آدولف آیشمن یا آنطور که معروف بود «قصاب اروپا»، یکی از برجسته‌ترین چهر‌ه‌های آلمان نازی‌ها بود که نقش مهمی در اجرای طرح «راه‌حل نهایی» داشت که برنامه‌اش نابودی تمام یهودیان اروپا بود. پس از جنگ، او به آرژانتین گریخت و زندگی مخفیانه‌ای را با نام مستعار شروع کرد. سال ۱۹۶۰ تیمی از ماموران موساد او را از این کشور ربودند و به اسرائیل بردند و در دادگاهی محاکمه کردند؛ هرچند او اتهامش را نپذیرفت، اما به پانزده جرم مختلف که مهم‌ترین آن‌ها «جنایت علیه قوم یهود» و «جنایت علیه بشریت» بود در سال ۱۹۶۲ به اعدام محکوم شد. یکی از کسانی که برای تهیه گزارش در دادگاه حضور داشت هانا آرنت فیلسوف آلمانی بود. او گزارش محاکمه آیشمن را که برای مجله نیویورکر نوشت بعدها بسط داد و حاصلش کتابی شد به نام «آیشمن در اورشلیم» [Eichmann in Jerusalem; a report on the banality of evil] که در آن برای نخستین‌بار مساله‌ «شرِ بنیادین» و «ابتذال شر» را طرح کرد. آنچه می‌خوانید بخش‌هایی از فصل «عدالت‌خانه»ی این کتاب است که با ترجمه امیر خراسانی و نیما فردوسی از سوی نشر مانیاهنر منتشر شده است.

ناظم دادگاه به بانگ بلند فریاد زد: «بیت‌العدل» -عدالت‌خانه؛ و ما با شنیدن این کلمات به‌پا خاستیم؛ زیرا ادای بلند این کلمات خبر از ورود سه قاضی می‌داد. قضات بی‌کلاهی بر سر، ردای سیاه قضاوت بر دوش، از درِ مجاور به صحن دادگاه قدم می‌گذارند تا در بالاترین ردیف سکو بر جای خود جلوس کنند. بر هر جانب میز طویل‌شان یک تندنویس نشسته و عن‌قریب کتاب‌هایی خارج از شمار و بیش از هزاروپانصد سند سراسر میز را می‌پوشانند. تنگِ قضات، آن پایین، مترجمان نشسته‌اند که برای گفت‌و‌گوی مستقیم به حضورشان احتیاج است.[...]

لحظه‌ای نیست که سرسوزنی اداواطوار در سلوک قضات مشاهده شود. بی‌تصنع راه می‌روند، گرچه حزن گوش‌سپردن به قصه‌های رنج‌آلود مو بر تن‌شان سیخ می‌کند، اما با وزانت و جدیت به پرونده رسیدگی می‌کنند، بی‌ذره‌ای تَکَلُّف. دادستان به هر دری می‌زند در پی اطاله‌ جلسه تا قیام قیامت و از سوی دیگر، قضات فی‌الفور بی‌حوصلگی نشان می‌دهند و به سراغ اصل ماجرا می‌روند و این البته اسباب انبساط خاطر بود. برخوردشان با وکیل شاید کمی زیاده از حد مودبانه باشد [...] رفتارشان با متهمان هم عاری از نقص بود. نیکی و صداقت این سه مرد اظهر‌من‌الشمس است. آنچنان که تعجب نمی‌کنیم وقتی می‌بینیم هیچ‌یک به این وسوسه‌ بزرگ تن نمی‌دهند که ادا دربیاورند و وانمود کنند که گویی باید منتظر ترجمه‌ عبری بمانند، چه هر سه تولد و تحصیلات‌شان در آلمان بوده. عموما پیش از آنکه مترجم لب تر کند، قاضی موشه لاندو، رئیس دادگاه، پاسخی از آستین درمی‌آورد و به کرات با مداخله در ترجمه ، عبارات را تصحیح و تنقیح می‌کند. پیدا بود که در بطنِ کارِ دل‌به‌همزنی که دارد، از این تفنن کوچک خوشش هم می‌آید. ماه‌ها بعد، طی بازجویی از متهم حتی همکارانش را ترغیب می‌کند تا در ‌گفت‌وگو با آیشمن از زبان مادریشان، آلمانی، استفاده کنند. اگر هنوز هم حاجتی به سند باشد، به‌عینه می‌توان دید این سندی است دال بر استقلال خیره‌کننده‌ او از افکار عمومی اسرائیل.

