کارتِ کتابخانه در میدانِ مین... | اعتماد


کتاب «براوو دو صفر» (Bravo Two Zero) فراتر از یک خاطره‌نویسی نظامی صرف با مایه‌ای ادبی، دریچه‌ای است به سوی یکی از بحث‌برانگیزترین و متهورانه‌ترین عملیات‌های نیروهای ویژه در تاریخ معاصر. اندی مک‌ناب [Andy McNab]، نام مستعار گروهبانی است که فرماندهی یک گروه گشت هشت‌نفره از سرویس هوایی ویژه (SAS) بریتانیا را بر عهده داشت‌. او در کتاب خود روایتی عریان از بقا، شکنجه و مرگ در قلب خاک دشمن را به تصویر می‌کشد.

براوو دو صفر» (Bravo Two Zero)

جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱، برای تاریخ نظامی جهان، چیزی فراتر از یک درگیری منطقه‌ای بود. این جنگ را می‌توان «نقطه عطفی در تکامل خشونت» دانست؛ لحظه‌ای که قرن بیستم، با تکیه بر ابزارهای فوق‌مدرن و قدرت ویرانگر تکنولوژی، به استقبال آینده‌ای رفت که در آن، خطوط مقدم به معنای کلاسیک خود دیگر وجود خارجی نداشتند. برای درک آن‌چه اندی مک‌ناب و تیم «براوو دو صفر» در اعماق خاک عراق تجربه کردند، باید ابتدا فضای وهم‌آلود و پیچیده‌ای را که در آن زمان بر منطقه حاکم بود، تصور کرد.

وقتی در سال ۱۹۹۰ صدام‌حسین کویت را اشغال کرد، ائتلاف تشکیل شد. ائتلاف، اتحاد موقت و نظامی ۳۵ کشور به رهبری ایالات متحده بود که برای پایان دادن به اشغال کویت شکل گرفت. در این برهه از زمان جهان با بحران ژئوپلیتیک روبه‌رو شد که برای بسیاری از تحلیل‌گران، یادآور کشمکش‌های جنگ سرد بود. اما آنچه در پی آمد، یعنی عملیات «سپر صحرا» و در نهایت «توفان صحرا»، ماهیت جنگ را تغییر داد.

برای اولین‌بار در تاریخ، افکار عمومی جهان از طریق شبکه‌های خبری ماهواره‌ای، شاهد بمباران‌های شبانه بغداد بودند. این اولین «جنگ تلویزیونی» بود که در آن، موشک‌های کروز «تاماهاوک» با دقتی حیرت‌انگیز به قلب اهداف‌شان می‌خوردند؛ اما در این میان، یک پارادوکس عمیق وجود داشت: هرچه تکنولوژی ائتلاف پیشرفته‌تر می‌شد، نیاز به «چشم‌های روی زمین» برای تأیید نتایج این فناوری، حیاتی‌تر و در عین حال خطرناک‌تر می‌شد. در این میان، موشک‌های بالستیک «اسکاد» عراق به کابوس استراتژیک ائتلاف تبدیل شدند. صدام حسین، با هوشمندی تاکتیکی، موشک‌های اسکاد خود را بر روی لانچرهای متحرک سوار کرده بود که در سراسر بیابان‌های وسیع غرب عراق پراکنده شده بودند. این لانچرها مانند شبح در میان تپه‌های شنی حرکت و شلیک می‌کردند و بلافاصله ناپدید می‌شدند. برای ژنرال‌ها و فرماندهان ائتلاف، اسکادها یک تهدید نظامی صرف نبودند و تهدید سیاسی بزرگی محسوب می‌شدند. اگر اسراییل وارد جنگ می‌شد، ائتلافِ شکننده شامل کشورهای عربی منطقه ممکن بود فرو بپاشد. بنابراین، وظیفه متوقف کردن این «شکارچیان سیار» به بهترین نیروهای جهان سپرده شد: نیروهای ویژه ارتش بریتانیا (SAS) و نیروهای ویژه امریکا (Delta Force) .

