تارتنیدن دورِ مردی که دوستش داشتیم! | الف


«اتاق نونا» [Nona's Room] مجوعه‌داستانی است از کریستینا فرناندز کوباس [Cristina Fernández Cubas] نویسنده و روزنامه‌نگار معاصر اسپانیایی، که در سال 2016 جایزه‌ی ملی منتقدان اسپانیا را از آن خود کرد. فرناندز کوباس را بانیِ رنسانس داستان کوتاه در ادبیات کشور اسپانیا و دنیای اسپانیایی‌زبان می‌دانند. او آثار پرشماری از یادداشت‌ها و مقالات ژورنالیستی تا داستان کوتاه و رمان در کارنامه‌ی خویش دارد و معتقد است که داستان‌هایش در قصه‌های شفاهی و روایت‌هایی که در کودکی شنیده است و در زندگی سراسر تجربه‌اش در قاهره، لیما، بوینوس‌آیرس، پاریس، برلین و ... ریشه دارند.

اتاق نونا» [Nona's Room]  کریستینا فرناندز کوباس [Cristina Fernández Cubas]

از میان آثار برجسته‌ی او می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: مجموعه‌داستان‌های «خواهرم اِلبا»، «بلندی‌های برونل»، «با آگاتا در استانبول»، «همه‌ی داستان‌ها»، رمان‌های «سالِ گراسیا»، «تاب»، «درِ نیمه‌باز»، نمایش‌نامه‌ی «خواهران خون»، بیوگرافی «امیلیا پَردو باسان» و یادنامه‌ای با عنوان «چیزهایی که دیگر وجود ندارند».

مجوعه‌داستان «اتاق نونا» شامل شش داستان است با نام‌های «اتاق نونا»، «گفتگو با پیرزن‌ها»، «داخلی با پیکره‌ی زن»، «پایانِ باربِرو»، «شروعی تازه» و «چند روز با وایِس-وانو». زبانِ قصه‌گوی روایت‌ها، فضاهای ملموس و آشنای شهری، شخصیت‌های رئالیستی و قابل درک برای مخاطب معاصر، زمان و مکان‌های واقعی و تمایزیافته و درون‌مایه‌های روان‌شناختی و فلسفی، از ویژگی‌های مشترک داستان‌های این مجموعه‌اند. اگرچه که معمولاً بخش‌های زیادی از داستان‌ها در محیط درونیِ ذهن راوی می‌گذرند، اما بازنمودِ بیرونی اتفاق‌ها، از فضای پر از شک و ابهام و رازآلودگی ذهن پرده بر می‌دارند و در بزنگاهی حساب‌شده و دقیق، مخاطب به پاسخ معمای اصلی داستان دست می‌یابد.

برخی از داستان‌های این مجموعه همچون «گفتگو با پیرزن‌ها» و «پایانِ باربِرو» در ساختار درونی‌شان چندان مینیمال و بازگو‌کننده‌ی مقطعی از زمان و زندگی شخصیت‌ها به نظر نمی‌رسند و از این رو با تعریف کلاسیک داستان کوتاه کمی فاصله دارند. داستان‌هایی که همچون رمانی کوتاه با جزییاتی دقیق و شخصیت‌هایی کاملاً پرداخت‌شده و توصیف صحنه‌هایی مشخص، به شرح قصه‌ای کامل می‌پردازند:

«حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، می‌بینم ممکن نیست همه چیز این قدر سریع اتفاق افتاده باشد. حتماً وقتی همه با هم زندگی می‌کردیم، لحظه‌های خوبی را هم تجربه کرده‌ایم. لحظاتی از درک و توافق متقابل. اما هر چقدر هم خاطراتمان را زیر و رو کنیم، نمی‌توانیم چیزی پیدا کنیم که این نظر را تأیید و باور کند. وقتی باربِرو ازدواج کرد، ماسک جذابی را که در نخستین دیدار به صورت زده بود، دور انداخت. به سرعت و خیلی ناگهان. حتی سعی نکرد این حقیقت را پنهان کند. تمام انرژی‌اش را گذاشت برای تار تنیدن دور مردی که ما دوستش می‌داشتیم و تحسینش می‌کردیم. باربِرو واسطه‌ی بین پدر و ما بود، مترجمش، تنها سخنگوی قانونی‌اش.»

