رمان «پدرکشی» [Matar al padre یا Tuer le père] اثر املی نوتومب [Amélie Nothomb]، نویسنده‌ی فرانسوی، داستان زندگی پسر نوجوانی را روایت می‌کند که در ۱۴ سالگی بنا به جبر و درخواست مادرش، خانه را ترک می‌گوید و  مدتی را در هتلی زندگی می‌کند و پس از آن که با یکی از بزرگ ترین شعبده بازهای «رینو» آشنا می‌شود، مسیر زندگی اش  دگرگون می‌شود و تصمیم می‌گیرد کاری را که سال ها برای آن زحمت کشیده و خون دل ها خورده، نزد این استاد بزرگ به کمال فرا گیرد بلکه بتواند آن چه را در فکر خود دارد عملی کند.

جو ویپ که کودکی استثنائی در شعبده بازی است، مادرش _ کاساندرا _ در ۱۴ سالگی از او می‌خواهد خانه را ترک گوید و با پولی به مبلغ ۱۰۰۰ دلار که ماهیانه به او می‌پردازد، زندگی بگذراند. جو که در رستورانی مشغول به کار می‌شود، مردی بلژیکی او را می‌بیند و  قراری می‌گذارد: از او می‌خواهد نزد نورمان ترنس برود و فنون تقلب در بازی پوکر را از او آموزش بگیرد. «ششم اوت سال ۲۰۰۰ تو بیست ساله می‌شی. از الان ساعت قرارمون رو مشخص می‌کنیم. ساعت ده شب در سالن بابی بلاجیو، در لاس وگاس. جایی که قراره تو به عنوان کارت پخش کن اون جا کار کنی… من می‌شینم روبه روی تو. حداقل مبلغ رو پونصد هزار دلار تعیین می‌کنم و پول رو می‌گذارم وسط. تو به کسی که بیش ترین ژتون رو سر میز داره سه بار پشت هم ورق بد می‌دی و هربار بهترین ورق ها به شکلی معجزه آسا می‌افته دست من.»

جو ویپ با این هدف در سرش نزد نورمان، از معروف ترین شعبده بازهای «رینو» می‌رود و از او می‌خواهد معلمش شود. ابتدا نورمان از پذیرش این مسئولیت سرباز می‌زند و پس از مدتی، می‌پذیرد که به عنوان شاگردش با او زندگی کند. جو که هدفش برایش مشخص است، سعی می‌کند ترفندهای تقلب را از او بیاموزد و نورمان، بی خبر از فکر او، گاهی تسلیم خواهش های او می‌شود و به ناچار آنچه را به او می‌آموزد که در تضاد کامل با شعبده قرار دارد: «در شعبده واقعیت به نفع مخاطب و با هدف خوشایند بودن برای بیننده و ایجاد نوعی تردیدِ رهایی بخش تغییر شکل می‌ده. اما در تقلب واقعیت برای آسیب رسوندن به طرف مقابل و به قصد دزدیدن پولش تغییر می‌کنه.»

از نظر نورمان شعبده باز مخاطبش را دوست دارد و برایش ارزش قائل است در حالیکه فرد متقلب طرف مقابلش را تحقیر می‌کند. یکی از بن مایه های این داستان همین تضادها است. به نوعی ما در این رمان با بن مایه‌ی رمان های «جان اروینگ» روبه رو هستیم. پسری که پدرش را نمی شناسد و مادری که با جایگزینی معشوقه ای، سعی می‌کند جای پدر را برای فرزند پر کند و بعد همین شخص باعث آواره شدن شخصیت اصلی می‌شود. به نوعی فقدان پدر برای راوی دربردارنده‌ی نوعی عقده‌ی اُدیپی شده است: او مدام با خودش در کشاکش است که آیا «کریستینا»، معشوقه‌ی نورمان، مانند «کاساندرا»، مادر راوی زیباست یا خیر. کریستینا زنی متین، آرام و کم حرف، هرگز داد نمی زد و زیبایی اش هم آزاردهنده و پُر زرق و برق نبود. ولی کاساندرا یک بند حرف می‌زد. بی شک مقایسه‌ی راوی آنجا پُر رنگ تر می‌شود که ما از دلبستگی او به کریستینا مطمئن می‌شویم.

