داخل شود... به زحمت نوزده سال دارد که انقلاب سوسیالیستی و وحشت بر کشور او سایه می‌گسترد. آیا همین انقلاب نیست که با خشونتهایش به او امکان می‌دهد که از دایره‌ای که مادر به دورش کشیده است فرار کند و بالاخره وارد «زندگی حقیقی» شود... در خانه‌هایی که شاعران به دنیا آمده‌اند زنها حکومت می‌کنند ...
مؤلف اخلاق ناصری تذکر می‌دهد: کودک را با هر کار نیکی که می‌کند، باید تشویق کنند و آفرین گویند، اما هنگامی که رفتارِ زشتی از او سرمی‌زند، باید بسیار مراقب بود که او را به‌صراحت و آشکارا سرزنش نکنند که چرا کار بدی کرده است؛ بلکه این‌طور وانمود کنند که او از روی غفلت و ناآگاهی آن کارِ زشت را انجام داده است... خواجه در سیر تربیت کودک بر وجود بازی و تفریح نیز بسیار تأکید دارد و معتقد است که بازی کردن می‌تواند خاطر کودک را از سختی‌ها و ملالت‌های شئونِ مختلفِ ادب‌آموزی برهاند. ...
در ساعت یازده چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد... این آدم‌های عادی در عین عادی‌بودن، کارهای وحشتناک می‌کنند. می‌کُشند، زن‌هایشان را تکه‌پاره می‌کنند، آمپول مرگبار به دوست و آشنا می‌زنند... زن‌ها مدام کشته می‌شوند حالا هرچقدر که زیبا و دوست‌داشتنی باشند و هرچقدر هم که قاتل عاشقشان باشد... حکومتی که بر مسند قدرت نشسته تحمل هیچ شاهد زبان‌به‌کامی را ندارد... این «تن‌بودگی» آدم‌های داستان ...
سرگذشت افسری از ارتش رژیم گذشته... پس از پی بردن به روابط غیرمشروع همسرش او را به قتل می‌رساند و مدتی را در زندان به سر می‌برد. پنج فرزند او نیز در شرایط انقلابی هرکدام وارد گروه‌های مختلف سیاسی می‌شوند... ما بذر بی اعتمادی، شک و تسلیم را کاشته‌ایم که به جنگلی از پوچی و بدبینی تبدیل شده است. جنگلی که در آن هرگز جرأت نمی‌کنید حتی اسم خدا، حقیقت و انسانیت را به زبان بیاورید. ما مجبور می‌شویم که قبر فرزندانمان را خودمان بکنیم ...