کتاب «میدان شهرت» را باید یکی از جدی‌ترین تلاش‌ها برای فهم پدیده سلبریتی در چارچوب علوم اجتماعی در ایران دانست. این اثر می‌کوشد از سطح واکنش های اخلاقی نسبت به سلبریتی‌ها عبور کند و شهرت را به مثابه یک ساختار قدرت تحلیل کند. البته اهمیت این کتاب صرفا در طرح یک نظریه نیست بلکه در گشودن میدان بحثی است که امروز به طور مستقیم با سیاست، فرهنگ و حتی امنیت روانی جامعه ایران گره خورده است.

خلاصه کتاب میدان شهرت احسان شاه قاسمی

یکی از مهمترین مباحثی که لازم است به آن اشاره شود بهره‌گیری از نظریه «میدان» پیر بوردیو در این کتاب است. احسان شاه‌قاسمی با الهام گرفتن از این چارچوب، شهرت را نه یک ویژگی شخصی و نه صرفا یک محصول رسانه‌ای بلکه میدانی می‌داند که در آن انواع سرمایه‌ها بازتعریف و مبادله می‌شوند. در این میدان سرمایه نمادین یعنی اعتبار و توجه، نقش محوری دارد و می‌تواند به سرمایه اقتصادی، سیاسی یا اجتماعی تبدیل شود. به عبارت دیگر، در این نگاه سلبریتی صرفا یک فرد مشهور نیست؛ بلکه کنشگری است که توانسته در میدان شهرت، سرمایه نمادین قابل توجهی را انباشت کند و آن را به دیگر اشکال سرمایه تبدیل نماید. از این منظر، شهرت نوعی «ارز رایج» در جهان معاصر است؛ ارزی که می‌تواند به پول، قدرت سیاسی، نفوذ فرهنگی و حتی مشروعیت اجتماعی تبدیل شود.

مزیت اصلی این رویکرد در این است که بحث را از سطح قضاوت‌های اخلاقی به سطح تحلیل ساختاری ارتقا می‌دهد. به بیان دیگر مسئله اصلی نه «بد بودن» چهره‌ها، بلکه قواعد بازی‌ای است که آنها را تولید و بازتولید می‌کند. اما باید این را هم در نظر گرفت که آیا کتاب در تاکید بر ساختار، نقش عاملیت فردی را کمرنگ نکرده است؟ اگر شهرت صرفا محصول قواعد میدان باشد، مسئولیت اخلاقی و اجتماعی کنشگران چه می‌شود؟ آیا می‌شود همه رفتارهای سلبریتی‌ها را به «منطق میدان» تقلیل داد؟

جابه‌جایی مرجعیت: شهرت به‌مثابه قدرت نرم
یکی از ادعاهای اصلی کتاب، جا‌به‌جایی مرجعیت از نهادهای سنتی به سلبریتی‌هاست. نهادهایی مثل دانشگاه، روحانیت و سیاست رسمی، به گفته نویسنده، بخشی از سرمایه نمادین خود را از دست داده‌اند و این خلا توسط چهره‌های مشهور پر شده است. «میدان شهرت» این جابه‌جایی را به عنوان نشانه‌ای از تغییر ساختار قدرت تحلیل می‌کند. قدرت دیگر فقط در نهادهای رسمی متمرکز نیست؛ بلکه در «توجه» توزیع شده است. هرکس بتواند توجه بیشتری را جلب کند سهم بیشتری از قدرت نمادین را بدست می‌آورد.

این تحلیل به ویژه در ایران، قابل تامل و تا حد زیادی قابل دفاع است. در سال‌های اخیر، بارها شاهد بوده‌ایم که یک بازیگر، اینفلوئنسر یا فوتبالیست، در موضوعات سیاسی و اجتماعی اثرگذاری‌ای بیش از برخی نهادهای رسمی داشته‌ است. اما مسئله اینجاست که باید این پدیده را «انتقال مرجعیت» دانست یا «چند پاره شدن مرجعیت»؟

به نظر می‌رسد که کتاب گاهی به سمت نوعی دوگانه‌سازی پش می‌رود. انگار میدان شهرت جایگزین میدان‌های دیگر شده است. درحالی که واقعیت پیچیده‌تر است. در حقیقت امروز با تکثر مرجعیت‌ها مواجه‌ایم؛ نه حذف کامل مرجعیت‌های سنتی. حتی بسیاری از سلبریتی‌ها مشروعیت خود را از همان میدان‌های سنتی مثل رسانه‌های دولتی یا دانشگاه وام می‌گیرند.
در اینجا کتاب می‌توانست با تفکیک دقیق‌تر میان «تضعیف»، «تحول» و «جایگزینی» مرجعیت، از ساده‌سازی احتمالی پرهیز کند.

