ترجمه فرشید عطایی | اعتماد


پیتر هاندکه [
Peter Handke] (متولد اتریش در سال 1942) را که اغلب به عنوان یک نمایشنامه‌نویس، رمان نویس، شاعر و مقاله‌نویس آوانگارد و پست مدرنیست معرفی می کنند، یکی از اصیل‌ترین نویسندگان آلمانی زبان در نیمه دوم قرن بیستم است. رمان‌های هاندکه اغلب «فرا عینی» هستند و شخصیت های رمان‌هایش در بدترین حالات روحی هم با لحنی بسیار خونسرد و بی روح توصیف می شوند. معروف‌ترین رمان او «ترس دروازه بان از ضربه پنالتی» (1970) نام دارد که یک تریلر تخیلی درباره یک فوتبالیست سابق است که حالا مرتکب یک قتل بی معنی شده و منتظر است پلیس او را دستگیر کند.

رمان «زن چپ دست» توصیف زندگی زنی است که سعی دارد با حس گمگشتگی و سرگردانی ای که پس از جدایی از همسر در خود حس می کند، کنار بیاید. این نویسنده جنجالی به تازگی برنده جایزه معتبر آلمانی «هاین» شد ولی او این جایزه را به مسئولان آن، در شهر دوسلدورف آلمان بازگرداند. چون سیاستمداران این شهر تهدید کرده بودند در نشست بعدی شورای شهر دوسلدورف برنده شدن پیتر هاندکه را ملغی اعلام خواهند کرد. پیتر هاندکه نیز پیش از آنکه چنین اتفاقی بیفتد، خود در نامه ای به شهردار دوسلدورف گفت این جایزه را نمی پذیرد و آن را پس میفرستد. او در بخشی از نامه‌اش نوشته است: «لطفا جلسه شورای شهر برای بازپس گرفتن جایزه را لغو کنید و به اعضای آن بگویید به جای تشکیل این جلسه، به طبیعت بروند و هوای تازه تنفس کنند؛ مثلا برای پیک نیک به سواحل «راین» بروند».

 پیتر هاندکه  Peter Handke


شما به عنوان یکی از مشخص‌ترین رمان‌نویسان و نمایشنامه‌نویسان اروپایی، چگونه توانستید اینقدر جنجال بیافرینید و بسیاری از خوانندگان وفادار خود را خشمگین کنید؟
فکر کنم علتش حضور من در مراسم خاکسپاری «اسلوبودان میلوشوویچ» در زادگاهش پوزارواچ واقع در صربستان بود.

بله، شما در ماه مارس در مراسم خاکسپاری او سخنرانی کردید. چرا در مراسم خاکسپاری کسی شرکت کردید که به خاطر ارتکاب جنایات جنگی محکوم شده بود؟
به نظر من او یک آدم فاجعه بار بود. قهرمان نه، بلکه یک آدم فاجعه بار، ولی من یک نویسنده‌ام نه یک قاضی. من عاشق یوگسلاوی هستم و دوست داشتم سقوط کشور محبوبم در اروپا را از نزدیک ببینم و این یکی از دلایل حضور من در این مراسم بود.

چرا یوگسلاوی سابق اینقدر برایتان جالب توجه است؟
من خودم اتریشی هستم، ولی مادرم اهل اسلوونی بود. برادر مادرم در فاصله دو جنگ جهانی اول و دوم پارتیزان یوگسلاوها شد و وقتی هیتلر به اتریش پیوست (دایی من اتریشی بود) به زور به ارتش نازی ها رفت. او سال ها پیش در روسیه مرد. این آغاز نویسندگی من بود. داستان هایی را که مادرم درباره برادر متوفای خود برای من تعریف می کرد، من به داستان تبدیل می کردم. من نویسندگی را از سنین خیلی پایین شروع کردم، از زمان بچگی.