از همان ابتدا تردیدی باقی نمی‌ماند که تنها قاضی لاندو عنان دادگاه را به دست دارد، البته او در این راه کوشش بسیار به خرج می‌دهد، و از جان مایه می‌گذارد تا مانع شود که دادگاه تحت‌تاثیر علاقه‌ دادستان به تئاتربازی به دادگاهی نمایشی بدل شود. از جمله‌ دلایل ناکامی وقت و بی‌وقت او در این باب صرفا آن است که مشروح مذاکراتِ دادگاه بر صحنه‌ای پیش روی حضار اتفاق می‌افتد، همراه با فریادِ مهیبِ ناظم در شروعِ هر جلسه که اثری مشابه بالارفتن پرده ایجاد می‌کند. آن کس که این تالار را در ساختمان تازه‌تاسیس خانه‌ ملت طراحی کرد، بنا داشت یک سالن تئاتر بسازد؛ تئاتری تمام و کمال با گروه نوازندگان و نمایش‌خانه، با پیشگاه و صحنه و درهای کناری برای ورود بازیگران. اکنون نرده‌های بلند این ساختمان را محاط کرده و پاسبان‌های مسلح از کف تا بامِ آن را محافظت می‌کنند، و در حیاط جلویی ردیفی اتاقک چوبی علم شده که در آ‌نها همه‌ واردشوندگان را به دقت بازرسی بدنی می‌کنند. واضح است که این دادگاه برای محکمه‌ نمایشی که بِن گوریون، نخست‌وزیر اسرائیل، در سر داشت پُر بدک نبود. بنا به فرمان بن‌گوریون، آیشمن را از آرژانتین ربودند و به دادگاه منطقه‌ای اسرائیل آوردند تا برای نقشی که در «راه‌حل نهایی مساله‌ یهود» ایفا کرد، دادگاهی شود. بن‌گورین همان موقع که چنین دستوری می‌داد طرح چنین دادگاهی را در ذهن داشت. او که حقا «معمار دولت» خوانده می‌شود، همچنان صحنه‌گردان ناپیدای مذاکرات دادگاه است. گرچه هرگز در جلسات حاضر نمی‌شود؛ اما منویاتش بر زبان دادستان کل، گیدون هوزنِر، جاری می‌شود. هوزنر در مقام مدعی‌العموم موبه‌مو فرمان اربابش را اجرا می‌کند. و اگر از حُسْنِ اتفاق معلوم شود تقلاهای او به حد کفایت نیست، دلیلی ندارد جز آنکه رئیس محکمه در خدمت به عدالت پایمردی می‌کند، درست به همان قدر و میزان که جناب هوزنر در خدمت به دولت اسرائیل پایمردی می‌ورزد. اقتضای عدالت آن است که متهم تحت پیگرد قرار گرفته و از او دفاع شده و اعمالش داوری شوند و از این قسم سوالاتی که علی‌الظاهر اهمیت علی‌حده دارند، معلق و معطل بمانند. سوالاتی نظیر «چطور این اتفاق افتاد؟»، «چرا اتفاق افتاد؟»، «چرا یهودی‌ها؟» «چرا آلمان‌ها؟»، «نقش دیگر ممالک دیگر چه بود؟»، «متقابلا متحدین چه مقدار مسئولیت داشتند؟»، «چگونه یهودیان از طریق زعمای خود در نابودی خویش معاونت داشتند؟» و «چرا یهودیان به‌ مانندِ گوسفندانی که به مسلخ می‌روند، به قربانگاه خویش رفتند؟»

فرشته‌ عدالت، آدولف آیشمن فرزند کارل آدولف آیشمن، را به انگشت نشان می‌دهد؛ همان مردی که در آن اتاقک شیشه‌ا‌ی ایستاده؛ اتاقکی که به منظور محافظت از خود او بنا شده: مردی میانه‌اندام، قلمی، میانسال، با موهایی که از فرط کم‌پشتی پیشانی‌اش را بلند نشان می‌داد، با دندان‌هایی نامرتب و چشم‌هایی نزدیک‌بین، که طی روند محاکمه مدام گردن درازش را به‌سمت نیمکت خم می‌کند (حتی یک‌بار هم به حضار رو نمی‌کند)؛ آیشمن با درماندگی کف نفس می‌کند و در قاطبه اوقات هم از پس این کار برمی‌آید؛ هرچند لب‌هایش پرش دارند، البته از مدت‌ها پیش از آغاز این محکمه. این محکمه تنها برای داوری اَعمالِ آیشمن است نه پرداختن به رنج‌ یهودیان، یا مردم آلمان یا انسانیت یا حتی یهودستیزی و نژادپرستی.

