ما جهان چهارم هستیم | آرمان ملی


«حالا می‌بینید چه سرعتی داریم!»  [You Shall Know Our Velocity‬] اولین رمان و البته دومین اثر دیو اگرز[Dave Eggers] است. در این رمان غم‌انگیز، شتابان و از نفس‌افتاده دو دوست به نام‌های ویل و هَند پیوسته در حرکت و تکاپو‌ هستند- مثل آخرین سرخ‌پوست‌های ماهیکان و دهان دائما جنبان آنها. این دو دوست در طول سفرشان به آدم‌های عاقل‌نمای بسیاری برمی‌خورند و تعالیم بسیاری از آنها ‌می‌آموزند. اهمیت برخی ‌از این آدم‌ها در داستان بیشتر است. به‌عنوان مثال ریموند اهمیت به‌سزایی دارد؛ چراکه عنوان رمان را برای خواننده شرح ‌می‌دهد. آنطور که او می‌گوید از نوادگان یک قبیله‌‌‌ پیش‌استعماری شیلیایی‌ است که «مردم پرنده» نام ‌دارد. مردم این قبیله، پرنده‌‌پرست بودند و آرزوی پرواز داشتند؛ آنها فکر‌ می‌کردند روح سنگین اجداد پرسرو‌صدای‌ ‌گذشته‌شان در وجود آنها است؛ یعنی آوازی جمعی که مثل کوهی، سنگین است. و برای برداشتن چنین وزنی از روی زمین با دهان‌‌ باز این‌طرف و آن‌طرف می‌پریدند و با این‌کار هوای زیادی را هم می‌بلعیدند. بعدها که مورد حمله‌ فاتحان اسپانیایی قرار گرفتند این نرمش‌ها به کارشان ‌آمد: پریدند و پا به فرار گذاشتند... مردم قبیله روی صخره‌ای بالای ده متروکه‌‌‌شان نوشتند: «حالا می‌بینید چه سرعتی داریم.»

«حالا می‌بینید چه سرعتی داریم!»  [You Shall Know Our Velocity‬] نوشته دِیو اِگِرز  [Dave Eggers]

ویل و هَند تا قبل از مرگ دلخراش دوستشان به اسم جک اساسا اهل سفر نبودند؛ از بچگی باهم در میلواکی بزرگ‌ شده ‌بودند، همکلاسی‌‌های سابق دانشگاه بودند و جوان‌های بیست‌وهفت‌ساله‌‌ ‌علاف که گهگاهی سراغ‌ شغل‌هایی پیش‌پاافتاده‌ای مثل کار در ساختمان یا کازینو می‌رفتند. اگر هم هدف بزرگ‌تری را از دست‌ می‌دادند معنی‌اش این بود که هنوز برای آن هدف آماده ‌نبودند. اما یک‌دفعه: «تریلی از ماشین سبقت‌ می‌گیرد و مرد جوان کشته ‌می‌شود.» این جوان، ویل- که اوضاع قلبش روبه‌راه نیست و ذهنش پر از تشویش و اضطرابی است که بعد از رفتن پدرش به سراغ او آمده- نیست. این جوان، هَند-که «همیشه‌ ‌خدا فکش می‌جنبد» و از آن خودآموخته‌ها و خوره‌‌ اینترنت است‌ که هرطور شده می‌خواهد موضوعی را حالی‌ات کند- هم نیست. این جوان جک است؛ آدم همیشه سربه‌راه و تابع مقررات که «هیچ نوع تغییر یا حرف زور تو کتش نمی‌رود؛ آدمی که کارهایش را با وسواس عجیبی انجام‌ می‌دهد»، همین جک مقرراتی که هیچ‌وقت با سرعت غیرمجاز رانندگی‌ نمی‌کرد حالا بی‌خبر از همه‌جا کف جاده افتاده و مرده بود.

حالا یک‌دفعه ویل و هَند مردم پرنده‌ای شده ‌بودند که باید کوهی از غم را از روی زمین برمی‌داشتند. آنها طی یک هفته سفر معنوی به سنگال، مراکش و بالتیک پرواز می‌کنند. (دلشان می‌خواهد به گرینلند، ماداگاسکار و مصر بروند ولی شرایط آب‌وهوا و مسائل مربوط به گذرنامه مشکل‌ساز می‌شود.) وجود شخصیتی به‌نام ویل در رمان دیو اگرز ضروری است. چون این شخصیت ناگزیر مفاهیمی را مورد بازبینی ‌قرار می‌دهد که دیو اگرز در زندگی‌نامه‌‌اش به نام «اثری غم‌انگیز از نبوغی بهت‌آور» به آنها پرداخته‌ ‌بود. مفاهیمی مانندِ ترس، خشونت، فقدان، مرگ، بی‌انصافی، تعهد، جامعه، رهایی، خودبزرگ‌بینی و ابزار اشتراک. و مفاهیم جدیدی مانندِ تعادل، شتاب، عدم ترتیب، آشفتگی، حمل‌ونقل از راه دور، فیزیک کوانتوم، جزا، شفافیت و شجاعت. ویل این مفاهیم را در قالب پرسش‌هایی بی‌رحمانه از خود مورد بازبینی قرار می‌دهد. این پرسش‌ها، جملات مخصوص اگرز را به‌دنبال خود دارند؛ جملاتی که مانند بشقاب‌‌پرنده‌ای در هوا به گردش درمی‌آیند، ‌چرخ‌ می‌خورند، در هوا معلق‌ می‌مانند، دور می‌گیرند و سپس به خواننده بازمی‌گردند.

