محسن آزموده | اعتماد


ژن‌ها چه ربطی به فلسفه دارند؟ فلسفه درباره ژنتیک چه چیزی به ما می‌گوید؟ به تازگی کتاب «ژنتیک و فلسفه» [Genetics and philosophy : an introduction] نوشته پل گریفیتس و کارولا اشتوتس [Karola Stotz & Paul E. Griffiths] با ترجمه جلال سلطانی به همت نشر نو در ایران منتشر شده است. این کتاب به پیامدهای پیشرفت‌های ژنتیک در حوزه فلسفه می‌پردازد. برای پاسخ به پرسش‌های آغازین و آشنایی با این کتاب با دکتر جلال سلطانی، مترجم کتاب و دانشیار دانشگاه بوعلی سینای همدان گفت‌وگویی صورت دادیم که از نظر می‌گذرد.

خلاصه کتاب ژنتیک و فلسفه» [Genetics and philosophy : an introduction] اثر پل گریفیتس و کارولا اشتوتس [Karola Stotz & Paul E. Griffiths]،

جلال سلطانی دانش‌آموخته کارشناسی ارشد گیاه‌پزشکی از دانشگاه تربیت مدرس تهران (1379) و دکترای تخصصی ژنتیک مولکولی از دانشگاه لیدن هلند (1387 Leiden University) بوده، و از سال 1388 تاکنون عضو هیات علمی گروه گیاه‌پزشکی دانشگاه بوعلی سینا و عضو پیوسته انجمن ژنتیک ایران است. سلطانی از سال 1378 در حوزه بیولوژی و ژنتیک میکروبیوم گیاهی، به ویژه میکروبیوم درون رست گیاهان و نقش آنها در افزایش تحمل گیاهان به تنش‌های محیطی، پژوهش و فعالیت می‌کند.

نخست بفرمایید از کجا به موضوع ژن‌ها و فلسفه علاقه‌مند شدید؟

بنده از سال‌های خیلی دور همواره درگیر پرسش‌های عمیق فلسفی از جهان و هستی و زندگی بوده‌ام ‌و از این جنبه، کشش و گرایش قوی‌ای به فلسفه و علوم طبیعی فلسفی همچون فیزیک و زیست‌شناسی داشته‌ام. متاسفانه در آن سال‌ها کتاب‌ها و منابع معتبر فلسفی مبتنی بر علوم طبیعی در کشور چندان وجود نداشت، اما تحصیلات خارج از کشور در دهه 1380 به بنده امکان دسترسی به منابع علمی - فلسفی مطرح جهان ‌و نیز آشنایی عمیق‌تر با پیامدهای فلسفی علوم طبیعی به‌ویژه زیست‌شناسی را داد. در یکی از بحث‌های درون گروهی با یکی از همکاران آنجا، بنده با کتاب «ژن خودخواه» ریچارد داوکینز آشنا شدم که پس از بازگشت به ایران به ترجمه آن مبادرت ورزیدم که استقبال بسیار زیادی از آن صورت گرفت و این کتاب توسط انتشارات مازیار طی 3 سال (1396-1399) 6 بار تجدید چاپ شد. درگیری با نثر انگلیسی سنگین این کتاب و مباحث فلسفی مبتنی بر نگاه ژن‌محور داوکینز و نیز همت مدارس میان‌رشته‌ای شریف با مساعدت معاونت محترم فرهنگی وقت دانشگاه صنعتی شریف در سال‌های پس از نشر کتاب مذکور (1399 - 1397) برای برگزاری سمینارها و همایش‌های متعدد در این زمینه، باعث عمیق‌تر شدن و مطالعات گسترده‌تر اینجانب در حوزه فلسفه زیست‌شناسی برای یادگیری بیشتر و انتقال یافته‌ها به مخاطبان بسیار مشتاق کتاب شد.