اینجاست که روایت مک‌ناب و تیم او در دلِ تاریخ جای می‌گیرد. بیابان‌های عراق در زمستان ۱۹۹۱، با تصویری که ما در فیلم‌های هالیوودی از صحرا داریم، تفاوتی بنیادین داشت. این بیابان محیطی غیر قابل تحمل و یک «سلول انفرادی بی‌پایان» بود. شب‌های بیابان در عراق آن‌چنان سرد بود که لرزش بدن سربازان می‌توانست به قیمت افشای موقعیتشان تمام شود. گاهی تکنولوژی ماهواره‌ای ائتلاف که از فضا، حرکات ارتش عراق را زیرنظر داشت، در برابر لایه‌های استتارِ دشمن و پیچیدگی‌های زمین‌شناسی ، کاملا ناتوان بود. مک‌ناب و همراهانش در چنین محیطی، تنها با تجهیزاتِ همراه خود -که شامل وسایل ارتباطی سنگین، سلاح‌های سبک و آب و غذای محدوی بود- رها شده بودند.

تضاد اصلی در اینجا نهفته بود: یک «جنگِ دیجیتال» در سطوح بالای فرماندهی در جریان بود. اما در سطح زمین، برای سربازانی مثل مک‌ناب، جنگ به دوران بدوی بازگشته بود. آنها باید در وسعتی که هیچ پوشش گیاهی یا پناهگاه طبیعی نداشت، با پیاده‌روی‌های شبانه ده‌ها کیلومتری، در سکوت مطلق رادیویی و با اضطرابی که هر لحظه ممکن بود به فروپاشی عصبی منجر شود، به دنبال ردی از موشک‌های اسکاد بودند.

هر صدای موتوری در دوردست، هر چراغ‌قوه‌ای که در افق می‌چرخید، و هر رد پایی در شن‌های روان، به معنای مرگ بود. آنها نه تنها با ارتش عراق، بلکه با شرایطی می‌جنگیدند که برای بدن انسان طراحی نشده بود: کمبود اکسیژن، کم‌آبی شدید و ترسی که در تاریکی شب، سنگین‌تر از هر زرهی بر شانه سرباز سنگینی می‌کرد.

جنگ خلیج فارس، به عنوان یک واقعه تاریخی، به پیروزی سریع و قاطع ائتلاف شهره است، اما شکست‌های ناگفته‌ای نیز در دل خود داشت که داستان «براوو دو صفر» یکی از آنهاست.
Baileyبا نام مستعار اندی مک‌ناب پس از سال‌ها خدمت در ارتش به نویسندگی روی آورد. مروری بر شرح‌حال او نشان می‌دهد که زندگی‌اش نمونه زندگی‌ای است که از دلِ محدودیت‌های نوجوانی آغاز می‌شود و تا عضویت در نخبه‌ترین واحد نظامی بریتانیا ادامه پیدا می‌کند. او در جوانی در حالی وارد ارتش شد که سطح سواد و مهارت‌های پایه‌اش بسیار پایین بود. ارتش برای او یک مسیر فرار و نقطه عطفی بود که آینده‌اش را بازآفرینی کرد. در مرکز آموزش بود که مک‌ناب دریافت مهم‌ترین سرمایه یک سرباز نه زور بازو، بلکه دانش است. او با تشویق فرماندهان به خواندن و نوشتن روی آورد. نخستین کتابی که در آستانه هفده سالگی خواند، برای او فتح یک دنیا به شمار می‌رفت. از آن پس، هر نوشته‌ای ابزار او برای پیشرفت شد. این مسیر یادگیری نه‌تنها زندگی روزمره‌اش را متحول کرد، بلکه بعدها سرنوشت شغلی‌اش را هم تغییر داد. پیام همیشگی او بسیار ساده اما عمیق است: «بهترین سرباز کسی است که کارت کتابخانه دارد.»

