ناتمام‌ماندن در تاریخ | آرمان ملی


«عیار ناتمام» داستان نسل‌های سرگشته ایران از دهه چهل تا امروز است؛ به بیانی دیگر رمانی بر بستر تاریخ دیروز و امروز ما. این رمان بلند، سومین اثر هادی معصوم‌دوست (۱۳۶۳-مشهد) با طرحی از خسرو شکوری‌فر است. معصوم‌دوست پیش از این اثر، «چین‌خوردگی» و «نُه مرگ» را منتشر کرده بود.

عیار ناتمام هادی معصوم‌دوست

«...هر سه نفرمان هیکلی بودیم و چهارشانه، با سبیل کلفت و پرحجم. لباس‌هایمان هم مثل هم بود. کاپشن‌های سبز سیلور ساده که تا زیر باسن را می‌پوشاند. هیکل‌های گنده‌مان توی آن کاپشن‌ها گنده‌تر دیده می‌شد. فقط پف. عادت آن روزها بود، که بعدها به شما هم سرایت کرد. انگار قرار بود از روی چهره و مدل لباس پوشیدن‌مان معلوم باشد توی سرمان چه می‌گذرد و سنگ چه گروهی را به سینه می‌زنیم. ما سبیل می‌گذاشتیم و صورتمان را سه‌تیغه می‌کردیم، بعدها شما ریش گذاشتید و پیراهن‌های گشاد با شلوراهای پارچه‌ای پوشیدید. انگار زمان مسئولیت دیگری جز چروک‌انداختن روی صورت‌مان هم دارد؛ مضحکه‌کردن هرکاری که در گذشته مهم می‌دانستیم. گذشت زمان هر درامی را تبدیل می‌کند به کمدی؛ جوری که با صدای بلند بخندیم به هرچه پیش از این بوده‌ایم.» این قطعه بخشی از پاراگراف ابتدایی «عیار ناتمام»، سومین کتاب هادی معصوم‌دوست با طرحی از خسرو شکوری‌فر است، نقطه شروعی برای روایت چند دهه از زندگی سه نسل ایرانی که جریان‌های سیاسی و اجتماعی مهمی را پشت سر می‌گذارند؛ از دهه چهل و جریانات مارکسیستی تا انقلاب پس از آن جنگ ایران و عراق و درنهایت روزهای سال هشتادوهشت.

امیر در این رمان، شخصیتی است که تمام این دوران پرآشوب را به یکدیگر وصل می‌کند؛ پسرکی که از اوان کودکی زیر سایه پدر رشدی سیاسی داشت؛ از طرفی از همان ابتدا با مفاهیم عمیق مسائل سیاسی آشنا شد. همین آگاهی زودهنگام باعث می‌شود زندگی قهرمان قصه پیوندی ناگسستنی پیدا کند با تمام وقایع سیاسی مهم که طی دهه‌های مختلف رخ می‌دهد. او به مخالفی سرسخت با مسلک و دیدگاه و فعالیت‌های سیاسی پدر تبدیل می‌شود، بعد از آن در قامت یک انقلابی تمام‌عیار نقش‌آفرینی می‌کند، هنوز تب‌وتاب انقلاب نخوابیده که لباس رزم می‌پوشد و به میدان جنگ می‌رود و درنهایت و در جریان درگیری‌های سال 88 به شکل دیگری در جریان داستان تاثیر می‌گذارد. در کنار این خط داستانی و آنچه که داستان در بستر آن شکل می‌گیرد، مساله‌ خانواده است. در بررسی ابعاد مختلف «عیار ناتمام» آنچه جلوه‌ بیشتری دارد همین خانواده، عشق و روابط آدم‌هاست که با بالا‌وپایین‌های روزگار چنان دستخوش تغییر می‌شوند که نمی‌توان از نقش سیاسی و اجتماعی جریان‌هایی که بر آنها تحمیل می‌شود، گذشت.

