«خدایا اجازه»، نوشته غلامرضا حیدری ابهری به عربی ترجمه شده و قرار است در کویت منتشر شود.

به گزارش حوزه، کتاب «خدایا اجازه» در قالب پرسش و پاسخ‌هایی که بین کودکان و خدا شکل می‌گیرد، تلاش کرده که خدا را به کودکان معرفی کند و نشان دهد که او خدای دعا و زندگی و دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ است.

پاسخ‌های مطرح شده در کتاب همگی متکی بر آیات قرآن و احادیث اهل بیت(ع) تدوین یافته است. در این کتاب به ۲۴۱ پرسش در قالب شش فصل پاسخ داده شده است؛ ابتدا پرسش‌هایی دربارۀ صفات خدا، دلایل وجود او و پاسخ به برخی ابهامات درباره خدا مطرح می‌شود؛ سپس کتاب به موضوعاتی، چون ارزش دعا و آداب آن می‌پردازد. در ادامه نیز مبحث آفرینش، بهشت و جهنم، اخلاق و سایر موضوعات مطرح می‌شود.

خدایا! تو چه رنگی هستی؟ خدایا! آیا تو هم کتاب می‌خوانی؟ خدایا! آیا می‌توانم تلفنی با تو حرف بزنم؟ خدایا! چرا به ما هم مثل گوسفند‌ها لباس پشمی نداده‌ای؟ و خدایا! آیا در بهشت هم می‌توانیم اسب سواری کنیم؟ از جمله عناوین فصل‌های این اثر است.

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...