مک‌ناب پس از جنگ خلیج‌فارس به نگارش داستان کتاب «براوو دو صفر» روی آورد. او در کتاب خود چنین نگاشت که این ماموریت در ژانویه ۱۹۹۱، و زمانی آغاز شد که یک واحد هشت‌نفره از زبده‌ترین نیروهای سرویس هوایی ویژه بریتانیا با چرخ‌بال در اعماق خاک عراق رها شدند تا شاهرگ‌های ارتباطی و لانچرهای متحرک موشک‌های اسکاد را قطع کنند. اما آنچه قرار بود نفوذی بی‌صدا در دلِ شب باشد، با یک اشتباه محاسباتی در مکان‌یابی و شناسایی زودهنگام توسط نیروهای محلی، به یکی از هولناک‌ترین نبردهای بقا در تاریخ نظامی معاصر بدل شد. مک‌ناب و تیمش ناگهان خود را در محاصره لشکری از تانک‌ها و سربازان عراقی یافتند، در حالی که سرمای سوزان بیابان و فقدانِ وسایل ارتباطی سالم، آنها را در انزوایی مطلق فرو برد. با لو رفتن عملیات، تیم ناچار به عقب‌نشینی به سمت مرز سوریه شد؛ پیاده‌روی شبانه‌ای به طول صدها کیلومتر در زمینی مسطح و بدون پناهگاه که هر قدم در آن با خطر رویارویی با گشتی‌های دشمن همراه بود. سنگینی تجهیزات، کمبود آب و بی‌خوابی مفرط، سربازانی را که به ماشین‌های جنگی شباهت داشتند، به انسان‌هایی رنجور و آسیب‌پذیر تبدیل کرد که تنها غریزه زنده ماندن آنها را به جلو می‌راند. مک‌ناب با صراحتی تکان‌دهنده، لحظاتی را به تصویر می‌کشد که در آن نظم نظامی فرو می‌پاشد و هر فرد در برابر سکوتِ سنگینِ مرگ تنها می‌ماند.

تراژدی داستان زمانی به اوج می‌رسد که تیم در میانه توفان شن و سرمای استخوان‌سوز متلاشی می‌شود. نیمی از گروه اسیر شده و نیمی دیگر در مسیر جان خود را از دست می‌دهند. بخش‌های مربوط به اسارت و بازجویی در زندان‌های بغداد، لایه‌ای دیگر از وحشت را به داستان می‌افزاید؛ جایی که تکنولوژی‌های فوق‌پیشرفته ائتلاف هیچ کاربردی ندارد و مقاومت تنها در مرزهای ذهن و گوشت و پوست معنا پیدا می‌کند. شکنجه‌های وحشیانه و تحقیرهای مداوم، آزمونی برای هویت نظامی آنهاست. مک‌ناب در این بخش نشان می‌دهد که چگونه جنگ، تمامِ لایه‌های تمدن را کنار می‌زند و انسان را با حقارتِ جسمانی و قدرتِ اراده‌اش روبه‌رو می‌کند.

این داستان فراتر از یک گزارش نظامی، ورود به قلمروی «نثر بقا» را ترسیم می‌کند که در آن زبان، به‌جای آرایه‌های متکلف، از صراحت و خشونتِ میدان نبرد وام می‌گیرد تا واقعیتی عریان را پیش چشم مخاطب جان بخشد. اندی مک‌ناب در این اثر، سبکی را پایه‌گذاری کرد که می‌توان آن را «رئالیسمِ اضطراب» نامید؛ شیوه‌ای که در آن جملات کوتاه، مقطع و ضرب‌آهنگی تند تپش قلب سربازی در آستانه مرگ را بازسازی می‌کنند. از منظر ساختار روایی، داستان با یک «عدم‌تعادل» بنیادین آغاز می‌شود؛ یعنی تضاد میانِ قدرتِ افسانه‌ای نیروهای SAS و حقارتِ آنها در برابر جبرِ جغرافیا و سرمای استخوان‌سوز عراق. نویسنده با هوشمندی، به‌جای تمرکز بر پیروزی‌های قهرمانانه، بر «فرسایشِ تدریجی گوشت و روح» تمرکز می‌کند و همین تغییرِ زاویه دید، اثر را از یک پروپاگاندای جنگی به یک تراژدی انسانی ارتقا می‌دهد.

شیوه داستان‌نویسی مک‌ناب بر پایه «جزییات حسی» بنا شده است؛ او به‌جای توصیف‌های کلی از جنگ، بر بوی بنزین، طعمِ خون در دهان پس از شکنجه و صدای خرد شدنِ برف زیر پوتین‌ها تاکید می‌ورزد. این رویکردِ جزء‌نگرانه باعث می‌شود که خواننده نه فقط به عنوان یک ناظر، بلکه به عنوان نفر نهمِ تیم، فشارِ سنگینِ کوله‌پشتی و اضطرابِ ناشی از سکوتِ رادیویی را لمس کند. لحنِ اثر آمیخته‌ای از قاطعیت نظامی و طنزی سیاه است؛ طنزی که ابزارِ دفاعی ذهن در برابر پوچی و وحشتِ مرگ محسوب می‌شود. در واقع، نویسنده از زبان به عنوان سنگری استفاده می‌کند تا نگذارد بارِ سنگینِ فاجعه، روایت را به سمتِ مرثیه‌ای ملال‌آور ببرد. او با استفاده از اصطلاحاتِ تخصصی و عامیانه سربازان، فضایی خلق می‌کند که در آن مرز میانِ واقعیت و داستان مخدوش می‌گردد.

