صندوق‌عقب ماشین و تمام صندلی عقب مملو از کتاب شد. به راننده گفتم کف ماشین را هم پر کند، من چهارزانو می‌نشینم روی صندلی. گفتم: «بقیه‌ی کتاب‌ها را بیاور روی دست‌های من، در بغلم بگذار بعد راه بیفتیم.» ... گونی‌های کتاب را می‌آورد و وسط مغازه‌اش خالی می‌کرد. من که جوان و پرانرژی‌تر از دیگران بودم، یک‌دفعه خودم را با عبا روی کتاب‌ها می‌انداختم و قسمت زیادی از آن‌ها را این‌طور جدا می‌کردم. همیشه سهم ما زیادتر از بقیه می‌شد.

خادم مرحوم پدرم[سید شهاب‌الدین مرعشی نجفی؛ موسس کتابخانه‌ی مرعشی نجفی] نامه‌ای آورد که از بابل رسیده بود و کسی به پدر نوشته بود کتاب‌های زیادی دارد که مال اجدادش است و می‌خواهد بفروشد. نوشته بود یکی دوتا مشتری دیگر هم برای کتاب‌ها آمده ولی یکی از علمای بابل به او گفته که اول با ما تماس بگیرد. نوشته بود: «اگر طالب کتاب‌ها هستید، کسی را بفرستید.» آن روزها یک پژوی قدیمی فرسوده داشتم، سریع یک راننده پیدا کردم و راه‌افتادیم. زمستان بود. در تهران هم برف می‌بارید.‌ نرسیده به امام‌زاده هاشم، دیدیم جاده خیلی بد است. همه می‌گفتند نروید. جاده یخ زده ولی چون ما می‌ترسیدیم رندان زودتر بروند و کتاب‌ها را ببرند، فکر کردیم هر طور هست باید شبانه خودمان را به بابل برسانیم. خدا می‌داند چه بر ما گذشت و با چه خطراتی مواجه شدیم. در راه اتومبیل داشت می‌لغزید تا لب دره و نزدیک بود سقوط کنیم. بالاخره با هر ‌وضعیتی که بود رسیدیم بابل. خدایا در این وقت شب و سرما خانه‌ی کدام‌یک از علما برویم؟

سید محمود مرعشی نجفی
سید محمود مرعشی نجفی؛ رییس فعلی کتابخانه‌ی مرعشی نجفی

رفتیم به یک مسافرخانه که خیلی هم کثیف بود. بخاری علاءالدین دود می‌کرد. هوا هم سرد بود، ما تا صبح نشستیم. به خاطر سردرد و دود بخاری نمی‌توانستیم بخوابیم. صبح به سبزه‌میدان شهر رفتیم. فروشنده هنوز نیامده بود. چهل‌وپنج‌دقیقه‌ای زیر باران ایستادیم تا صاحب نامه آمد. مرد میان‌سالی بود. گفت: «حتماً شما برای کتاب‌ها آمدید؟» گفتم: «بله، کجا هستند؟» گفت: «داخل دکان.» باز کرد. دیدم یک مغازه‌ی پرتقال‌فروشی و عطاری‌ست،‌ کتاب‌ها را با پرتقال‌ها در هم‌ ریخته بود مثل خرمن گندم. گفتم چه خوب شد زود آمدم، این‌ها را گذاشته‌ جلوی چشم همه. آن‌وقت‌ها یک آقایی رقیب ما و دلال کتاب بود. هر جا ما خبر می‌شدیم کتابی هست او هم پیدایش می‌شد. خود او به ما کتاب می‌فروخت لیکن برخی اوقات مخفیانه هم در تهران به دیگران، مانند مرحوم نصیری و مرحوم مشکوة، نسخه‌ی خطی می‌فروخت. رقیب ما برای کتاب‌ها به مرد پرتقال‌فروش قیمتی پیشنهاد کرده بود و مرد هم گفته بود «نه!» و قبول نکرده. دلال هم به او گفته بود: «پس هر کس که قصد خریداری داشت من بیشتر از او می‌خرم.» در همان بابل منتظر بود تا مشتری بعدی بیاید و بعد ببیند چه می‌شود. ما تا این را شنیدیم با هر جان‌کندنی بود کتاب‌ها را معامله کردیم.

