"پل استر"، نویسنده و کارگردان آمریکایی داوری پنجاه و پنجمین دوره جشنواره فیلم بین‌المللی "سن سباستین" اسپانیا را بر عهده گرفته است.

این نویسنده که در سال گذشته جایزه "شاهزاده آستوریاس" اسپانیا برای ادبیات را از آن خود کرده بود، امسال به هیأت داورانی متشکل از چهره‌های مشهور ادبی کشورهای اسپانیایی زبان نظیر "ژوزه ساراماگو" و "ماریو بارگاس یوسا" پیوسته است.

این نویسندگان برجسته داوری این دوره از جشنواره فیلم بین‌المللی "سن سباستین" را تقبل کرده‌اند. به گفته برگزارکنندگان جشنواره، استر علاوه بر داوری، دومین فیلم بلند خود، "زندگی درونی مارتین فراست" را نیز در بخش خارج از مسابقه این جشنواره شرکت خواهد داد. در  این فیلم استر، دختر او "سوفی"، به عنوان شخصیت الهام‌بخش یک رمان‌نویس موفق آمریکایی ایفای نقش کرده است.

به گزارش میراث خبر به نقل از هالیوود ریپورتر، جشنواره فیلم "سن سباستین" از 20 تا 29 سپتامبر در منطقه باسک در ساحل شمالی اسپانیا برگزار می‌شود.

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...