چه شد که از «ژن خودخواه» به کتاب حاضر رسیدید؟

با توجه به اینکه کتاب مذکور در سال 1355 خورشیدی منتشر شده و حدود 5 دهه از نشر بین‌المللی آن می‌گذشت و در این فاصله علم زیست‌شناسی در حوزه مولکولی و ژنتیک پیشرفت‌های بسیار چشمگیری کرده بود و نیز با توجه به گرایش اخیر عموم فلاسفه زیست‌شناسی به دیدگاه‌های پلوراتیک و ارگانیسم‌محور و خلأ موجود در نشر آثار به روز در کشور، بنده تصمیم گرفتم که کتاب «ژنتیک و فلسفه» گریفیتس و اشتوتس را که سال 1392 منتشر شده و تمام پیشرفت‌های علمی حوزه ژنتیک مولکولی نوین را پوشش می‌دهد ترجمه و منتشر کنم تا مخاطب مشتاق فارسی‌زبان به منابع به‌روزتری برای اندیشه‌ورزی در این حوزه دسترسی داشته باشد. در این فاصله هم با بورسیه بنیاد علم آلمان مدتی را در بهار سال 1402 در گروه فلسفه زیست‌شناسی دپارتمان فلسفه دانشگاه رور بوخوم (Ruhr-Bochum University) آلمان گذراندم که امکان پژوهش در زمینه‌های تازه‌تری از فلسفه زیست‌شناسی را برای اینجانب فراهم آورد. بنده با آنکه فیلسوف نیستم، اما فلسفه را دوست دارم و معتقدم راه بهروزی فردای ایران از مسیر فلسفه‌ورزی مبتنی بر دانش علمی - تجربی روز می‌گذرد.

به عنوان یک دانش‌آموخته فلسفه که تا حدودی نیز با فلسفه علم آشنایی دارد، پیش‌تر با دیدگاه‌های فلسفی در بررسی مباحث علومی چون فیزیک و ریاضی برخورد کرده بودم و این یکی از اولین کتاب‌هاست که به ارتباط بین فلسفه با علمی غیر از علوم تجربی نظری چون فیزیک و ریاضی می‌پردازد و در حوزه فلسفه زیست‌شناسی قرار می‌گیرد. به نظر شما اهمیت و ضرورت توجه فلسفی به مباحث زیست‌شناختی و به‌ طور خاص ژنتیک چیست؟

پیش از پاسخ به این پرسش، باید به نکته‌ای مهم اشاره کنم: فیزیک و ریاضیات نیز «علوم محض» نیستند، بلکه با تجربه و مشاهده نیز سر و کار دارند. با این حال، زیست‌شناسی - و ژنتیک به ‌طور خاص - ویژگی‌هایی دارد که توجه فلسفی بدان را ضروری می‌سازد: اولا ماهیت تبیین در زیست‌شناسی: فیزیک حول قوانین کلی و عام (مانند قانون گرانش نیوتن) سازماندهی می‌شود، اما زیست‌شناسی - به ویژه در سطح مولکولی - حول اجزا و فرآیندهای حفاظت‌شده در فرگشت (مانند پروتئین‌ها، آنزیم‌ها، و شبکه‌های تنظیم بیان ژن) نظم یافته است. این تفاوت ساختاری، پرسش‌های فلسفی خاصی را درباره تبیین علمی برمی‌انگیزد: تبیین در زیست‌شناسی اغلب «تبیین مکانیستی» است، نه استنتاج از قوانین عام. به عبارت دیگر زیست‌شناس مولکولی برای توضیح اینکه چرا یک ژن خاص در سلول کبد فعال است و در سلول عصبی غیرفعال، به قوانین کلی اشاره نمی‌کند، بلکه «نقشه سیم‌کشی» شبکه تنظیم بیان ژن و برهم‌کنش آن با عوامل محیطی را ترسیم می‌کند.

ثانیا چالش مفهوم ژن: همان طور که در کتاب نشان داده شده، مفهوم ژن همواره یک «مفهوم در نوسان» (concept in flux) بوده است. فلسفه می‌تواند به ما کمک کند تا بفهمیم آیا ژن یک واقعیت عینی است یا یک ابزار تحلیلی؟ (توماس هانت مورگان در سخنرانی نوبل خود در سال ۱۹۳۳ گفت: «در بین ژنتیک‌دانان عقیده مورد وفاقی راجع به اینکه ژن‌ها چیستند - واقعی‌اند یا صرفا تخیلی- وجود ندارد، زیرا در سطحی که آزمایش‌های ژنتیکی در آن واقعند، این موضوع که آیا ژن یک واحد نظری است یا یک ذره مادی کوچک‌ترین تفاوتی ایجاد نمی‌کند [برگرفته از کتاب]). هنوز هم این پرسش‌ها مطرح هست که رابطه میان ژن به عنوان واحد نظری و ژن به عنوان واحد فیزیکی چیست؟ و چرا این مفهوم با وجود تغییرات بنیادین در محتوای علمی خود همچنان پابرجا مانده است؟ مسائل فلسفی خاص زیست‌شناسی: مساله «فروکاست یا تقلیل»: آیا زیست‌شناسی مولکولی، فروکاستی از نظریه‌های پیشین (مانند ژنتیک کلاسیک مندلی) است با جایگزین آنها شده است؟