در «عیار ناتمام» خانواده به‌عنوان نخستین واحد اجتماعی، بستر شکل‌گیری شخصیت‌ها و شیوه مواجهه آنها با سرنوشت است. دو تن از شخصیت‌های اصلی این رمان یعنی امیر به‌عنوان قهرمان داستان و ناصر که منفی‌ترین شخصیت داستان است، چنان تحت‌تاثیر جرقه‌های تربیتی هستند که این گرایش تربیتی در کانون خانواده‌شان موثر واقع می‌گردد و با جاذبه‌های پنهان به نسل‌های بعد منتقل می‌شود. امیر که از نزدیک با دوستان پدرش آشنا شده بود و در میان مباحث سیاسی آنها و عملکردهای حزبی‌شان غریبه نبود، با نشستن پای منبر دکتر شریعتی پی به ابعاد دیگری هم می‌برد؛ آبادی که او را به تزکیه نفس می‌رساند. پس از آن است که امیر نقطه مقابل اندیشه‌ پدر می‌شود و گمانه‌زنی‌های مذهبی خود را در خانواده گسترش می‌دهد. امیر مخالفت، اعتراض و فعالیت خود را هم از داخل خانه و خانواده شروع می‌کند، همان‌جا که راه خودش را از پدر جدا می‌کند و به یکی از مخالفان سرسخت او تبدیل می‌شود. او به‌دنبال آرمان‌هایش اعتراضات خود را به خیابان می‌کشد و همسو با دیگر معترضان به یک انقلابی دوآتشه تبدیل می‌شود که حتی در تعطیلی کلاس‌های دانشگاه هم دست دارد. ناصر به‌عنوان شخصیت منفی هم درست تحت‌تاثیر رفتار پدر است و به فرزندی سرکش و معترض تبدیل می‌شود که در نقطه مقابل امیر قرار می‌گیرد تا سرنوشت‌شان به‌هم گره بخورد.

با این بررسی اجمالی می‌توان گفت «عیار ناتمام» از نقطه‌نظری، داستان پدرها و پسرهاست، پدرهایی که پسران‌شان در نقطه مقابل آنها قرار می‌گیرند و این مقابله همیشگی فقط حسرتی ابدی به‌جای می‌گذارد و این روند در نسل بعدی هم ادامه دارد. نسل بعد از امیر و ناصر که همچنان این الگو ادامه پیدا می‌کند. موسی جایی از کتاب عنوان می‌کند که پسرش آینه خودش است اما با تفاوت عقیده‌ها: «دوست داشت سر جوانی که توی آینه می‌دید داد بکشد. بهش بگوید این راه به ترکستان می‌رود. من خود توام. حداقل به خودت اعتماد کن. دوست داشت آدرس تمام چروک‌های صورتش را نشان بدهد. بهش بگوید درست کی آن چروک نشست پای چشم‌ها و پیشانی‌اش. آن روز چه کسی سر کار بود. کدام دولت، کدام حزب. دلش می‌خواست آدرس تمام راه‌هایی را که قرار بود بعدها برود نشانش بدهد. ولی نمی‌دانست چطور. هرچه زور می‌زد انگار حریفش با شمشیر تیزتری سراغش می‌آمد.» این همان مخالفتی است که امیر در میانسالی با نسل بعد از خود دارد، او چنان خود را معیار درستی می‌داند که نسل جوان‌تر را بی‌هدفی و اشتباه متهم کند: «آدم‌های تلخ و مایوس که تقصیر را به گردن هر کسی می‌اندازند جز خودشان. آدم‌های طلبکار که قدم از قدم برنمی‌دارند و توقع دارند دستی از غیب همه‌چیز را برایشان درست کند. آدم‌هایی که گِرا را اشتباه گرفته‌اند، وگرنه حالا اخبار این کشور تیتر اول خبرگزاری‌ها نمی‌شد. این نسل هیچ چیز را ندیده...»