بیشتر از سیصد نسخه‌ی خطی بود، نفیس و کهن. ازجمله کتاب «بصائرالدرجات» محمدبن صفار قمی که تاریخ کتابت آن سال ۵۹۵ ه.ق بود. صندوق‌عقب ماشین و تمام صندلی عقب مملو از کتاب شد. به راننده گفتم کف ماشین را هم پر کند، من چهارزانو می‌نشینم روی صندلی. گفتم: «بقیه‌ی کتاب‌ها را بیاور روی دست‌های من، در بغلم بگذار بعد راه بیفتیم.» به هر جان‌کندنی بود، با زور کتاب‌ها را جا دادیم. پشت سر من کتاب تا بالای سرم تا سقف، روی پایم و… تازه باید مراقب بودم در پیچ‌وخم‌های جاده کتاب‌ها روی راننده نریزد. راننده گفت: «آقا شما رانندگی خودت از من بهتر است.» واقعیت هم چنین بود، بعد گفت: «من می‌آیم می‌نشینم کنار کتاب‌ها.» نشست کتاب‌ها را گرفت. آمدیم در جاده‌ی اصلی به سمت تهران. در راه نمی‌توانستیم برای استراحت توقف کنیم چون خوف داشتیم ناگهان راهزنان بیایند دورمان بریزند یا بکشندمان. جاده هم خلوت بود و اتومبیل تردد نداشت. با خطرهای زیادی مواجه شدیم، خدا می‌داند. جاده به‌خاطر کولاک شدید پیدا نبود. بدون این‌که جاده را ببینیم، به امید خدا می‌رفتیم. به تهران که رسیدیم توقف نکردیم و یکسره رفتیم قم. راننده گفت: «خوب است این کتاب‌ها را ببریم به یک پارکینگ و صبح بیاییم.» گفتم: «نه یک وقت می‌دزدند.» باز شبانه زیر باران، همه را آوردیم منزل پدر و در اتاقی قرار دادیم. من واقعاً بی‌طاقت شده بودم، گفتم: «آقا این هم کتاب‌ها.» بیدار و منتظر کتاب‌ها بودند. تا سحر نشستند و نسخه‌های نفیس را جدا می‌کردند.

حاجی فشاهی و شریک ایشان اسماعیل بارتنی، از کتاب‌فروشان دیگری بودند که از آنان کتاب‌های خطیِ بسیاری به‌تدریج ‌خریده‌ام. آن‌ها پیش‌تر در خیابان ناصرخسرو، نزدیک شمس‌العماره و در یک بن‌بست، مغازه‌ای به نام کتاب‌فروشی «شمس» داشتند. آقای فشاهی شاگردی داشت که ما با او قرار گذاشته بودیم هر وقت آقای فشاهی کتابی مهم و یا کتاب‌خانه‌ای خرید، زود به ما اطلاع دهد. تا خودمان را برسانیم چون آن‌وقت‌ها ما رقیبان جدی داشتیم که از آن‌جمله می‌توان به مرحوم فخرالدین نصیری امینی؛ مرحوم مشکوة، مرحوم محمدتقی دانش‌پژوه و مرحوم محدث ارموی، اشاره کرد. آقای فشاهی نیز برای این‌که جنسش را به قیمت بالاتر بفروشد، همه‌ی ما را در یک ساعتِ مشخص خبر می‌کرد. همه جمع می‌شدیم و او گونی‌های کتاب را می‌آورد و وسط مغازه‌اش خالی می‌کرد. من که جوان و پرانرژی‌تر از دیگران بودم، یک‌دفعه خودم را با عبا روی کتاب‌ها می‌انداختم و قسمت زیادی از آن‌ها را این‌طور جدا می‌کردم. همیشه سهم ما زیادتر از بقیه می‌شد. یک‌بار مرحوم استاد محدث ارموی که سال‌خورده بود، گفت: «آقا مگر گندم است؟» و یا «میدان بارفروشی است این‌جا؟! بگذارید به ما هم برسد.» یک بار دیگر نیز رو کرد به آقای فشاهی و گفت: «تو را به خدا دیگر این آقای مرعشی را خبر نکن! این‌طوری باشد چیزی برای ما باقی نمی‌گذارد.» (البته عاشقان جدی کتاب باید همین‌طور باشند). آقای ارموی از این کارِ ما خیلی عصبانی می‌شد، بقیه‌ی آقایان که دانشگاهی بودند، ناراحت نمی‌شدند به من می‌گفتند اگر دیوانی از شاعران فارسی‌زبان در کتاب‌ها پیدا کردم، به آن‌ها بدهم. من هم بارها چند دیوان خوب را که در سهمیه‌ی من بود، به آن‌ها واگذار کردم، ازجمله یک دیوان نفیس کمال اصفهانی که نسخه‌ای کهن، مورخ اوایل سده‌ی هشتم بود.

سید شهاب الدین مرعشی نجفی
مرحوم سید شهاب الدین مرعشی نجفی؛ موسس کتابخانه‌ی مرعشی نجفی

وقتی در کتاب‌هایی که جدا کرده بودیم نسخه‌ی نفیسی نصیب‌مان می‌شد، آن‌قدر عشق داشتم که گاه همان‌جا می‌نشستم و با حوصله و دقت بررسی می‌کردم. گاهی مرحوم نصیری به من می‌گفت: «آقا تو را به خدا این نسخه را به من بده!» می‌گفتم: «چه چیزی را بدهم، شما کتاب‌هایت را بده، من از شما می‌خرم.» و او می‌گفت نه و هیچ کدام‌مان راضی نمی‌شدیم کتابی از سهمیه‌ای که نصیب‌مان شده بود به آن یکی واگذار نماید.