استدلال کتاب این است که فروکاست نظریه رخ نداده، بلکه ژنتیک مولکولی «هویت» تازه‌ای به ژنتیک و مفهوم «ژن» افزوده و آن را غنی‌تر ساخته است. مساله «جبر ژنتیکی» رابطه ژن‌ها، محیط و اختیار سرشت انسان چگونه است؟ کتاب با ارائه شواهد تجربی از سازگاری تکوینی و وراثت اپی ژنتیکی استدلال می‌کند که جبر ژنتیکی، درست نیست. مفهوم «اطلاعات» در زیست‌شناسی: آیا وقتی می‌گوییم ژن حاوی «اطلاعات» است، این سخن صرفا استعاره است یا معنایی عینی دارد؟ کتاب میان «اطلاعات کریکی» (تعیین علّی ترتیب دقیق توالی دی‌ان‌ای) و «اطلاعات سمانتیک» (اطلاعات معنایی و مقصودمند) تمایز قائل می‌شود و استدلال می‌کند که تنها نوع اول در زیست‌شناسی کاربرد علمی معتبر دارد. ثالثا فلسفه به‌مثابه منتقد اجتماعی علم: فلسفه می‌تواند مفاهیمی مانند «ژن هوش»، «ژن جرم» را از منظر معرفت‌شناختی و اخلاقی نقد کند. این نقدها نشان می‌دهند که چگونه این مفاهیم اغلب ارزش‌های اجتماعی را در لفافه مفاهیم علمی وارد می‌کنند. همان طور که دایره‌المعارف فلسفه استنفورد اشاره می‌کند، «بیش از صد مدخل در این دایره‌المعارف به جنبه‌ای از ژنتیک می‌پردازند.» این خود گواه اهمیت فلسفی این حوزه است.

برای مخاطبانی مثل من که آشنایی اندکی با علوم تجربی طبیعی مثل زیست‌شناسی دارند، به اختصار بفرمایید ژن چیست و علم ژنتیک چه چیزی را بررسی می‌کند؟

در ساده‌ترین تعریف امروزی که برگرفته از ژنتیک مولکولی کلاسیک است، ژن بخشی از مولکول دی‌ان‌ای است که حاوی «دستورالعمل» ساخت یک پروتئین خاص یا مولکول آر‌ان‌ای کارکرددار است. اما کتاب گریفیتس و اشتوتس نشان می‌دهد که این تعریف بسیار ساده‌انگارانه است. در واقع، ژن امروزه دست‌کم چهار هویت متمایز دارد که هر کدام در بافتار پژوهشی خاصی کاربرد دارند. برای فهم بهتر، باید نگاهی به تاریخچه این مفهوم بیندازیم: دوره مندل (۱۸۶۵) (ژن مندلی): گرگور مندل، راهب اتریشی، از «عوامل» (factors) صحبت می‌کرد که ویژگی‌های ارثی را منتقل می‌کنند، بدون اینکه ماهیت فیزیکی آنها را بداند. او در آزمایش‌های مشهور خود روی نخود فرنگی، نسبت‌های ۳: ۱ و ۹: ۳: ۳: ۱ را مشاهده کرد که بهترین توضیح آنها وجود «جفت ‌عواملی» بود که از هر والد به فرزند منتقل می‌شوند. دوره ژنتیک کلاسیک (1940 -1900) (در جست‌وجوی ژن مادی مفروض): ویلهلم یوهانسن در سال ۱۹۰۹ واژه «ژن» را ابداع کرد. در این دوره، ژن به عنوان واحد ابزاری تعریف می‌شد: ابزاری برای پیش‌بینی نتایج آمیزش‌های دو رگ‌گیری.