از میان داستان‌های این کتاب «اتاق نونا» و «شروعی تازه» درون‌مایه‌هایی صراحتاً روان‌شناسانه دارند. داستان‌هایی که اگرچه در بستری از واقعیت‌های عینی و ملموس شکل می‌گیرند اما به نظر می‌رسد که پیش‌نویسی از تمام آن‌ها در ساحت ناخودآگاه شخصیت محوری داستان شکل گرفته و تمام رخدادها بازتولیدِ روند از پیش تعریف‌شده‌ای در روان او هستند.

فرناندز کوباس در داستان‌های این مجموعه و در سایر آثارش، به مسایلی می‌پردازد که شاید برای همه‌ی انسان‌های قرن بیست و یکمی آشنا و قابل درک باشند اما در بیشتر موارد امکان توضیح و حتی توصیف آن‌ها وجود ندارد. موضوعاتی که می‌توان از وجود و حضورشان در زندگی مطمئن بود اما در اغلب موارد دلایلی روشن و عقلانی برای اثبات آن‌ها و نقشی که در زندگی بازی می‌کنند، در دست نیست؛ نقش شانس و مواجه شدن با بدشانسی در زندگی، سفر آغازین انسان و احساسی که انسان معاصر نسبت به حضور سفرگونه‌اش در جهان دارد، تضاد و تباین بین واقعیت ملموس و آنچه که باور داریم وجود دارد، زن و حس ششم و توانایی رمزآلودی که در پیش‌بینی‌ها و پیشگویی‌ها دارد و دنیای ذهنی عجیب کودکان:

«صبح روز بعد به ماهی‌ها فکر کردم. اون ماهی‌های باله که کریسپی چند روز پیش استادانه برای ناهار درست کرده بود و دمشون تو دهن‌شون بود. اون روز به هر چیزی که به یادم می‌اومد، فکر کردم مخصوصاً به ایده‌ی پیدا کردن یه شکاف یا در که منو ببره به اتاق ممنوعه. اما بعد فهمیدم هیچ نیازی نبود که فشار دندونا رو از روی دم بردارم تا یه راهی باز بشه و شکل حلقه‌ای‌اش به هم بریزه. اصلاً لازم نبود. اگه اون ماهی نونا بود و نونا هم داشت از گنجش محافظت می‌کرد، تنها کاری که باید می‌کردم این بود که از نگاه تیزبین و مراقبش دوری کنم و خیلی خیلی آروم بخزم به لونه‌اش...»

فرناندز کوباس دنیای فانتزی‌های برساخته‌ی ذهن و واقعیت‌های دیگرگونه و تجربه‌های پنهان‌شده را دوباره به یاد مخاطبش می‌آورد. مواجهه‌ی شخصیت‌های داستان‌های او با حدس و پیش‌بینی و بررسی احتمالات برای حل معماها، حضور پررنگ شک و عدم قطعیت را در زندگی واقعی به یاد می‌آورد. چیزهایی که باید در کنار هم دیده شوند تا شک و ابهام جاری در ذهن انسان معاصر به قطعیتی بی‌پرده برسد.

[«اتاق نونا» با ترجمه رضا عابدین‌زاده توسط نشر قطره منتشر شده است.]

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...
فنلاند امروز زنده است بخاطر آن وسط‌باز. من مخلص کسی هستم که جام زهر [پذیرش قطعنامه برای پایان جنگ 8ساله] را به امام نوشاند. من به همه وسط‌بازها ارادت دارم. از مرحوم قوام تا مرحوم هاشمی. این موضوع روشنی است که در یک جایی از قدرت حتما باید چنین چیزهایی وجود داشته باشد و اصلا نمی‌توان بدون آنها کشور را اداره کرد... قدرت حرف زدن من امروز از همان معترض است و اگر الان داریم حرف می‌زنیم به خاطر آن آدم است که به خیابان آمده است ...