ویل علاوه‌ بر غمش ‌می‌خواهد از شر پولی که دارد هم خلاص ‌شود؛ یعنی همان ده‌ها هزار دلار پولی که با استفاده‌ از عکسش برای تبلیغات لامپ به جیب‌ زده بود و حالا این پول با خود واقعی‌اش جور ‌درنمی‌آمد. او حتی شرمنده ‌است که باید با این پول بلیت هواپیما بخرد. البته این پول نمادین است؛ نماد احساساتی از قبیل گناه، هراس، انتقام‌جویی و سردرگمی که ویل و هَند تلاش‌می‌کنند از آن‌ رها شوند. آنها از ته دل‌ می‌خواهند دیگران دوستشان بدارند، رفتار‌های زننده‌‌شان- از قبیل اینکه مثل بیشتر آمریکایی‌های دیگر فقط انگلیسی صحبت‌ می‌کنند و خوراک‌شان وقت‌گذراندن با آدم‌ها است- را نادیده ‌بگیرند. گذشته از این رفتارهای زننده، صورت زخمی ویل و لحن تند و بددهن هند هم دردسرساز می‌شود. صورت ویل موقع درگیری با چند گردن‌کلفت در سوپرمارکت به قفسه‌‌ای گیر کرده و زخمی‌ می‌شود.

کول چه در کازابلانکا، چه در تالین دوام نمی‌آورد (انگار ثبات شخصیتی ندارد و خیلی نمی‌شود رویش حساب‌ کرد.) البته حق هم دارد چون حتی دلقک‌های سرخوش و بی‌غم هم جرات‌ نمی‌کنند لولوخرخره‌های دنیای واقعی را به‌مسخره‌ بگیرند یا سربه‌سر آنها بگذارند. (ویل و هند خداخدا‌ می‌کنند کسی مثل شخصیت اسکات در نمایش تلویزیونی «استار ترک» آنها را به سفینه فضایی خودشان بازگرداند. به‌ غیر از این نمایش تلویزیونی، ترانه‌ای از هوی لوئیس که از رادیوی ماشین‌ پخش‌می‌شود و پستر وال کیلمر، بازیگر سری فیلم‌های «تاپ گان»، خوشبختانه نشانه‌ دیگری حاکی از فیلم‌ یا آهنگ‌های عامه‌پسند در رمان وجود ندارد. درعوض عقاید کسانی مثل سلینجر، سال بلو، همینگوی، جویس و البته شخصیت هاکلبری فین غیرمستقیم در آن تایید‌ شده ‌است.) حالا دیگر ویل و هند تنها‌ی تنها هستند؛ نه خبری از فیلم هست، نه بساط سوروسات و نه موسیقی راک‌اندرول. هرکس دیگری هم در این موقعیت باشد به این باور می‌رسد که این رهایی همان خود‌واقعی و نویافته است. کسی بهتر از اگرز نمی‌تواند از جوان‌هایی که رهایی و خود واقعی‌شان را باهم می‌خواهند بنویسد.

ولی آیا واقعا با وجود همه‌ این‌سووآن‌سو دویدن‌ها به جایی می‌رسیم؟ انسان عاقل‌نمای دیگری در داستان وجود دارد که از قضا زنی زیبا است به نام آنته. او راه زیادی از پاریس آمده تا روی آب استخری در داکار (پایتخت سنگال) بایستد. او با ویل و هند از جهان چهارم می‌گوید: «جهان چهارم مثل جهان اول که همه اهل آن هستیم نیست؛ مثل جهان دوم و سوم هم نیست؛ در جهان چهارم خیلی‌ها روی آب می‌ایستند؛ جهان چهارم با بقیه جهان‌ها متفاوت است؛ جهانی اختیاری است و فاصله‌اش با جهان‌های دیگر فقط چند قدم است. می‌بینید چقدر نزدیک است؟!... اما متفاوت است و جهانی خنثی است. ما... در این جهان عمل‌می‌کنیم. به این جهان می‌آییم و بعد اتفاقات آن را رقم ‌می‌زنیم. اما جهان چهارم نیمی فکری و نیمی عملی است. جهان چهارم صحنه‌ نمایش است.»