توماس هانت مورگان و همکارانش با استفاده از این واحد در مگس سرکه نشان دادند ژن‌ها روی کروموزوم‌ها قرار دارند و «نقشه‌های پیوستگی- لینکاژ -» از جایگاه ژن‌ها تهیه کردند. دوره ژنتیک مولکولی (۱۹7۰ -۱۹5۰) (ژن مولکولی): با کشف ساختار دی‌ان‌ای توسط واتسون و کریک (۱۹۵۳) و رمزگشایی کد ژنتیکی (۱۹۶۱- ۱۹۶۶) ژن به عنوان «قطعه‌ای از دی‌ان‌ای که توالی یک پروتئین را مشخص می‌کند» تعریف شد. فرانسیس کریک «فرضیه توالی» و «اصل مرکزی» را ارائه کرد که بر اساس آن، اطلاعات به صورت یک ‌طرفه از دی‌ان‌ای به آر‌ان‌ای و سپس به پروتئین جریان می‌یابد. دوره پساژنوم (۲۰۰۱ به بعد) (ژن پساژنومی): با تکمیل نقشه ژنوم انسان، مشخص شد که «تنها حدود 5/1 ٪ دی‌ان‌ای به پروتئین رمز می‌دهد. بیش از ۸۰٪ ژنوم کارکرد تنظیم‌گری دارد، یک ژن می‌تواند محصولات متعددی تولید کند، مرزهای ژن مبهم و همپوشان است و محصول نهایی ممکن است، به خاطر پیرایش و پردازش «تصویری تحریف ‌شده» از توالی دی‌ان‌ای باشد.»

علم ژنتیک چه چیزی را بررسی می‌کند؟

ژنتیک علم مطالعه «وراثت و تنوع در موجودات زنده» است. این علم به پرسش‌هایی از این دست می‌پردازد: ویژگی‌ها (صفات یا خصوصیت‌ها) چگونه از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند؟ چه تفاوت‌هایی در دی‌ان‌ای باعث تفاوت‌های فنوتیپی موجودات می‌شود؟ ژن‌ها چگونه در فرگشت نقش دارند (آیا تغییر در بسامد ژن‌ها در جمعیت‌هاباعث فرگشت می‌شود)؟ ژن‌ها چگونه در تعامل با محیط، تکوین موجود زنده را پیش می‌برند؟ و...

در باور عمومی، وقتی از ژن‌ها سخن می‌گوییم، گویی از مهم‌ترین عوامل وراثت صحبت می‌کنیم که ویژگی‌ها و خصائل فیزیکی و روانی موجودات زنده را نسل به نسل منتقل می‌کنند. آیا این ارزیابی درست است؟

پاسخ گریفیتس و اشتوتس این است که این ارزیابی دقیق نیست. این باور عمومی ریشه در «ژن محوری» دارد که به‌ویژه با کتاب «ژن خودخواه» ریچارد داوکینز (۱۹۷۶) رواج یافت. داوکینز در این کتاب نوشته بود: «آنها درون من و شما هستند؛ آنها ما را، بدن و ذهن را آفریده‌اند و محافظت از آنها دلیل غایی وجود ماست. آنها آن همانندسازها، راه درازی آمده‌اند. حالا نام‌شان ژن است و ما ماشین‌های بقای آنها هستیم [برگرفته از ترجمه اینجانب، انتشارات مازیار]». داوکینز تحت تأثیر کار جورج سی. ویلیامز (۱۹۶۶) قرار داشت که ژن را «واحد اطلاعات» تعریف می‌کرد، نه یک مولکول فیزیکی. ویلیامز استدلال می‌کرد که مولکول دی‌ان‌ای «ظرف» اطلاعات است و اطلاعات می‌تواند در قالب‌های فیزیکی متفاوتی تحقق یابد اما خودش واحد مستقل فرگشت است. بنابر مباحث کتاب «ژنتیک و فلسفه» این دیدگاه سه مشکل اساسی دارد.

این مشکلات چیست؟

اولا وراثت فقط به دی‌ان‌ای محدود نیست و دست‌کم چهار بُعد وراثت وجود دارد: وراثت ژنتیکی (با دقت و پایداری بالا)؛ وراثت اپی‌ژنتیکی (با پایداری کمتر اما گاهی تا چند نسل)؛ وراثت رفتاری (به‌ویژه در پرندگان و پستانداران)؛ و وراثت سمبولیک (انتقال زبان، فرهنگ و نهادهای اجتماعی (ویژه انسان)) ثانیا بیان ژن به‌ شدت وابسته به محیط است. مثلا مادران برخی حشرات بسته به نوع گیاه میزبان (محیط) تخم‌هایی با اندازه متفاوت می‌گذارند. اینیک «اثر والدینی» است که سرنوشت رشد و نمو فرزندان را تعیین می‌کند. اینجا «اطلاعات» از «محیط» مادر به ژنوم فرزند می‌رسد. ثالثا بسیاری از صفات پیچیده، نتیجه تعامل شمار زیادی از ژن‌ها و عوامل محیطی است. میزان هوش، شخصیت، و استعدادها - برخلاف باور عمومی - هرگز تحت کنترل یک ژن واحد نیستند. حتی صفاتی مانند قد که وراثت‌پذیری بالایی (حدود ۸۰٪) در جمعیت‌ها دارند، تحت تأثیر هزاران ژن با اثرات بسیار کوچک قرار دارند.