گرچه نزد کسانی چون بن‌گوریون چه‌بسا عدالت صرفا شأنی «تجریدی» دارد، اما معلوم‌مان می‌شود که فرشته عدالت معلم سختگیرتری است، حتی از نخست‌وزیر با آن همه‌ دبدبه و کبکبه‌اش. حکومت بن‌گورین آسان‌گیر است و هوزنر در نمایش این واقعیت کم نمی‌گذارد. حکومت به دادستان اجازه می‌دهد نشست خبری برگزار کند، طی دادگاه با تلویزیون مصاحبه کند (هرچند شرکت گلیکمن حامی مالی برنامه‌ای است که این محتویات را در آمریکا پوشش می‌دهد، از این‌رو برنامه مطابق معمول مدام با آگهی‌های مستغلات قطع می‌شود). حتی به هوزنر اجازه داده می‌شود تا رو به خبرنگاران دفعتا فریادهایی سر بدهد ـ او از استنطاق آیشمن بیزار است چه متهم در جواب همه‌ سوالات جز دروغ نمی‌گوید؛ حکومت اجازه می‌دهد تا تصاویر حضار متناوبا پخش شود، و تئاتری شکل بگیرد حاکی از نخوتی بی‌‌حدوحصر؛ و آنگاه که رئیس‌جمهور ایالات متحده با تعبیر «کاری درخور آفرین» از دادگاه تمجید می‌کند حکومت عاقبت تمثال پیروزی را در کاخ سفید در آغوش می‌کشد. عدالت چیزهایی از این قماش را روا نمی‌دارد، عدالت عزلت می‌طلبد، حزن روا می‌دارد نه خشم را، و حکم می‌کند تا از همه‌ خوشی‌های ناشی از قرارگرفتن در مرکز صحنه به دقت پرهیز کنیم. دیدار قاضی لاندو از آن کشور و اندکی پس از دادگاه، به اطلاع عموم نرسید و جز سازمان‌های یهودیِ مسئول احدی از آن باخبر نشد.

هرچقدر هم که قضات همواره از مرکز توجه دوری می‌کردند، اما آنجا بودند، نشسته بر تارک سکویی مرتفع، رودرروی حضار، درست مثل صحنه‌ نمایش. بنا بود حضار نماینده‌ همه‌ جهان باشند و در هفته‌های ابتدایی عمده‌ حضار روزنامه‌نگاران و نویسندگان جراید بودند، گِردآمده در اورشلیم از چهارگوشه‌ جهان. بنا بود ایشان شاهد منظره‌ای باشند که به قاعده‌ دادگاه‌های نورنبرگ هیجان‌انگیز است، فقط با این تفاوت که این‌بار «تراژدی یهود محور توجه» است چون «اگر آیشمن را به‌سبب ارتکاب جنایت علیه غیریهودیان هم متهم کنیم...» بدین خاطر نیست که او مرتکب این جنایات شده، بل، شگفتا که «از آن روست که ما به هیچ‌گونه برتری قومی قائل نیستیم.» بی‌تردید این جمله جان می‌داد برای آنکه دادستان سخنانش را با آن شروع کند؛ از قرار معلوم در این فقره‌ دادرسی این عبارت کلیدی از آب درآمد. چون این پرونده نه بر ابتلائات یهودیان استوار بود نه بر آنچه آیشمن مرتکب شده. به‌علاوه، به‌گفته‌ آقای هوزنر این برتری بلاوجه است چون «فقط یک تن بود که همه‌ هوش و حواسش معطوف یهودیان بود و کاروبارش نابودی ایشان و نقشش در استقرار این رژیم تبهکار محدود به اهل یهود، و او کسی نبود جز آدولف آیشمن.» آیا منطقی نبود که همه‌ واقعیات مربوط به رنج یهودیان را در پیشگاه دادگاه حاضر کنیم و پس از آن به دنبال شواهدی باشیم که به‌نحوی از انحاء آیشمن را به آنچه روی داد مرتبط می‌سازد؟ (البته آن دسته از واقعیات که همه‌ درباره‌ آنها متفق‌القول بودند). در دادگاه‌های نورنبرگ که در آن متهمان «به‌سبب ارتکاب جنایت علیه ملل مختلف تحت پیگرد قرار گرفته بودند» به مصیبت یهودیان پرداخته نشد، تنها به این دلیل که آیشمن در آنجا حاضر نبود...