شاید بتوان از روند تغییراتی که به سرعت در جامعه به وجود آمده به‌عنوان یکی از دلایل شکل‌گیری چنین الگویی یاد کرد. هر تغییری عواقبی به‌دنبال دارد و در پی آن مخالفان و موافقانی شکل می‌گیرند. سرعت چنین تغییراتی در ایران از دهه چهل به بعد چنان زیاد بوده که میان نسل‌هایی با فاصله کم هم شکاف‌هایی عمیق ایجاد کرده، میان موسی و علی‌اکبر با امیر و ناصر و بعد از آن محسن و هم‌سن‌وسالانش با نسل پیش از خود. هر سه نسلی که در «عیار ناتمام» با آن مواجهیم آرمان‌هایی دارد، آرمان‌هایی که چنان با قدرت در باورهای‌شان نفوذ می‌کند که فقط در جهت رسیدن به آن تلاش می‌کنند و چیزهای زیادی هم در راه آن فدا می‌شود. یکی از این فداییان راه آرمان «عشق» است. تهمینه معشوقه امیر و خواهر ناصر بزرگ‌ترین قربانی تغییر دوران است. او میان شخصیت سفید داستان یعنی امیر و شخصیت سیاه داستان که ناصر است قرار می‌گیرد تا در دورانی که هنوز زن تحت‌تاثیر فضای مردسالار ایران است سرنوشت خود را میان دو مرد مهم زندگی‌اش تقسیم کند تا آنها هرآنچه صلاح می‌دانند برای او رقم بزنند. و این عشق قدیمی و ماندگار بهای سنگینی ا‌ست که امیر برای آرمان‌هایش می‌پردازد. مثل پدرش که روزهای خوش‌بودن در کنار همسر و فرزندش را برای رسیدن به خواسته‌های سیاسی‌اش از دست می‌دهد و عشق میان‌شان رنگ می‌بازد.

«عیار ناتمام» از دورانی حرف می‌زند که ما یا آن را به‌خوبی لمس کرده‌ایم و در آن دوره زیسته‌ایم یا از آن اتفاق شنیده‌ایم و پیامدهایش را دیده‌ایم. چنین تاریخ نزدیکی می‌تواند در مخاطب احساس نزدیکی بیشتری به وجود بیاورد، چراکه شخصیت‌ها از جنس همان آدم‌هایی هستند که نزدیک دیده‌اند و باهاشان زندگی کرده‌اند، هرچند در بخش‌هایی از داستان پرداخت احساسی بیش از حد یا حرف‌هایی شعاری که بارها و بارها شبیه‌اش را شنیده‌ایم می‌تواند گل‌درشت جلوه کند اما درنهایت این آدم‌ها از جنس همان‌هایی هستند که می‌شناسیم‌شان؛ خانواده و دوست و آشنا. در این بین اما پرداخت به واقعه‌‌ جنبش 88 به دلیل تازگی‌ و نزدیکی‌اش رنگ‌وبوی دیگری می‌گیرد و برای آدم‌هایی که آن وقایع را با پوست‌وگوشت‌شان تجربه کردند، یادآوری تلخ و دردناکی است که هنوز تبعاتش ادامه دارد و همین مساله تلخی‌اش را دوچندان می‌کند.

روایت چند دهه‌ای از زندگی آدم‌هایی ثابت در «عیار ناتمام» به مخاطب این امکان را می‌دهد تا با تغییرات آنها همراه شود از نوجوانی تا جوانی و میانسالی‌شان. تغییر عقاید آدم‌ها، تجربه‌های نو و سرنوشت‌شان همیشه یکی از قابل‌توجه‌ترین بخش هر زندگی و داستانی است. آنچه که در پی پرورش قهرمان درون و بیرون این آدم‌ها برای‌شان باقی می‌ماند چیست؟ چه تصویری پس از تلاش‌های بسیار و زیرپاگذاشتن موانعی که پیش روی‌شان می‌بینند، از خود می‌سازند؟ و چیزی که حالا هستند، همانی بود که با جان‌ودل طلب می‌کردند؟ به‌نظر می‌آید با مرور تاریخی به بلندی چهل‌سال اینها مهم‌ترین سوال‌هایی ا‌ست که می‌توان درباره آدم‌های «عیار ناتمام» پرسید؛ که قدم برداشتن در راه باورهایی که حقیقتی بالاتر از آن برایشان وجود ندارد چه دستا‌وردی دارد؟ این مساله درباره تک‌تک شخصیت‌های اصلی از موسای نسل اول تا محسن نسل سوم وجود دارد. به نظر می‌آید همان چند خط ابتدایی داستان جواب این سوال باشد برای من به‌عنوان مخاطبی که نزدیک به 500 صفحه با حس‌وحال تمام این شخصیت‌ها همراه شدم، تصویر بیرونی‌شان را دیدم و حدیث‌نفس‌شان را خواندم؛ آدم‌هایی که ناتمام مانده‌اند و چه چیزی بالاتر از جمله‌ای که از زبان امیر در پایان داستان می‌خوانیم: این آخرین جمله‌ای است که پدرم برایم نوشت: «بی‌حرف، تمام شد.» من همین اول از آخرین جمله‌ او ادامه می‌دهم با حرفی که روی دلم سنگینی می‌کند: هیچ‌چیز بدتر از ناتمامی نیست.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

