علیه ترامپ | آرمان ملی


«در دل زمستان» [In the midst of winter] آن‌طور که نشریه پیپل می‌گوید «پیامی زمانمند درباره مهاجرت و معنای وطن» است. نشریه سانفرانسیسکو هم این رمان را تصویری دیگر از دیگر رمان مشهور آلنده یعنی «خانه اشباح» (یا خانه ارواح) توصیف می‌کند. شیکاگو ریدر هم می‌نویسد: «آلنده در این رمان از تخیلاتش به‌خوبی استفاده می‌کند تا به خوانندگانش کمک کند که به درک بهتری از تجربه مهاجرت برسند.»

در دل زمستان» [In the midst of winter] ایزابل آلنده

در اثر جدید ایزابل آلنده که جمله‌ای از آلبر کامو بر پیشانی خود دارد، بوران و تصادف رانندگی سه نفر را در سفری غیرمنتظره که زندگی آنها را متحول می‌کند گرد هم می‌آورد: «طی سه روز آینده، درحالی که توفان زمین را درنوردید و دریا از بین رفت، زندگی لوسیا ماراز، ریچارد بومستر و ایولین اورتگا به‌طور سردرگم‌کننده‌ای با یکدیگر پیوند می‌خورند.» این رمان مملو از چنین قواعدی است. و ظاهرا قصد دارد سوررئالیستی را که آلنده با آن شناخته می‌شود، به شکلی دیگر نشان دهد. درحقیقت، داستان بیشتر از رئالیسم جادویی، به درام‌های جنایی تاریخی شباهت دارد. ریچارد، استادی تنها و سالخورده، سوار بر اتومبیل خود از بروکلین خارج می‌شود و با وسیله نقلیه‌ای که توسط ایولین، مهاجری غیرقانونی که برحسب اتفاق مشغول رانندگی با اتومبیل کارفرمایش است، برخورد می‌کند. کمی بعدتر در همان شب ایولین با ظاهری آشفته و غیرقابل درک به آپارتمان ریچارد می‌رود، او به زبانی بین اسپانیایی و انگلیسی صحبت می‌کند که پس از تحمل حمله بی‌رحمانه گروهی در کشور خود گواتمالا، به لکنت مبتلا می‌شود. ریچارد برای دریافت کمک با مستاجر خود لوسیا تماس می‌گیرد که استاد میانسالی اهل شیلی است و تحت نظارت او در دانشگاه نیویورک مشغول به کار است. این سه نفر، مانند همه افرادی که در بوران با چند غریبه گرفتار شده‌اند، یک کیک را بین خود تقسیم کرده و شروع به تعریف داستان زندگی خود می‌کنند.

معلوم می‌شود که در صندوق عقب اتومبیلی که ایولین می‌راند جنازه‌ای وجود دارد و اکنون به لطف این تصادف در صندوق عقب بسته نمی‌شود. او از بازگرداندن خودروی آسیب‌دیده به کارفرمای خود، فرانک لیروی، شدیدا می‌ترسید، چراکه مطمئنا اگر او متوجه شود که ایولین جنازه را دیده، او را دنبال می‌کرد. طبیعتا، ایولین نمی‌تواند به پلیس مراجعه کند. رچارد و لوسیا با دیدن مخمصه‌ای که ایولین در آن گرفتار شده تصمیم می‌گیرند تا به او کمک کنند که از دست ماشین و جنازه خلاص شود. این طرح حکایت از داستان خارق‌العاده‌ای دارد که چرا آنها جایگاه خود را برای غریبه‌ای که طبق دانسته‌های آنها ممکن است خودش مرتکب قتل شده باشد، به خطر می‌اندازند، لوسیا در دهه 1970 ازکودتای نظامی شیلی فرار کرد. ریچارد که پدرش از دست نازی‌ها فرار کرده بود، «صدای پدر خود را از اعماق وجودش می‌شنید که وظیفه دخترش را برای کمک به مظلومین یادآوری می‌کرد.»