نسبت میدان شهرت با سیاست در ایران
یکی از مهمترین ابعاد کتاب، کاربرد نظریه میدان شهرت در بستر ایران است. در سال‌های اخیر ورود سلبریتی‌ها به عرصه‌های سیاسی و اجتماعی بسیار بحث‌ برانگیز بوده است. برخی این حضور را نشانه‌ای مبنی بر بلوغ جامعه مدنی و برخی دیگر آن را تهدیدی برای عقلانیت سیاسی دانسته‌اند.

تحلیل شاه‌قاسمی کمک می‌کند این پدیده را صرفا به عنوان «دخالت بی‌جا» یا «قهرمان‌سازی رسانه‌ای» نبینیم. وقتی اعتماد عمومی به برخی نهادهای رسمی کاهش می‌یابد، کنشگرانی که در میدان شهرت سرمایه کسب کرده‌اند، به طور طبیعی مرجعیت می‌یابند.

در این چارچوب مسئله اصلی حضور یا عدم حضور سلبریتی‌ها در سیاست نیست؛ بلکه چگونگی تنظیم رابطه میان میدان شهرت و میدان سیاست است. اگر این دو میدان بدون قاعده و چارچوب روشن در هم ادغام شوند خطر پوپولیسم، هیجان‌زدگی و تصمیم‌گیری‌های احساسی افزایش پیدا می‌کند.



البته نکته حائز اهمیت این است که آیا کتاب به اندازه کافی به ریشه‌های اجتماعی این وضعیت نیز پرداخته است؟ چرا جامعه به صدای سلبریتی‌ها بیش از برخی نهادهای رسمی گوش می‌دهد؟ آیا مسئله فقط جذابیت رسانه‌ای است یا بحران اعتماد و کارآمدی نیز دخیل است؟
اگر بحران اعتماد عمومی نادیده گرفته شود تحلیل ممکن است ناخواسته به نوعی سرزنش مخاطب یا جامعه منجر شود؛ گویی مردم صرفا فریب جذابیت شهرت را می‌خورند. درحالی که شاید روی آوردن به سلبریتی‌ها، واکنشی به خلاهای ساختاری عمیق‌تر باشد.

اقتصاد توجه و منطق بازار شهرت
در این کتاب، شاه‌قاسمی به خوبی نشان می‌دهد که شهرت در خلا شکل نمی‌گیرد، بلکه در بستر «اقتصاد توجه» معنا پیدا می‌کند. در جهانی که انبوهی از پیام‌ها، تصاویر و روایت‌ها به طور مداوم تولید می‌شود، کمیاب‌ترین منبع اطلاعات نیست بلکه توجه مخاطب است. هرکس که بتواند این منبع کمیاب را جذب کند به بازیگر مهم‌تری در این میدان تبدیل می‌شود.

در این چارچوب، شبکه‌های اجتماعی نه فقط ابزار ارتباطی، بلکه زیرساخت‌های توزیع سرمایه نمادین‌اند. الگوریتم‌ها، لایک‌ها و فالوورها همگی در شکل‌دهی به سلسله‌مراتب میدان شهرت نقش دارند.

نکته مهم این است که نویسنده شهرت را نه صرفا محصول استعداد یا تلاش فردی، بلکه نتیجه کنشی متقابل از ساختارهای رسانه‌ای، سرمایه‌های پیشین و فرصت‌های تاریخی می‌داند. به این ترتیب کتاب از ساده‌سازی‌هایی مثل «مردم خودشان انتخاب می‌کنند» یا «سلبریتی‌ها صرفا محصول ذائقه عمومی‌اند» فاصله می‌گیرد.

