او نمی‌تواند رابطه عاشقانه با مخدوم خود داشته باشد... «به حساب نیامده» در کنار «شهروند» می‌ایستد و با هم یک کار می‌کنند. کسی که به حساب نمی‌آمده است و بدتر هیچ صلاحیتی برای به‌حساب آمدن ندارد در چیزی سهیم شده است که سهمی در آن نداشته است... ساراماگو لحظه انقلاب را زودگذر می‌داند... افراد با اسم و رسم و زن‌های آلوده‌دامن دوشادوش هم از میکده‌هایش وارد می‌شوند...

انقلاب «پسوآ»یی | شرق

«ریکاردو ریش» شاعر و پزشک پس از مهاجرت 16ساله به برزیل، عزم وطن کرده و با کشتی به لیسبون می‌رسد. اتاقی در یکی از هتل‌های شهر کرایه می‌کند. در آنجا بین او و لیدیا پیشخدمت هتل که کارهای اتاق ریکاردو ریش به‌عهده اوست ارتباط برقرار می‌شود.
«واقعا همین انقلاب است که لیدیا در پشت‌سر ریکاردو ریش در کنار پنجره ایستاده باشد و با هم به منظره‌ای که به نظرشان جالب آمده است بخندند.» (ص 76) «ساراماگو»[Saramago, Jose] کنار هم قرار گرفتن لیدیای پیشخدمت با ریکاردو ریش پزشک را از لحظه‌های زودگذر خوشبختی می‌داند که «به محض آنکه متولد شدند می‌میرند» و این همان لحظه انقلاب است. «به حساب نیامده» در کنار «شهروند» می‌ایستد و با هم یک کار می‌کنند. کسی که به حساب نمی‌آمده است و بدتر هیچ صلاحیتی برای به‌حساب آمدن ندارد در چیزی سهیم شده است که سهمی در آن نداشته است. انقلاب یا به بیان دیگر سیاست از نظر رانسیر گسست در توزیع جایگاه افراد است. تعلیق منطقی است که سهم‌ها و بخش‌های اجتماع را توزیع و تثبیت کرده است. انقلاب آن لحظه‌ای است که تقسیم‌بندی امور محسوس مختل و بر هم زده شده است. فضا به شکلی دگرگون درآمده است. سهیم شدن در دیدنی‌ها، شنیدنی‌ها و گفتنی‌ها است. لیدیا و ریکاردو ریش با هم و از یکجا به یک منظره نگاه می‌کنند. لیدیا جایی قرار گرفته است و چیزی را از آنجا می‌بیند که از قبل به او یاد داده شده که آنجا، جای تو نیست. لیدیا طبق این منطق آنجا کاری ندارد جز شست‌وشو و تمیز کردن و خلاصه خدمتکاری. جایگاه او تعیین شده است. نمی‌تواند رابطه عاشقانه با مخدوم خود داشته باشد.
ریکاردو ریش هم با همان منطق با او رفتار می‌کند. در ظاهر امر خدمتکاری را برای رفع حاجت می‌خواهد و همواره و با سماجت در گفت‌وگوهای خود با فرناندو پسوآ هر گونه تعلق‌خاطر به او را نفی می‌کند. لیدیا هم از نفی جایگاه تعیین‌شده خود و گسست از آن سرباز می‌زند. او توان گسست رابطه خادم و مخدومی را ندارد و مهم‌تر آنکه تو گویی تن به رضا داده است.