مرحوم مشکوة خیلی جدی از ما دفاع می‌کرد، می‌گفت: «من زیاد ولعی ندارم، دلم می‌خواهد ایشان برای کتاب‌خانه‌ی آقای نجفی ببرد که از همه‌ی ما مستحق‌تر است. همه‌ی ما از کتاب‌خانه‌ی آیت‌الله استفاده کرده و می‌کنیم. آقای مشکوة و بقیه‌ی آن رقبا گاهی روزهای جمعه به قم می‌آمدند و در بیرونیِ پدرم به بحث علمی می‌پرداختند چون این کتاب‌ها در بیرونی منزل ایشان بود و شامل کتاب‌های چاپی و خطی می‌شد که بعضی‌شان را آن‌ها اصلاً یا ندیده بودند یا نداشتند و در هیچ کتاب‌خانه‌ای نسخه‌ی دیگری نداشت. آن‌ها برای دیدن کتاب‌ها می‌آمدند قم و نهار هم مهمان آقا بودند. اگر زمستان بود می‌نشستند زیر کرسی و پدر می‌گفت با آش جو که مادر عزیزم در پخت آن تخصص داشت، از آن‌ها پذیرایی کنند.

همشهری داستان، شماره‌ 23، اردیبهشت92

از سوراخ کلید، خدمتکارشان را که مشغول حمام کردن است نگاه می‌کند. دلش می‌خواهد داخل شود... به زحمت نوزده سال دارد که انقلاب سوسیالیستی و وحشت بر کشور او سایه می‌گسترد. آیا همین انقلاب نیست که با خشونتهایش به او امکان می‌دهد که از دایره‌ای که مادر به دورش کشیده است فرار کند و بالاخره وارد «زندگی حقیقی» شود... در خانه‌هایی که شاعران به دنیا آمده‌اند زنها حکومت می‌کنند ...
مؤلف اخلاق ناصری تذکر می‌دهد: کودک را با هر کار نیکی که می‌کند، باید تشویق کنند و آفرین گویند، اما هنگامی که رفتارِ زشتی از او سرمی‌زند، باید بسیار مراقب بود که او را به‌صراحت و آشکارا سرزنش نکنند که چرا کار بدی کرده است؛ بلکه این‌طور وانمود کنند که او از روی غفلت و ناآگاهی آن کارِ زشت را انجام داده است... خواجه در سیر تربیت کودک بر وجود بازی و تفریح نیز بسیار تأکید دارد و معتقد است که بازی کردن می‌تواند خاطر کودک را از سختی‌ها و ملالت‌های شئونِ مختلفِ ادب‌آموزی برهاند. ...
در ساعت یازده چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد... این آدم‌های عادی در عین عادی‌بودن، کارهای وحشتناک می‌کنند. می‌کُشند، زن‌هایشان را تکه‌پاره می‌کنند، آمپول مرگبار به دوست و آشنا می‌زنند... زن‌ها مدام کشته می‌شوند حالا هرچقدر که زیبا و دوست‌داشتنی باشند و هرچقدر هم که قاتل عاشقشان باشد... حکومتی که بر مسند قدرت نشسته تحمل هیچ شاهد زبان‌به‌کامی را ندارد... این «تن‌بودگی» آدم‌های داستان ...
سرگذشت افسری از ارتش رژیم گذشته... پس از پی بردن به روابط غیرمشروع همسرش او را به قتل می‌رساند و مدتی را در زندان به سر می‌برد. پنج فرزند او نیز در شرایط انقلابی هرکدام وارد گروه‌های مختلف سیاسی می‌شوند... ما بذر بی اعتمادی، شک و تسلیم را کاشته‌ایم که به جنگلی از پوچی و بدبینی تبدیل شده است. جنگلی که در آن هرگز جرأت نمی‌کنید حتی اسم خدا، حقیقت و انسانیت را به زبان بیاورید. ما مجبور می‌شویم که قبر فرزندانمان را خودمان بکنیم ...
نه می‌توانیم بگوییم که قرآن به این اساطیر هیچ نگاهی نداشته و نه می‌توانیم فوری آنچه را با عقل ما سازگار نشد، بگوییم که اساطیری است... حُسن را به یوسف، عشق را به زلیخا و حزن را به یعقوب تعبیر می‌کند... قرآن نوعی زبان تصویری دارد... در مقام قصه‌‏گویی به‏ شدت از این‏که مطلبی خلاف واقع بگوید، طفره می‌‏رود. در عین‏ حال در بیان واقعیات به دو عنصر پویایی و گزینشی بودن تکیه فراوانی دارد. ...