رمان نوجوان «یک دقیقه بعد از نیمه شب» [moonrise] به قلم «سارا کروسان» [Sarah Crossan] با ترجمه کیوان عبیدی آشتیانی توسط نشر افق منتشر و راهی بازار نشر شد.

شعر آزاد یک دقیقه بعد از نیمه شب [moonrise] به قلم «سارا کروسان» [Sarah Crossan]

به گزارش مهر، سارا کروسان نویسنده این‌کتاب دانش‌آموخته فلسفه و ادبیات است و در رشته نوآوری و نویسندگی هم مدرک کارشناسی ارشد دارد. برخی از آثار او برنده جوایز مختلف ادبی شده‌اند. او در سال ۲۰۱۸ به‌عنوان سفیر ادبیات نوجوانان در ایرلند معرفی شد و مدال کارنگی را نیز در کارنامه ادبی‌اش دارد.

کروسان داستان «یک‌دقیقه بعد از نیمه‌شب» را پس از دیدن فیلم مستند زندگی ادوارد ارل جانسون که به اعدام محکوم شده بود، نوشت. او با تاثیرپذیری از فیلم مذکور، داستان خود را در قالب شعر آزاد نوشته است.

در ابتدای داستان «یک‌دقیقه بعد از نیمه‌شب» ادوارد مون که به‌تازگی به اعدام محکوم شده، معرفی می‌شود. او خانواده‌ای نابه‌سامان دارد؛ پدرش مُرده و مادرش نیز یک زن الکلی است که بیشتر اوقاتش را بیرون از خانه با غریبه‌ها می‌گذراند. ادوارد برادری به نام جو دارد که ۱۰ سال است او را ندیده و حالا که اد به مرگ محکوم شده از نیویورک به تگزاس می‌آید تا برادر محکوم به مرگش را ملاقات کند...

در قسمتی از این‌کتاب می‌خوانیم:

من       هیچ‌وقت پدر نداشتم
اما       یک برادر بزرگ داشتم
که       بعد، آن را هم نداشتم
و        بعد، مادر نداشتم
و        خیلی وقت‌ها نگران بودم
نگران از دست دادن خواهرم
خاله‌ام
و همه آن‌هایی که دوستشان داشتم
شاید روزی آن‌ها هم می‌رفتند و تنهایم می‌گذاشتند.

این‌کتاب با ۳۹۲ صفحه، شمارگان هزار و ۱۰۰ نسخه و قیمت ۴۷ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...