تا آنجا که من خبر دارم «کمدی فرانسوا» که تئاتر ملی فرانسه است، اجرای از پیش برنامه ریزی شده نمایشنامه شما به نام «سفر به سرزمین پرطنین» و «هنر پرسیدن» را ممنوع اعلام کرده است.
بله درست است، علتش هم همان قضیه حضور من در مراسم خاکسپاری میلوشوویچ است.

درباره جایزه معتبر 63 هزار دلاری «هاینرش هاین» که آن را به شهر دوسلدورف پس دادید، چه صحبتی دارید بکنید؟
خب این هم از آن اتفاقات عجیب و غریب بود. سیاستمداران آلمانی پیش خودشان فکر کردند که من شایستگی بردن این جایزه را ندارم. سرو صدای خیلی زیادی به پا شده بود. دست آخر با خودم گفتم آنها را به حال خودشان بگذارم. حالا هم که غائله فیصله پیدا کرده.

آیا شما بدون این جایزه پول کافی دارید؟
باید ببینیم. اگر چیزی برایم بفرستید....

رمان بعدی تان کی در آمریکا منتشر می شود؟
چندین ماه دیگر. ترجمه این کتاب خیلی سخت است. اسم این رمان «فقدان تصویر» است؛ یک رمان قرون وسطایی درباره دوران مدرن. قهرمان داستان یک زن کارمند بانک است که کم کم دارد خود را در کوهستان های اسپانیا فراموش می کند.

 ادبیات، جایزه، مالیات‌ و قربانیان گمنام | گفت‌وگو پیتر هاندکه

شما را یک رمان‌نویس و نمایشنامه نویس آوانگارد می دانند.
من؟ نه. من یک نویسنده به معنای کلاسیکش هستم. من یک نویسنده کلاسیک محافظه کارم.

یعنی چی؟
با یک عالمه هوا، با یک عالمه برف دانه و نسیم های تابستانی در کتاب ها.

ولی بهترین نوشته‌های شما به ندرت ویژگی آثار ناتورالیستی را دارند. الان دارم به کتاب «تاسفی ورای رویاها» فکر می کنم که به تازگی در این کشور تجدید چاپ شده است.
وقتی منتقدها کتاب های من را نقد می کنند، همیشه می گویند کتاب هایم خیلی زیبایند ولی طرح و پیرنگ ندارند. من از پیرنگ خوشم نمی آید. اهل پیرنگ نیستم.

اهل سیاست هم نیستید. شما در سال 1966 طی یک کنفرانس در پرینستون که حالا به یک کنفرانس تاریخی تبدیل شده است، به «گونتر گراس» و «هاینریش بل» تاختید و ادعا کردید این نویسندگان رمان را به نوعی انتقاد اجتماعی تبدیل کرده اند و با این کار، رمان را بی ارزش کرده‌اند.
بله، ولی من در رمان هایم هرگز چنین کاری نمی کنم. حتی همین الان هم این کار را نمی کنم. زبان زبان است و برای بیان نظر نیست.

پس زبان چه کاربردی دارد؟
مسئله این است! این سوال بزرگی است که هیچ جوابی ندارد. زبان وجود دارد تا در کتاب های سترگ به زبان تبدیل شود.

یعنی ما الان که داریم با هم گفت وگو می کنیم، از زبان استفاده نمی کنیم؟
واقعی ترین گفت وگو برای من موقعی انجام می گیرد که در تنهایی دارم می نویسم.

آیا به نظر شما گفت وگوی بین دو نفر می تواند چیزی را بیان کند؟
به یقین می تواند بیان کند ولی شما باید بدانید که این فقط یک بازی است. البته می تواند در لحظاتی خیلی رقت انگیز و جدی شود، ولی به عنوان یک بازی شروع می شود و به عنوان یک بازی هم باید تمام شود.

شما بارها نامزد دریافت جایزه نوبل شده اید. آیا بردن این جایزه برایتان اهمیت دارد؟
جوان تر که بودم برایم اهمیت داشت، ولی الان با چیزهایی که در آن سخنرانی درباره یوگسلاوی گفتم، فکر کنم باید فکر بردن جایزه نوبل را از ذهن بیرون کنم.