 ژنتیک و فلسفه در گفت‌وگو با جلال سلطانی

مطالعات پیوستگی در گستره ژنوم نشان داده‌اند که بیشتر صفات رفتاری پیچیده از الگوی «بسامد پایین، اثر بسیار کوچک» پیروی می‌کنند. نتیجه اینکه به زعم نویسندگان کتاب، ژن‌ها مهمند، اما تنها یکی از عوامل وراثت و تکوین به‌شمار می‌روند. همان طور که کتاب تأکید می‌کند: نقش‌های اختصاصی‌ای که ژن در هویت‌های چندگانه‌اش ایفا می‌کند، برای توصیف جایگاه مرکزی‌اش در زیست‌شناسی کفایت می‌کند. به چیزی باشکوه‌تر از این نیازی نیست.

فلسفه یک دانش عقلی و نظرورزانه است و با مفاهیم انتزاعی سر و کار دارد، در حالی که ژنتیک و زیست‌شناسی یک علم تجربی طبیعی است. چه ارتباطی میان این دو می‌توان برقرار کرد؟

پرسش شما یکی از عمیق‌ترین پرسش‌های فلسفه علم را مطرح می‌کند. فلسفه یک «دانش عقلی نظرورزانه» است و ژنتیک یک «علم تجربی.» اما این دو در سطوح متعددی با هم تلاقی می‌کنند: نخست اینکه فلسفه به مثابه «دانش ابزاری» برای علم: فلسفه به زیست‌شناسان و ژنتیک‌دانان کمک می‌کند تا مفاهیم مورد استفاده خود را شفاف‌سازی کنند (مثل مفهوم «ژن» که در طول تاریخ علم دستخوش دگرگونی‌های بنیادین شده است) ساختار تبیین‌های خود را بشناسند (مثل تبیین مکانیستی در مقابل تبیین قانون‌ - محور) و پیش‌فرض‌های متافیزیکی خود را عیان سازند (مثل مفروضات درباره علیت، فروکاست و واقعیت). به عنوان مثال، کشمکش میان دیدگاه «نقش و متصدی» (role and occupant) و تحلیل کتاب «ژنتیک و فلسفه» درباب هویت‌های دوگانه ژن (نظری و تجربی) نشان می‌دهد که انتخاب یک چارچوب فلسفی می‌تواند نحوه تفسیر داده‌های تجربی را دگرگون کند. فیلسوفانی که به دنبال «فروکاست» ژنتیک مندلی به ژنتیک مولکولی بودند از مدل ناگل پیروی می‌کردند، اما کتاب نشان می‌دهد که این مدل به دلیل «تحقق‌پذیری چندگانه» مفاهیم مندلی شکست خورده است.

دوم همگرایی در «فلسفه علم خاص»: از اواخر قرن بیستم، فلسفه علم از تمرکز انحصاری بر فیزیک فاصله گرفته و به تحلیل «علوم خاص» مانند زیست‌شناسی، اقتصاد و روان‌شناسی روی آورده است. دلیل این تغییر آن بود که مدل‌های فلسفی طراحی‌شده برای فیزیک (مانند مدل ناگل از فروکاست نظریه) برای زیست‌شناسی نامناسب از کار درآمد. به تعبیر دیگر «وحدت علوم» و الگوی یکسان برای همه علوم جای خود را به «تکثر روش‌شناختی» داد. سوم زیست‌شناسی منبع الهام فلسفی: مفاهیم جدید فلسفی اغلب از زیست‌شناسی برخاسته‌اند. مثلا: مفهوم «اطلاعات» در فلسفه ذهن (تلئوسمانتیک): جان مینارد اسمیت و نیکولاس شی سعی کرده‌اند معنای «قصدمندی» توالی دی‌ان‌ای را بر اساس کارکرد فرگشتی آن تبیین کنند. مفهوم فراآیی یا ابتنا (supervenience) در متافیزیک: دونالد دیویدسون و دیگران از این مفهوم برای تحلیل رابطه ذهن و بدن استفاده کردند.