لودویک یان، که به دلیل شوخی ساده‌­ای از حزب و دانشگاه اخراج شده و مجبور شده است که شش سال تمام در معادن زغال‌­سنگ کار کند، پانزده سال بعد وقتی با هلنا زمانووا، همسر رئیس سازمان حزبی دانشکده، روبرو می‌­شود، گمان می‌­کند فرصت انتقام را به چنگ آورده است ... لودویک آن زن را فریب می­‌دهد و در اختیار می‌­گیرد، اما به زودی خبردار می­‌شود که شوهر او دیگر با زنش زندگی نمی­‌کند. ...
از اوان‌ جوانی‌، سوسیالیستی‌ مبارز بود... بازمانده‌ای از شاهزاده‌های منقرض شده (شوالیه‌ای) که از‌ حصارش‌ بیرون‌ می‌آید و در صدد آن است که حماسه‌ای بیافریند... فرانسوای‌ باده گسار زنباره به دنیا پشت پا می‌زند. برای این کار از وسایل و راههای کاملا درستی استفاده نمی‌کند‌ ولی‌ سعی در بهتر شدن دارد... اعتقادات ما با دین مسیح(ع) تفاوتهایی دارد. و حتی نگرش مسیحیان‌ نیز‌ با‌ نگرش فرانسوا یا نویسنده اثر، تفاوتهایی دارد ...
فرهنگ و سلطه... صنعت آگاهی این اعتقاد کاذب را برای مردم پدید می‌آورد که آنها آزادانه سرنوشت خود و جامعه‌شان را تعیین می‌کنند... اگر روشنفکران از کارکردن برای صنعت فرهنگ سر باز زنند، این صنعت از حرکت می‌ایستد... دلش را خوش می‌کرد سلیقه‌اش بهتر از نازی‌هاست و ذهنیت دموکراتیک خویش را با خریدن آنچه نازی‌ها رو به انحطاط می‌خواندند، نشان دهد... در اینجا هم عده‌ای با یکی‌کردن ادبیات متعهد با ادبیات حزبی به هر نوعی از تعهد اجتماعی در ادبیات تاخته‌اند ...
دختر بارها تصمیم به تمام‌کردن رابطه‌شان می‌گیرد اما هر بار به بهانه‌های مختلف منصرف می‌شود. او بین شریک و همراه داشتن در زندگی و تنهابودن مردد است. از لحظاتی می‌گوید که در تنهایی گاهی به غم شدیدی دچار می‌شود و در لحظه‌ای دیگر با خود تصور می‌کند که شریک‌شدن خانه و زندگی از تنها بودن هم دشوارتر است و از اینکه تا آخر عمر کنار یک نفر زندگی کند، پیر شود، گرفتار هم شوند و به نیازها و خُلق و خوی او توجه کند می‌نالد ...
دکتر مجد در کتاب «قحطی بزرگ و نسل کشی در ایران» برای اولین بار اسناد مربوط به قتل عام بیش از 10 میلیون ایرانی در قحطی «عمدی» جنگ جهانی اول را با تکیه بر اسناد و مدارک و گزارش‌های آرشیو وزارت امور خارجه‌ی آمریکا و آرشیو روزنامه‌ها منتشر کرده است... در ایرلند مردم برای یادآوری جنایت بریتانیا در قحطی سیب‌زمینی؛ هر سال هفته‌ی بزرگداشت کشته‌شدگان قحطی دارند... ملت ایران به ققنوس تشبیه شده و به فاجعه عادت کرده است ...