س‍ال‌ م‍رگ‌ ری‍ک‍ادوریس (ریش) [O ano da morte de Ricardo Reis] ژوزه ساراماگو

لیدیا و ریکاردو ریش در طول زمان درگیر این تقسیم‌بندی هستند. آن دو حتی در گفت‌وگوهای خود نیز بعضی چیزها را نمی‌توانند به یکدیگر بگویند چرا که در یک شأن نیستند. لیدیا از رابطه احتمالی عاشقانه بین ریکاردو ریش و مارسندا ناراحت است و تنها کاری که می‌کند گریستن در حالی است که صورتش را در بالشش پنهان کرده است. آن هم «نه به‌ خاطر اینکه در حقش بی‌عدالتی شده بود و رنج می‌برد، مگر چه حقی داشت، او فقط یک کلفت است.» وقتی به او دستور بردن شیرقهوه به اتاق 201 داده می‌شود و در آنجا ریکاردو را می‌بیند نمی‌تواند علت نیامدنش را توضیح دهد. نه او می‌تواند بگوید که حسودی می‌کرده است و نه ریکاردو می‌تواند به مرتبه او نزول کند و پاسخی محبت‌آمیز دهد. «نه، امکان نداشت چنین گفت‌وگویی صورت بگیرد، گفت‌وگویی که گویی بین دو نفر آدم هم‌شأن صورت می‌گیرد، همه می‌دانند که خیلی بعید است که در این دنیا چنین چیزی اتفاق بیفتد.» (ص207)
طرفین در اینجا از قبل برساخته‌شده هستند و هر یک در جایگاه خویش تثبیت شده است. جهان ایشان جداگانه است. گفتار آنها همواره دارای محدودیت است. انقلاب همان لحظه‌ای است که این جهان‌های جداگانه با هم مرتبط شوند. از آنچه بوده‌اند فاصله بگیرند یا به بیان بهتر کنده شوند. به روی یکدیگر گشوده شوند و در معرض هم قرار گیرند. به همین خاطر است که ساراماگو لحظه انقلاب را زودگذر می‌داند. انقلاب لحظه‌ای است که به گفته اسپینوزا هیچ‌گونه سلسله‌مراتب و تمایزی بین جوهرها نیست. به عبارت دیگر تحقق این اصل اسپینوزایی است. از نظر او همه آحاد انسان با هم برابرند. در قانون انسان هیچ‌گونه حقی به دیگری نمی‌توانیم تخصیص دهیم که برتر یا فروتر از دیگری است.

رفتار ریکادو ریش ناعادلانه یا غیراخلاقی نیست. از نظر مارکس، کارکرد اصلی معیار‌های اخلاقی تایید مناسبات موجود است. بنابراین لیدیا نمی‌توانست از بی‌عدالتی شکوه کند چرا که از لحاظ اخلاقی فاقد حق و سهم است. ساراماگو در توصیف منطقه‌ای از شهر آن را از لحاظ اخلاقی در وضع خوبی نمی‌داند «چون افراد با اسم و رسم و زن‌های آلوده‌دامن دوشادوش هم از میکده‌هایش وارد می‌شوند.» (ص 82) اخلاق در اینجا مانع امکان با هم بودن است. اما انقلاب لحظه‌ای است که تکینه‌ها در معرض یکدیگر قرار می‌گیرند. اخلاق نیروی محافظه‌کاری است که افراد غیر هم‌ارز را از یکدیگر مجزا و آنها را در مقام‌های معین جایگذاری می‌کند. اخلاق در پی ایجاد صلح و آرامش است بدون دستکاری در منطق آرخه. دکتر سامپایو به اسپانیایی‌هایی که به خاطر جنگ داخلی به پرتغال آمده‌اند قول می‌دهد که «هر چند مدت که بخواهند می‌توانند با آرامش خاطر در پرتغال زندگی کنند، ‌پرتغال واحه صلح است، اینجا هرکس دنبال سیاست نمی‌رود، ‌برای همین است که ما در صلح و صفا زندگی می‌کنیم، آرامشی که در خیابان‌ها می‌بینید، نشانی از آرامشی است که در دل‌های ماست.» (ص 251) همه چیز تقسیم‌بندی و تسهیم شده است. در این معنا اخلاق همان حکم پلیس است. رانسیر ذات پلیس را نوعی بخش‌بندی امر محسوس می‌داند بدون هرگونه متهم. «بر این اساس، جامعه متشکل است از گروه‌های موقوف به شیوه‌های مشخص فعالیت، ‌از مکان‌هایی که این مشغولیت‌ها عملی می‌شوند و از شیوه‌هایی از بودن که متناظر با این مشغولیت‌ها و این مکان‌هاست.» (10 تز در باب سیاست، ص 37) جامعه آرام پرتغال‌ همان است که اسپینوزا بیابان بی‌آب و گیاه می‌نامد و این آرامش را نتیجه زبونی رعایایی می‌داند که همچون گله‌ای از چهارپایان به فرمان شبان خود گردن می‌نهند و چیزی نکبت‌بارتر از آن سراغ ندارد.
اما پلیس قادر نیست همواره صلح و آرامش را برقرار کند. تسهیم پلیس بدون آسیب نمی‌ماند و این وقتی است که بی‌سهم‌ها و به شمار نیامده‌ها در آن مداخله می‌کنند و ترتیب آن را بر هم می‌زنند یا افرادی از اکثریت از پذیرش نقش خود سرباز می‌زنند. عاقبت لیدیا و ریکاردو ریش از جایگاه خود درمی‌روند.