مفهوم «تبیین مکانیستی» در معرفت‌شناسی: ویلیام بچتل و کارل کریور نشان داده‌اند که تبیین در زیست‌شناسی شامل دو مرحله تجزیه و یکپارچه‌سازی است. همان طور که کتاب نشان می‌دهد، رمزگشایی «کد ژنتیکی» در دهه ۱۹۶۰ باعث شد فیلسوفان به این پرسش اساسی روی آورند که «اطلاعات» در زیست‌شناسی به چه معناست؟ آیا رمز ژنتیکی اطلاعات را در معنای شانونی (کاهش عدم قطعیت) حمل می‌کند یا معنا را در معنای سمانتیک؟ چهارم فلسفه به‌مثابه منتقد اجتماعی علم: قبلا هم گفتم که فلسفه می‌تواند مفاهیمی مانند «ژن عامل فلان و بهمان» را از منظر معرفت‌شناختی و اخلاقی نقد کند. این نقدها نشان می‌دهند که چگونه این مفاهیم اغلب ارزش‌های اجتماعی را در لفافه مفاهیم علمی وارد می‌کنند. برای مثال، جست‌وجوی «ژن هوش» اغلب مبتنی بر مفروضات نادرستی درباره وراثت‌پذیری و «ژن عامل» یک صفت پیچیده است. فیلسوفانی مانند جاناتان کاپلان نشان داده‌اند که مفهوم «ژن عامل» معمولا دچار ابهام میان «ژن به مثابه آلل مندلی» (که تفاوت فنوتیپی را در یک جمعیت تبیین می‌کند) و «ژن به مثابه عامل تکوینی» (که به مکانیسم‌های علّی در یک فرد اشاره دارد) است.

در بحث‌های روزمره وقتی از ژن‌ها حرف می‌زنیم، گویی همه‌ چیز به جبر طبیعی احاله می‌شود و مثلا می‌گوییم میزان هوش یا استعدادها یا ویژگی‌های یک فرد، به صورت ژنتیکی به او منتقل شده و تغییرپذیر نیست. آیا چنین است و آیا ما در یک جبر ژنتیکی گرفتار شده ایم؟

بر مبنای استدلال‌های کتاب می‌توان این گونه برداشت کرد که جبر ژنتیکی با یافته‌های معاصر زیست‌شناسی مولکولی در تضاد است. نخست: به این دلیل که هیچ صفتی صرفا به تمام معنا «ژنتیکی» نیست. تمام صفات موجودات زنده برآیند «تعامل ژن‌ها و محیط به اضافه برهم‌کنش ژن در محیط» هستند. برای ایجاد هر صفت ژنتیکی ژن‌ها «شرط لازم»اند، اما «شرط کافی» نیستند. تفاوت مهم میان «پیشگیری» و «ایجاد» در اینجا کلیدی است: اگر ژنی شرط لازم یک بیماری باشد، حذف آن برای پیشگیری از بیماری کافی است، اما این بدان معنا نیست که ژن به تنهایی آن بیماری را ایجاد می‌کند. دوم: دوقلوهای تک تخمکی ژن‌های یکسانی دارند. اما اگر در محیط‌های متفاوت رشد کنند، از نظر قد، وزن، هوش، شخصیت و حتی استعداد ابتلا به بیماری‌ها تفاوت‌هایی خواهند یافت. این یعنی ژن‌ها به تنهایی «سرنوشت» فرد را تعیین نمی‌کنند. به عبارت دیگر، فنوتیپ برابر است با ژنوتیپ به اضافه محیط به اضافه برهم‌کنش ژن در محیط. سوم: وراثت‌پذیری با جبر تفاوت دارد. حتی اگر یک صفت در یک جمعیت خاص وراثت‌پذیری بالایی داشته باشد (مثلا ۸۰ درصد) این بدان معنا نیست که در هر فرد ۸۰ درصد از آن صفت «از ژن‌ها می‌آید.» وراثت‌پذیری یک ویژگی جمعیتی است، نه یک ویژگی فردی. رونالد فیشر، بنیانگذار آمار ژنتیک کمی، در مقاله ۱۹۱۸ خود تأکید کرد که باید از عبارات ساده‌انگارانه درباره «درصد علیت» که تمایز اساسی میان فرد و جمعیت را مبهم می‌سازد، اجتناب کرد. چهارم: موجودات زنده توانایی شگفت‌انگیزی برای واکنش انعطاف‌پذیر و سازگارانه به محیط دارند. همانطور که کتاب می‌گوید مادر نوعی سوسک بذرخوار بسته به نوع گیاه میزبان، تخم‌هایی با اندازه متفاوت می‌گذارد. تخم‌های بزرگ‌تر روی گیاه نامطلوب‌تر قرار می‌گیرند و فرزندان حاصل رشد سریع‌تری دارند. اینجا «اطلاعات» از محیط مادر به ارگانیسم در حال رشد منتقل می‌شود. پس بنا به استدلال نویسندگان کتاب، باور به «ژن عامل فلان و بهمان» به‌ گونه‌ای که گویی این صفات پیشاپیش تعیین شده‌اند، ساده‌انگارانه است و نقش محیط و برهم‌کنش ژن و محیط را نادیده می‌گیرد.