انتخاب با خودمان است. می‌توانیم مثل ویل و هند که از روی صخره‌های بستر رود‌های آفریقا ‌می‌پرند و در زمستان سرزمین عجایب بالتیک از درختی به درخت پوشیده از برف دیگری می‌جهند باشیم؛ اول پا به صحنه بگذاریم و سپس خود را در جهان به کار گیریم. راستی مگر هر چندوقت یک‌بار سروکله‌ پیترپن؟ (پیترپن شخصیتی داستانی و نماد پاکی جوانی و سرخوشی است.) پیدا می‌شود

این رمان اگرز در مقایسه با زندگینامه‌‌‌اش «اثری غم‌انگیز از نبوغی بهت‌آور»، نیازی به جملات آغازین و ماقبل آخر کتاب -که بیش از حد هوشمندانه‌ هستند- ندارد. ولی «حالا می‌بینید چه سرعتی داریم» در مقایسه با این اثر کار ضعیف‌تری است، ولی به‌هرحال کاملا ارزشمند است و متقاعدکننده.) معلم دبیرستان درس ستاره‌شناسی که خانم بیوه‌ای بود به ویل و هند گفته بود: «تنها حقیقت محض زندگی این است که هرچه دوست داریم را از دست می‌دهیم.» ویل و هند هم وقتی جایی به دنبال جک‌ می‌گردند که در آن نیست، در‌می‌یابند این حقیقتی است که نه می‌شود از دست آن فرار کرد، نه پرید، نه شنا کرد و نه سرخورد و گذاشت‌ رفت.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

سیمین جان، عزیز دلم، دختر سیاه‌سوخته شیرازی، چه بگویم؟ عمرم! جان من به لب آمد تا کاغذت رسید... سیمین جان، یک خریت کرده‌ام که ناچارم برایت بنویسم... هوای تو را بو کردم و در جست‌وجوی تو زیر همه درخت‌ها را گشتم ... همین‌طور گریه می‌کردم و هق‌هق‌کنان می‌رفتم... همین یک دسته کوچک مو کافی است... دانه دانه مرتب کرده‌ام و وسط آن را با یک نوار کوچک چسب روی یکی از عکس‌هایت چسبانده‌ام و بو می‌کنم. و راستی چه خوب بوی تو را دارد ...
گروهی از دانش‌آموزان انگلیسی هشت تا سیزده ساله... نخست می‌کوشند تا سازمان اجتماعی و سیاسی ثابتی برقرار کنند... بعد از آنکه ماده خوکی را به نحو وحشتناکی می‌کشند توتمی تأسیس می‌کنند... جزیره به صورت جهنمی درمی‌آید. شکارچیانِ ژولیده‌مو، با بدن نقاشی‌شده، مانند جنگجویان، مسلح به نیزه و تشنه‌ی خون... قصه قابل تفسیرهای مختلف (فرویدی، جامعه‌شناختی و مابعدالطبیعی) است ...
در آغاز دهه‌ی 60 انتشار یافت که خود شاهد جنبش فرهنگی نیرومندی بود: در امریکای شمالی، نخستین نسلی که با تلویزیون بزرگ شده بود، به سن رشد می‌رسید... گسترش فرهنگ کتاب اندیشه‌ی فردیت و ساختار اجتماعی دولت ملی را پدید آورد... با کشف الکتریسیته در مرحله‌ی چهارم تحول، جریان جایگزینی یک «کهکشان» تازه، با «کهکشان گوتنبرگ» آغاز می‌شود... نسل‌هایی که با تلویزیون و دیگر رسانه‌های نوین بزرگ شده‌اند، این توانایی را می‌یابند که آن یکپارچگی روانی جامعه‌ی قبیله‌ای را در «دهکده‌ی جهانی» برقرار سازند ...
مرد جوانی که همیشه در میان بومیان امریکایی زندگی کرده است... آنچه را می‌اندیشد ساده‌دلانه می‌گوید و آنچه را می‌خواهد انجام می‌دهد... داوری‌هایی به‌اصطلاح «ساده‌لوحانه» ولی آکنده از خردمندی بر زبانش جاری می‌شود... او را غسل تعمید می‌دهند... به مادر تعمیدی خود دل می‌بندد... یک کشیش یسوعی به او چنین تفهیم می‌کند که به هربهایی شده است، ولو به بهای شرافتش، باید او را از زندان رها سازد... پزشکان بر بالین او می‌شتابند و در نتیجه، او زودتر می‌میرد! ...
او کاملا در اختیار توست می‌توانی همه خوابها و خیالهایت را عملی کنی‌... او همان دکتری‌ است که سالها پیش در حکومت‌ دیکتاتوری نظامی، پائولینا را مورد شکنجه و تجاوز قرار داده است... بچه‌هاشان و نوه‌هاشان‌ می‌پرسند که‌ راست‌ است که‌ تو‌ این‌ کار را کرده‌ای و اتهام‌هایی که به‌ تو‌ می‌زنند راست است‌ و آنها مجبور می‌شوند دروغ بگویند... چگونه‌ می‌توان کشوری‌ را‌ التیام بخشید که از سرکوب، آسیب بسیار دیده و ترس از فاش سخن گفتن‌‌ بر‌ همه‌ جای آن سایه افکنده است؟ ...