آرمان‌ملی

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

ایران را با شیلی مقایسه کرده‌اند و از اینکه چرا محمدرضا شاه همچون پینوشه با حمایت آمریکا انقلابیون را در ایران سرکوب نکرده و حمام خون راه نینداخته ناراضی هستند... یک نظامی خودساخته و گستاخ با تغییراتی برق آسا برای ایجاد ترقیاتی که بیشتر از سطح فرهنگ و سواد او بود یا جوانی ضعیف که اگر چه تربیت و آموزشی عالی داشت اما عملا در پانزده سال نخست سلطنتش قدرتی نداشت ...
سیمین جان، عزیز دلم، دختر سیاه‌سوخته شیرازی، چه بگویم؟ عمرم! جان من به لب آمد تا کاغذت رسید... سیمین جان، یک خریت کرده‌ام که ناچارم برایت بنویسم... هوای تو را بو کردم و در جست‌وجوی تو زیر همه درخت‌ها را گشتم ... همین‌طور گریه می‌کردم و هق‌هق‌کنان می‌رفتم... همین یک دسته کوچک مو کافی است... دانه دانه مرتب کرده‌ام و وسط آن را با یک نوار کوچک چسب روی یکی از عکس‌هایت چسبانده‌ام و بو می‌کنم. و راستی چه خوب بوی تو را دارد ...
گروهی از دانش‌آموزان انگلیسی هشت تا سیزده ساله... نخست می‌کوشند تا سازمان اجتماعی و سیاسی ثابتی برقرار کنند... بعد از آنکه ماده خوکی را به نحو وحشتناکی می‌کشند توتمی تأسیس می‌کنند... جزیره به صورت جهنمی درمی‌آید. شکارچیانِ ژولیده‌مو، با بدن نقاشی‌شده، مانند جنگجویان، مسلح به نیزه و تشنه‌ی خون... قصه قابل تفسیرهای مختلف (فرویدی، جامعه‌شناختی و مابعدالطبیعی) است ...
در آغاز دهه‌ی 60 انتشار یافت که خود شاهد جنبش فرهنگی نیرومندی بود: در امریکای شمالی، نخستین نسلی که با تلویزیون بزرگ شده بود، به سن رشد می‌رسید... گسترش فرهنگ کتاب اندیشه‌ی فردیت و ساختار اجتماعی دولت ملی را پدید آورد... با کشف الکتریسیته در مرحله‌ی چهارم تحول، جریان جایگزینی یک «کهکشان» تازه، با «کهکشان گوتنبرگ» آغاز می‌شود... نسل‌هایی که با تلویزیون و دیگر رسانه‌های نوین بزرگ شده‌اند، این توانایی را می‌یابند که آن یکپارچگی روانی جامعه‌ی قبیله‌ای را در «دهکده‌ی جهانی» برقرار سازند ...
مرد جوانی که همیشه در میان بومیان امریکایی زندگی کرده است... آنچه را می‌اندیشد ساده‌دلانه می‌گوید و آنچه را می‌خواهد انجام می‌دهد... داوری‌هایی به‌اصطلاح «ساده‌لوحانه» ولی آکنده از خردمندی بر زبانش جاری می‌شود... او را غسل تعمید می‌دهند... به مادر تعمیدی خود دل می‌بندد... یک کشیش یسوعی به او چنین تفهیم می‌کند که به هربهایی شده است، ولو به بهای شرافتش، باید او را از زندان رها سازد... پزشکان بر بالین او می‌شتابند و در نتیجه، او زودتر می‌میرد! ...