آیا ژن‌ها در طول قرن‌ها تغییر نمی‌کنند؟

خیر. ژن‌ها دائما در طول نسل‌ها و قرن‌ها تغییر می‌کنند و این همان چیزی است که فرگشت را موجب می‌شود. تغییرات ژنتیکی از طریق جهش، نوترکیبی، رانش ژنتیکی، انتخاب طبیعی و مهاجرت جمعیت‌ها رخ می‌دهند. ژن‌ها در طول تاریخ حیات انسان‌ نیز دائما در حال تغییر بوده‌اند و ژنوم هر نوزاد حامل تغییراتی ژنتیکی است که در والدینش وجود نداشته است.

در خلاصه کتاب آمده که کتاب ژن محوری را رد می‌کند. به اختصار بفرمایید ژن محوری یعنی چه و چرا و چگونه کتاب آن را رد می‌کند؟

ژن‌محوری دیدگاهی است که ژن را واحد اصلی تبیین حیات و فرگشت می‌داند. مشهورترین بیان آن در کتاب «ژن خودخواه» داوکینز است. این دیدگاه سه باور اصلی دارد: ژن‌ها «همانندساز» هستند و موجودات زنده «ماشین‌های بقا»ی آنها هستند. فرگشت را باید از منظر ژن‌ها فهمید؛ و توضیح علّی نهایی هر پدیده زیستی در نهایت به ژن‌ها باز می‌گردد. کتاب «ژنتیک و فلسفه» از چهار جنبه به نقد ژن‌محوری می‌پردازد: اول نقد متافیزیکی: ژن مفهوم «واحدی مجزا با مرزهای مشخص» ندارد. ریچارد گلدشمیت، ژنتیک‌دان آلمانی، در دهه ۱۹۴۰ استدلال کرده بود که «ژن‌ها وجود ندارند» به این معنا که هیچ واحد ساختاری منحصر‌ به‌فردی با واحد تابعی ژنتیک مندلی مطابقت ندارد. کتاب نشان می‌دهد که دیدگاه او تا حدی توسط زیست‌شناسی مولکولی معاصر تأیید شده است. دوم نقد معرفت‌شناختی: ژن امروزه دست‌کم چهار هویت متمایز دارد: ژن مندلی (واحد ابزاری برای تحلیل ژنتیکی)، ژن اسمی (واحد ساختاری برای نقشه‌برداری ژنوم)، ژن پساژنومی (مجموعه عناصر توالی که تصویری از محصول نهایی ارائه می‌دهند) و ژن تکوینی انتزاعی (پارامتری در مدل‌های تکوینی).

سوم نقد علّی: «خاص بودگی اطلاعاتی» ‌یعنی توانایی تعیین توالی محصول نهایی، میان عوامل متعددی پخش شده است که شامل: توالی رمزگذار دی‌ان‌ای، توالی‌های تنظیم‌گر، عوامل تنظیم‌گر و نشانه‌های محیطی. در برخی ژن‌ها بیش از چند هزار رونوشت جایگزین تولید می‌شود. این اطلاعات نمی‌تواند تنها در توالی دی‌ان‌ای رمزگذار، رمزگذاری شده باشد. چهارم نقد فرگشتی: موجودات زنده فقط ژن‌های خود را به ارث نمی‌برند، آنها «زیست‌بوم تکوینی» را هم به ارث می‌برند: محیط اجتماعی، بوم‌شناختی و فرهنگی که رشد آنها را ممکن می‌سازد. به قول مریدیت وست و اندرو کینگ «ژن‌ها زیست بومی غنی و حمایتگر را به ارث می‌برند.» بنابراین نویسندگان از «کثرت‌گرایی زیستی» دفاع می‌کنند؛ یعنی حیات باید با توجه به برهم‌کنش‌های ژن، سلول، بدن، محیط و فرهنگ تحلیل شود.