[س‍ال‌ م‍رگ‌ ری‍ک‍ادوریس (ریش) [O ano da morte de Ricardo Reis] با ت‍رج‍م‍ه‌ ع‍ب‍اس‌ پ‍ژم‍ان‌ در 600صفحه توسط نشر ه‍اش‍م‍ی‌‏‫ در سال ۱۳۷۹ منتشر شده است.]

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

توصیه می‌کنم محسن را به مدرسه موسیقی بفرستید. پدرم با صراحت گفت: «دوست ندارم پسرم مطرب شود!»... انتصاب پدر به فرماندهی پادگان خرمشهر، بازگشت به اهواز، زندگی زیر دست زن پدر، ماجرای اخراج از دبیرستان بدر ارومیه، آمدن به تهران... زندگی‌ات به اقیانوسی می‌ماند که امواج سهمگینش دائما بالا و پایین پرتابت کرده و تو سعی کرده‌ای در بین آن امواج خفه نشوی. ...
یک نفرکمونیست انشایی درباره خمس خواند و آن را نژادپرستی دانست... تمام گروهها حذف شدند و کتابفروشی‌ها و بساط ها جمع شد... رمان ما را عرفی می کند و ما را وارد جامعه می کند. رمان بخوانید تا حرف دیگران را بفهمید... فکر نمی کنم هیچ آخوندی در ایران به اندازه آقای مطهری مطالعه کرده باشد... ما ادعا می‌کنیم همه چیز داریم و همه چیز می فهمیم و مرتب دنیا را متهم می کنیم که به ما نیاز دارد درحالی که ما نیازمندیم... درباره آثار خودم: شرمنده ام! حرف دیگری ندارم. ...
همراهان شاه به او گفته بودند که این مدارس، جوانان را یاغی می‌کند... مکتب‌داران تبریز، این رقیب تازه‌نفس را برنتافتند و مردم را علیه او تحریک کردند... متهم به فعالیت‌های ضد دینی شد... پیش از او، تحصیل دانش، ویژه‌ی طبقه‌ی مرفه بود... ۲۷ جلد کتاب درسی برای سوادآموزان فارسی‌زبان نوشت... بیشتر مدارس او در زمان حیات او تعطیل یا ویران شدند... یکی از ده شخصیت تأثیرگذار و سرنوشت‌‌ساز تاریخ معاصر ایران ...
آقای رئیس جمهور رمان دیکتاتوری است نه رمان دیکتاتور. انتقادی است از فقر (مردم کشور همه فقیرند) و خیانت (هر شهروندی خانواده‌اش را انکار می‌کند) و فساد (وجدانها پست و مبتذل است) که این نظام بی‌حاصل که نمی‌تواند به انجام دادن کاری مثبت به نفع کسی افتخار کند به بار می‌آورد. به همین جهت خواننده از همان ابتدا احساس خفگی می‌کند و این فشار مرتباً شدت می‌یابد و هنگامی که رمان در آخرین فصل خود موسوم به «زنده مدفون» به اوج خود می‌رسد، این احساس به خفقان نزدیک می‌شود. ...
حدیث «الملك یبقی مع الكفر و لایبقی مع الظلم» از سخنان پرآوازه دیگریست که در هیچ منبع حدیثی به عنوان روایت نقل نشده و در قرن یازدهم هجری وارد کتب شده است. البته میرزای نائینی فقیه دوران مشروطه از این حدیث به عنوان نص مجرب (یعنی حدیثی که به تجربه ثابت شده) یاد می‌کند... در منابع روایی حدیثی دال بر نحوست ماه صفر یافت نمی‌شود. همین‌طور بشارت به خروج از ماه صفر و دعاهای دوری از بلا در این ماه. ...