نگاه انتقادی به فرهنگ عامه
در برخی بخش‌ها، لحن کتاب به سمت نوعی نگرانی فرهنگی پیش می‌رود؛ نگرانی از سطحی شدن، غلبه تصویر بر معنا و مصرف‌گرایی. این نگرانی قابل فهم است اما اگر فرهنگ سلبریتی صرفا به عنوان «انحطاط» دیده شود، امکان فهم جذابیت‌های واقعی آن از دست می‌رود. چرا میلیون‌ها نفر داوطلبانه زندگی روزمره یک چهره مشهور را دنبال می‌کنند؟ این فقط نتیجه فریب رسانه‌ای نیست؛ بلکه به نیازهای روانی، اجتماعی و هویتی انسان معاصر نیز مربوط می‌شود.
کتاب می‌توانست با نگاهی همدلانه‌تر به مخاطبان فرهنگ شهرت، از موضع صرفا انتقادی فاصله بگیرد و پدیده را از درون نیز بررسی کند.

کمبود داده‌های تجربی
یکی از جدی‌ترین نقدها به «میدان شهرت»، کمبود داده‌های تجربی گسترده است. چارچوب نظری کتاب منسجم است اما برای قانع کردن طیف گسترده‌تری از مخاطبان دانشگاهی و سیاست‌گذار، نیاز به پشتوانه آماری قوی‌تری دارد.
در فضای علوم اجتماعی ایران که می‌توان گفت اغلب با فقر داده مواجه است، این انتظار شاید بلندپروازی به نظر برسد، اما برای اثری که مدعی صورت‌بندی یک «میدان» است ضروری است.
تحلیل شبکه‌های اجتماعی، مصاحبه با سلبریتی‌ها، بررسی روندهای کمی در افزایش یا کاهش اعتماد عمومی، یا مطالعه موردی چند بحران رسانه‌ای می‌توانست کتاب را از سطح یک تامل نظری به سطح یک پژوهش جامع ارتقا دهد.

سکوت کتاب در برابر سیاست‌گذاری
احتمالا یکی از مهمترین پرسش‌هایی که بعد از خواندن این کتاب برای مخاطبان پیش می‌آید این باشد که: چه باید کرد؟ اگر میدان شهرت چنین تاثیرگذار و در عین حال پر خطر است، سیاست‌گذار فرهنگی چه راهی پیش رو دارد؟ آیا باید محدودسازی کند؟ یا نقش تنظیم‌گر داشته باشد؟ یا خود وارد میدان شود و سرمایه نمادین تولید کند؟
کتاب بیشتر به توصیف و نقد، و کمتر به ارائه راهکارهای عملی می‌پردازد. این مسئله از منظر آکادمیک قابل دفاع است اما در فضای ایران که سیاست‌گذاران فرهنگی به دنبال نسخه‌های کاربردی‌اند ممکن است نوعی خلا تلقی شود.

کتابی ضروری اما ناتمام
«میدان شهرت» کتابی ضروری برای فهم ایران رسانه‌ای امروز است. شاه‌قاسمی با جسسارت، به قلب یکی از مناقشه‌برانگیزترین موضوعات زمانه زده و کوشیده آن را در قالب نظریه‌ای منسجم صورت‌بندی کند. این گامی بسیار ارزشمند است.
اما کتاب با همه قوت‌هایش پروژه‌ای ناتمام به نظر می‌رسد. زیرا با وجود نظریه و نقدهای ساختاری‌ای که دارد، داده‌های تجربی‌اش محدود و راهکارهای عملی‌اش کمرنگ است.

با این حال، شاید ارزش اصلی «میدان شهرت» در پاسخ‌های نهایی‌اش نباشد، بلکه در پرسش‌هایی باشد که پیش می‌کشد. اینکه قدرت امروز در کجاست؟ مرجعیت چگونه بازتوزیع می‌شود؟ جامعه ایرانی در مواجهه با منطق شهرت، چه مسیری را پیش خواهد گرفت؟ این پرسش‌ها، فارغ از موافقت یا مخالفت با نویسنده، نشان می‌دهد که کتاب بر مسئله‌ای بنیادین دست گذاشته است؛ مسئله‌ای که آینده سیاست و فرهنگ ایران، بی‌تردید با آن گره خورده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...