در کتاب بارها از تعبیر «فروکاست گرایی» سخن به میان آمده. لطفا به زبان غیرتخصصی برای مخاطب عمومی بفرمایید فروکاست گرایی در حوزه ژنتیک به چه معناست و رویکرد نویسندگان در مقابل آن چیست؟

فروکاست‌گرایی یعنی تقلیل پدیده‌های پیچیده به اجزای ساده‌تر. در ژنتیک، فروکاست گرایی یعنی تبیین همه ویژگی‌ها و صفات فرد صرفا با ژن‌ها. نویسندگان با فروکاست‌گرایی افراطی مخالفند و معتقدند بسیاری از ویژگی‌های حیات «نوپدید» (Emergent) هستند، یعنی در سطوح بالاتر و با برهم‌کنش اجزا پدید می‌آیند و نمی‌توان آنها را فقط با مطالعه ژن‌ها توضیح داد. به عنوان مثال، فهم آگاهی یا رفتار پیچیده انسانی تنها از طریق ژن‌ها ممکن نیست.

در پایان بفرمایید دیدگاه خودتان در حوزه ژنتیک چیست؟ آیا با فروکاست‌گرایی و ژن‌محوری همراه هستید یا خیر؟

به گفته سقراط «می‌دانم که نمی‌دانم.» باید توجه داشت که موضوع ژن‌محوری عمدتا فرگشت، در بازه‌های زمانی طولانی و جمعیتی است. اما موضوع «تکوین» که کتاب هم از منظر «زیست‌بوم تکوینی» وارد آن شده، عمدتا دربرگیرنده طول عمر یک فرد، از نطقه تا مرگ، است. هنوز علم زیست‌شناسی موفق به تلفیق کامل این دو موضوع نشده است. ژن‌ها نقشی بنیادین در زیست‌شناسی دارند و ژنتیک برای فهم حیات ضروری است، اما به نظر کافی نیست. باید گفت که به ‌طور شهودی با ژن محوری و فرگشت جمعیتی در بازه‌های زمانی طولانی همراهم، اما به گمانم اختیار انتخاب محیط در بازه عمر یک فرد - که آن هم البته مطلق نیست - از شدت این جبر ژنتیکی می‌کاهد. برخی صفات - به‌خصوص صفات مرتبط با بیماری‌های نادر ژنتیکی - واقعا تک ژنی هستند و تاثیرشان بر بدن فرد 100% است. اما عموم صفات و بیماری‌های دیگر چندژنی‌اند و شاید ده‌ها، صدها یا هزاران ژن در یک شبکه ژنی در تعامل با هم و با محیط آن صفات را پدید می‌آورند. اینجا تاثیر هر ژن جزیی و کوچک است و همین جاست که هویت اطلاعاتی ژن پررنگ می‌شود که بیان می‌دارد اطلاعات به تمامی در ژن‌ها نهفته نیست، بلکه محیط بیرون از بدن هم سهمی در ارائه اطلاعات دارد. شاید اگر همچون نظریه درهم تنیدگی زمان و مکان در فیزیک، ما هم ژن را تنیده در محیط (شامل مابقی ژن‌ها، اپی ژنوم، سلول‌ها، بدن، محیط بیرون، فرهنگ و فرگشت) بنگریم و صحبت از «ژن - محیط» بکنیم نگاه‌مان کامل‌تر باشد. به زبان فلسفی، اینجا طبیعت و تربیت در هم تنیده‌اند و ژن‌ها بخشی از یک نظام پیچیده و پویا هستند که در آن محیط، تجربه، فرهنگ و تاریخ فرگشتی همگی نقش دارند. به گمانم ما همچنان در دل جوانه زدن و رویش یک دانه از حقیقتیم که هنوز از پوسته‌اش کامل بیرون نیامده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...