از لحاظِ زیبایی‌شناسی ادبی، «براوو دو صفر» با زیر سوال بردنِ مفهومِ کلاسیک «قهرمان»، به کهن‌الگوی «بازمانده» بازمی‌گردد. مک‌ناب قهرمانی را در شجاعتِ برای فتح، و توانایی تحملِ رنجِ بی‌پایان تعریف می‌کند. روایتِ او از بیابان، آن را به یک «شخصیتِ منفی کنش‌گر» تبدیل می‌کند که فعالانه در پی بلعیدنِ سربازان است؛ بیابانی که نه پناه می‌دهد و نه راه فراری باقی می‌گذارد. این تقابلِ انسانِ مدرنِ مسلح به تکنولوژی با طبیعتِ بی‌رحم و باستانی، درون‌مایه‌ای اسطوره‌ای به کتاب می‌بخشد. همچنین، شیوه انتقال از بخش‌های عملیاتی به صحنه‌های بازجویی و زندان، نوعی «سیالیتِ کابوس‌وار» به متن می‌دهد که در آن زمان و مکان اهمیت خود را از دست می‌دهند و تنها «تداومِ درد» است که واقعیت را می‌سازد. مک‌ناب با پرهیز از اطناب و وفاداری به نثری والا اما بی‌تکلف، موفق می‌شود تجربه زیسته خود را به یک «متنِ ماندگار» تبدیل کند که در آن، واژه‌ها به اندازه گلوله‌ها بُرنده و واقعی به نظر می‌رسند. ارزش ادبی این اثر در توانایی آن برای نمایشِ درخششِ اراده انسانی در تاریک‌ترین و تنها‌ترین لحظاتِ هستی نهفته است، جایی که زبان از توصیفِ عظمتِ فاجعه باز می‌ماند اما مک‌ناب با سادگی درخشانش، آن را ممکن می‌سازد.

این بخش از تاریخ با تمامِ ابهتِ رسانه‌ای‌اش، در ذهن کسانی چون مک‌ناب، با تصاویرِ انفجارِ بمب‌های لیزری، تصویرِ سردِ شن‌های بیابان، صدای خفهِ بی‌سیم‌های خراب و تنهایی عمیقِ سربازی که می‌داند هیچ‌کس نمی‌تواند او را از میانِ حلقه محاصره نجات دهد، گره خورده است. این همان واقعیتی است که افسانه «براوو دو صفر» را از یک داستان نظامی صرف به یک تراژدی انسانی ماندگار تبدیل کرد.

کتاب براوو دو صفر علی‌رغم محبوبیت‌های که کسب کرد، مخالفت‌هایی را نیز برانگیخت. برخی از همرزمانِ مک‌ناب، از جمله مالکوم مک‌گاون، صحت بخش‌هایی از روایت را زیر سوال بردند. ادعاهایی مطرح شده بر این مبناست که برخی صحنه‌ها- مانند جزییات شکنجه‌های خاص - در واقعیت رخ نداده یا اغراق‌آمیز بوده است. همین اختلاف روایت‌ها باعث شد برخی کارشناسان، این اثر را میان واقعیت سخت جنگ و جذابیت رسانه‌ای، روایتی «نیمه‌داستانی» بنامند.

در پی انتشار این کتاب و کتاب‌هایی از این دست، وزارت دفاع بریتانیا قراردادهای سختگیرانه محرمانگی را برای نیروهای فعال اجباری کرد تا از افشای اطلاعات بدون مجوز جلوگیری کند. با وجود این جنجال‌ها، «براوو دو صفر» همچنان تأثیرگذارترین میراث ادبی مک‌ ناب محسوب می‌شود و روایتی است که نشان می‌هد چگونه عنصر انسانی و خطاهای محاسباتی، تعیین‌کننده اصلی زندگی و مرگ در عصر تکنولوژی هستند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...