همزمان با سفر این سه نفر به شمال ایالت نیویورک، سیر روایت در رمان گذشته‌های هر کدام از آنها را به تصویر می‌کشد - خاطرات لوسیا از خانواده‌ای که در اثر جنگ در شیلی دچار فروپاشی شده بود، ازدواج نافرجام ریچارد در برزیل و کودکی غم‌انگیز ایولین در گواتمالا- را به تصویر می‌کشد. برخی از این تصاویر به‌یادماندنی هستند: برادر مرحوم لوسیا که مانند «یک احساس، سایه‌ای زودگذر، بوسه‌ای روی پیشانی او» توصیف می‌شود. یک خلافکار گواتمالایی «با خال‌کوبی‌هایی که مانند طاعون روی پوست او پخش شده‌اند.» اگرچه این داستان‌ها خلاقانه هستند، اما با توضیحات ساده‌انگارانه («بحران پیچیده‌ای که باعث تقسیم شیلی شده بود، ناپایدارشدن» و گفت‌وگوهای با ساختار نامناسب) خدشه‌دار شده. آنها از خوانندگان خواستند تا با مهاجران لاتین احساس همدلی كند که این هدف بشردوستانه خوبی است. اما انبوه رنج و بدبختی نمی‌تواند به شخصیت‌ها عمق ببخشد. عشق هم نمی‌تواند چنین کاری را انجام دهد. لوسیا و ریچارد وارد عشق دوران پیری می‌شوند و مانند سایر داستان‌های عاشقانه آلنده، احساسات آنها منجر به برخی از تحقیرکننده‌ترین خطوط رمان می‌شود: لوسیا او را متهم می‌کند که روحش را که سال‌ها در زمستان حبس شده و احساساتش را خنثی کرده. این احساس همچنین به پایانی روشن منتهی می‌شود که در پایان رمان ظاهر می‌شود؛ چراکه می‌خواهد حقیقت را در ارتباط با مهاجرت بیان کند.این نتیجه‌گیری عالی فرصتی از دست رفته است. تصور زمانی ضروری‌تر برای گفتن داستان مهاجران لاتین، کاری دشوار است. آلنده با اشاره به ترامپ و نارضایتی نژادی در آمریکا، به وضوح مشتاق است تا از آن نگرش سیاسی استفاده کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

الهامی از زندگی کارگران پاریسی... با کار رختشویی توانسته است که مبلغی پس‌انداز کند... از او دو پسر داشت... تنبل و خوش‌گذران است و به زودی معشوقه را رها می‌کند و به زنان دیگری روی می‌آورد... با او ازدواج می‌کند... کارگر دیگری زن را می‌ستاید و در دل به او عشق می‌ورزد، اما یاری او کارساز نیست... به باده‌گساری روی می‌آورد... شوق کار را از دست می‌دهد... برای گذران زندگی به روسپی‌گری روی می‌آورد... ...
از ذهنیتی که در میان نظامیان ترک درباره‌ی سلسله‌مراتب و برتری فکری وجود دارد و این‌که چه‌قدر با سوء‌تفاهم‌ها و ظواهر درآمیخته سخن می‌گوید... همان‌گونه که اسب مهتر بی‌هیچ شناختی حرکت اسب مقابل‌اش را تقلید می‌کند، انسان عاری از آگاهی هم به تقلیدی کور از همنوعان‌اش دست می‌زند... مردم را به خاطر کمبود مطالعه و اسارت بی‌قیدوشرط‌شان در برابر سنت‌های خالی از تعقل و خرافه‌های موروثی از نیاکان‌شان، به باد انتقاد می‌گیرد ...
یک مضحکه‌ی کامل! در اینجا، همه، جز تماشاگر، در عین‌حال هم فریب‌دهنده‌اند و هم فریب‌خورده. کمدی عظیمی که در آن تغزل با هزل گزنده‌ای همراه است و اختلاطی به وجود می‌آورد که در بعضی لحظات یادآور سبک کلودل است... با حیله‌ی بسیار خشنی در ماجرای مشکوکی درگیر می‌شود، در دادگاهی محاکمه، محکوم، تیرباران و به خاک سپرده می‌شود تا با نامی دیگر و در لباس یونیفورم تجدید حیات کند ...
دوربین از چه زاویه ‌دیدی زنان فیلم را به نمایش درمی‌آورد؟ کدام وجه در نگاه دوربین غلبه دارد؛ وجه اروتیک یا وجه اجتماعی؟ ... با استفاده از آرای فروید و لکان، بعد روانکاوانه‌ی نظریه‌های فمینیستی را غنی کرده و به وجه لذت‌مدارانه سینما (تماشابارگی) پرداخته است... تاریخچه‌ای از حضور زنان در عرصه‌ی فیلم و مهم‌ترین فیلم‌های آنان... واکاوی شمایل یک قهرمان زن در چهارچوب یک ژانر متفاوت ...
در یک خانواده‌‌ کاملا بی‌کتاب بزرگ شدم... کل ادبیات آلمان را بلعیده‌‌ام... وقتی شروع به نوشتن کردم، در وضعی بودم که مودبانه‌‌اش می‌‌شود «نوکر خارجی»... جوان بودم که وارد سرویس اطلاعاتی شدم... یک میهن‌‌پرست می‌‌تواند کشورش را نقد کند، همچنان دلبسته‌‌اش باشد و مسیر دموکراسی را طی کند. اما یک ناسیونالیست به دشمن نیاز دارد... مردم خیال می‌‌کردند بعد از جنگ سرد دیگر قرار است اوضاع خوب باشد و دیگر دنیا به جاسوس‌‌ها نیازی نداشته باشد ...