چند سال دارید؟
ماه دسامبر 64 ساله می شوم، مثل پل مک کارتی.

شما قشنگ و نسبتا جوان هستید.
من نه قشنگم نه جوان.

نیویورک تایمز ـ 2جولای 2006

................ هر روز با کتاب ...............

فرهنگ ما همیشه در تار و پود عنکبوت سیاست گرفتار بوده است. به دلیل نبود نهاد‌های سیاسی و اجتماعی آزاد... وقتی می‌خواهند کتابی یا نویسنده‌ای را بکوبند و محو کنند از حربه «سکوت» و «ندیده» گرفتن استفاده می‌کنند... نمایش‌هایی که از دل کلیسا بیرون آمدند و راجع به مصلوب شدن (شهادت) عیسی مسیح هستند را «تعزیه‌های مسیحی» می‌خوانند... بنام تعزیه، دفتر و دستک دارند ولی چند جلد از این کتاب نخریدند... پهلوی «تکیه دولت» را خراب می‌کند بعد از انقلاب هم تالار «تئاتر شیر و خورشید» تبریز را ...
در نقش پدر دوقلوها ... فیلمنامه‌ی این اثر اقتباسی بومی شده از رمان اریش کستنر است... هنرنمایی مرحوم ناصر چشم آذر در مقام نویسنده‌ی ترانه‌های متن... دغدغه‌های ذهنی خانواده‌ها و روش حل مساله به سبک ایرانی؛ مخصوصا حضور پررنگ مادربزرگ بچه‌ها در داستان، از تفاوت‌های مثبت فیلمنامه با رمان مبدا است... استفاده‌ی به‌جا و جذاب کارگردان از ترانه‌های کودکانه در پرورش شخصیت آهنگساز ایرانی از دیگر نقاط قوت اقتباس پوراحمد است ...
حتی اندکی نظرمان را در مورد پسر ولنگار داستان که روابطی نامتعارف و از سر منفعت با زنان اطرافش دارد، تغییر نمی‌دهد... دورانی که دانشجویان در پی یافتن اتوپیا روانه شهرهای مختلف می‌شدند و «دانشجو بودن» را فضیلتی بزرگ می‌شمردند. دورانی که تخطی از ابرساختارهای فرهنگی مسلط بر روابط بین جنس مخالف تقبیح می‌شد و زیرپوست شهر نوعی دیگر از زیستن جاری بود... در مواجهه با این رمان با پدیده‌‌ی تمام‌‌عیار اجتماعی روبه‌رو هستیم ...
حتی ناسزاهایی که بر زبان او جاری می‌شود از کتاب‌هایی می‌آید که خواندن‌شان برای کودکی هفت‌ساله دشوار است... معلم سرخانه‌ی او، نویسنده‌ای است که از فعالیت‌های روشنفکری سرخورده شده و در کلام او می‌توان رگه‌هایی از تفکر یک اصلاح طلبِ ناامید از بهبود اوضاع را مشاهده کرد... توی کتاب‌ها هیچ‌چیزی درباره‌ی امروز نیست، فقط گذشته است و آینده. یکی از بزرگ‌ترین نواقص کتاب‌ها همین است. یکی باید کتابی اختراع کند که همان موقع خواندن، به آدم بگوید در همین لحظه چه اتفاقی دارد می‌افتد ...
داستان عصیان و سرکشی است. عصیان انسانی که مقهور یک سیستم سرکوبگر شده و این سیستم، هیولاوار، همه‌چیز او را بلعیده. انسانیتش را، معیارها، علایق، اهداف و حتی خاطرات او را مصادره کرده و حالا از او چیزی نمانده جز یک تفاله ترس‌خورده... مک‌مورفیِ رند، شوخ و قمارباز یک‌تنه ایستاده است و قصدش تغییر سیستم سرکوبگر است... برای کفری‌کردن آدم‌های رذلی که می‌خواهند همه‌چیز را از آنچه هست، برایت سخت‌تر کنند، راهی بهتر از این نیست که وانمود کنی از هیچ‌چیز دلخور نیستی ...