عشق جو به کریستینا از آن نوع «عشق ناگهانی بود که به محض متولد شدن با میل و خواهشی مطلق و ماندگار همراه شده بود.» از این نقطه نظر و با این دیدگاه است که راوی شوق بی حد و حصرش برای بودن با کریستینا را برای وقتی می‌گذارد که جشن «برنینگ من» (مرد آتشین) برگزار می‌گردد. این جشن نقطه‌ی تلاقی عشق پدری نورمان به جو و عشق آتشین جو به کریستینا است. گویی در این قسمت از داستان ما با نیروهایی مقابل یکدیگر روبه رو هستیم که سعی می‌کند تمام این تضادها را در خود جمع کند: از یک طرف عشقی ممنوعه و از طرف دیگر پدری (پدری معنوی) که فکر می‌کند پسرش به او علاقه مند است. این موضوع وقتی روشن تر می‌شود که راوی به وصالش دست پیدا می‌کند و آن شعبده باز، بی نیاز از بروز خشم و ناتوان از انجام عملی درخور فعل ناشایست جو است؛ آن وقتی که جو به او می‌گوید آیا باز هم می‌خواهد با کریستینا بماند یا نه: «ما کاری رو که دل مون بخواد انجام می‌دیم… من چیزی رو برای اون قدغن نمی کنم؛ چون من مالک اون نیستم…»

نورمان اذعان می‌کند که او مالک کریستینا نیست و برایش مهم نیست که جو همین کار را پنجاه بار دیگر با او تکرار کند. اینجا به طور تدریجی همه‌ی عناصر به سمت پایان حرکت می‌کنند: راوی هدف مرد بلژیکی را عملی کرده؛ یعنی موجب شده او چهار میلیون دلار ببرد و به کشور خودش فرار کند و جو با چهل هزار دلار تنها بماند؛ پولی که مجبور می‌شود پسش دهد؛ جو به کام خودش رسیده؛ پدر معنوی­ اش را انکار کرده. همه‌ی این عوامل دست به دست هم می‌دهند تا نورمان بیشتر بر روی وظیفه‌ی پدری خودش تأکید کند. زیرا باور دارد که پدر راستین کسی است که فرزند را به تحسین وادارد، نه او را مجذوب خودش کند.  اینجا است که درمی یابیم عشق جو به کریستینا مثل بازی آن مرد بلژیکی و بازی پوکر، از قبل برنامه ریزی نشده بود و تنها امر تصادفی این رمان، عشق این دو بود. این کنش نامتناسب تنها نکته‌ی فرعی داستان است که افعال جو را در نظرمان موجه تر می‌نماید. او در تمام نوجوانی خود با کسی ارتباط نداشت تا اولین نزدیکی را در جشنی عظیم مانند «برنینگ من» و با زنی که ده سال از او بزرگ تر است تجربه کند. همه‌ی اینها باید جو را در نظرمان منفور نشان دهد. ولی آیا ما هم مانند نورمان معتقد هستیم که او باید تمام سعی اش را بکند تا فرزندش او را بشناسد: «کار دیگه ای نمی تونم انجام بدم. بچه هایی که پدرشون رو نمی شناسن از این موضوع رنج می‌برن. اما رنجی بزرگ تر از اون در دنیا هست: رنج پدری که فرزندش نمی شناسدش.»

آیا این داستان با طرح پرسش عقده‌ی اُدیپی دیگر بار می‌خواهد ما را در چنگال سرنوشت و سرشت انسانی نشان دهد و یا از دیدگاه نویسنده، این امر فقط بسته به شرایط جامعه و جایی است که در آن زندگی می‌کنیم؟ به بیان دیگر چه چیز ما را وا می‌دارد تا از همه چیز دست بشوییم و تنها سه هدف را در فراسوی خود ببینیم: به انجام رساندن هدف مردی که یک بار او را دیده ایم و انکار پدری معنوی که چندین سال همراهش بوده ایم و کام گرفتن از زنی که به نوعی مادر دوم خود ما است؟ در همین نقطه است که وجه آموزندگی این داستان رخ می‌نماید. البته که این انکار مداوم همیشه جریان دارد و شاید پدر هیچوقت نتواند نظر فرزند خودش را جلب کند. اما مگر هدف هر پدری به تحسین واداشتن فرزند نیست؟

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...