زیست‌جهان رنج | ایران


سیمون وی [Simone Weil] (۱۹۴۳-۱۹۰۹) از آن دسته متفکرانی است که نمی‌توان میان زندگی و اندیشه‌اش مرزی روشن کشید. فلسفه‌ او نه محصول تأملی انتزاعی در اتاقی آرام، بلکه نتیجه‌ زیستی سخت، بدن‌مند، پرخطر و آگاهانه در معرض رنج است. وی فیلسوفی است که نوشتنش امتداد زیستنش است و زیستنش، نوعی ریاضت فکری و اخلاقی. به همین دلیل، مواجهه با آثار او بیش از آنکه شبیه خواندن یک دستگاه فلسفی منسجم باشد، شبیه به ورود به زیست‌جهانی است که در آن مفاهیمی چون «توجه»، «محنت»، «ریشه‌مندی»، «خلأ»، و «امر الهی» نه به مثابه مفاهیم نظری، بلکه همچون تجربه‌های زیسته فهم می‌شوند.

سیمون وی [Simone Weil]

خواندن سیمون وی، بیش از آنکه کسب دانش باشد، نوعی تمرین اخلاقی است. او از مخاطب خود نمی‌خواهد که صرفاً بفهمد، بلکه می‌خواهد دگرگون شود؛ آن هم نه از طریق اراده قهرمانانه، بلکه از راه تعلیق خود، گوش سپردن، و پذیرفتن رنج دیگری. در این معنا، وی نه فقط فیلسوف، بلکه آموزگار نوعی زیستن است: زیستنی دشوار، بی‌تضمین، اما صادق. آثار مکتوب وی، سیمای متفکری را کامل می‌کنند که نه در پی قدرت است و نه شیفته بی‌قدرتی؛ نه مبلّغ سکوت مطلق است و نه ستایشگر هیاهوی سیاسی. او متفکری است که همواره از مخاطب خود می‌پرسد: آیا آنچه می‌اندیشد، می‌گوید و انجام می‌دهد، واقعاً از «توجه» به «حقیقت» برمی‌آید، یا از میل به تعلق، سلطه و اطمینان؟

نافرمانی نظری
در اندیشه‌ معاصر، سیمون وی متفکری حاشیه‌ای محسوب می‌شود، اما نه به معنای کم‌اهمیت؛ بلکه به این معنا که اندیشه‌اش در برابر جریان‌های مسلط مقاومت می‌کند. او نه به‌راحتی در سنت اگزیستانسیالیسم می‌گنجد، نه در الهیات رسمی، و نه در مارکسیسم ارتدوکس. همین نافرمانی نظری است که آثار او را تا امروز زنده نگه داشته است. در جهانی که شتاب، مصرف و سلطه بر آن حاکم است، وی مخاطب خود را به مکث، توجه و پذیرش شکنندگی فرامی‌خواند. اندیشه او یادآور این نکته فراموش‌شده است که شاید اخلاق، نه در قدرت، بلکه در ضعف آگاهانه آغاز می‌شود.

فلسفه‌ای که از بدن آغاز می‌شود: سیمون وی در خانواده‌ای روشنفکر در فرانسه به دنیا آمد و از همان آغاز، حساسیتی افراطی نسبت به رنج دیگران از خود نشان داد. آنچه او را از بسیاری متفکرین هم‌عصرش متمایز می‌کند، اصرارش بر آزمودن شخصی شرایطی است که درباره‌شان می‌اندیشد. او نه‌تنها درباره کارگران کارخانه می‌نویسد، بلکه خود به‌عنوان کارگر خط تولید در کارخانه‌های رنو کار می‌کند؛ نه تنها درباره جنگ و خشونت نظریه‌پردازی می‌کند، بلکه داوطلبانه راهی جنگ داخلی اسپانیا می‌شود؛ و نه تنها درباره‌ فقر و گرسنگی می‌نویسد، بلکه عامدانه مصرف غذایی خود را به حداقل می‌رساند. در این معنا، فلسفه‌ وی، فلسفه‌ای است که از بدن آغاز می‌شود و از آن عبور می‌کند. این پیوند تنگاتنگ میان بدن و اندیشه باعث می‌شود که مفاهیم فلسفی در آثار او هرگز بی‌هزینه نباشند. «محنت»، در اندیشه‌ وی، نه یک استعاره، بلکه یک واقعیت مادی است که ذهن را می‌سازد، می‌شکند و بازمی‌آفریند.

«توجه» به مثابه فضیلت بنیادین: یکی از مفاهیم کانونی در اندیشه‌ سیمون وی، مفهوم «توجه» (attention) است؛ مفهومی که هم بُعد معرفت‌شناختی دارد و هم بُعد اخلاقی و عرفانی. «توجه» نزد وی، تمرکز فعال یا تلاش ذهنی صرف نیست، بلکه نوعی گشودگی رادیکال است: تعلیق خود، تعلیق اراده، و اجازه دادن به امر واقع تا خود را آشکار کند. در این معنا، «توجه» دقیقاً نقطه‌ مقابل سلطه است. ذهن مسلط می‌خواهد جهان را در قالب‌های از پیش تعیین شده فرو ببرد؛ اما ذهن «متوجه» می‌پذیرد که جهان «دیگری» است. این نگرش، هم در مواجهه با رنج دیگران معنا پیدا می‌کند و هم در نسبت با امر الهی. به همین دلیل است که وی میان اخلاق و الهیات فاصله‌ای قائل نیست: «اخلاق توجه» خود شکلی از نیایش است.

رنج، «محنت» و فروپاشی سوژه: وی میان «رنج عادی» (suffering) و آنچه خود «محنت» (affliction) می‌نامد تمایز قائل است. «محنت»، رنجی است که نه تنها بدن، بلکه ساختار معنابخش سوژه را درهم می‌شکند. در «محنت»، انسان دیگر صرفاً درد نمی‌کشد؛ بلکه جایگاهش در جهان، زبانش، و حتی امکان خطاب کردن خدا را از دست می‌دهد. نکته‌ ظریف در اندیشه‌ وی این است که او «محنت» را نه رمانتیزه می‌کند و نه آن را تقدیس ساده‌انگارانه می‌داند. «محنت»، شرّ است؛ اما شرّی که اگر با «توجه» و بی‌تملک همراه شود، می‌تواند به گشودگی نسبت به امر مطلق بینجامد. اینجاست که اندیشه‌ او به شکلی پارادوکسیکال، هم به الهیات سلبی نزدیک می‌شود و هم به نوعی اخلاق رادیکال همدلی.

الهیات سیاسی وی
میان فیزیک و الهیات: «جاذبه و رحمت»، یکی از پرابهام‌ترین متون سده بیستم در قلمروی فلسفه دین و عرفان مسیحی و از مهم‌ترین آثار سیمون وی، مجموعه‌ای است از یادداشت‌ها و تأملات پراکنده؛ اما همین پراکندگی، به نحوی با محتوای کتاب همخوان است. وی در این اثر، از استعاره‌ «جاذبه» برای توصیف وضعیت انسان گرفتار در ضرورت، عادت، قدرت و خودخواهی استفاده می‌کند و در مقابل، «رحمت» را نیرویی می‌داند که نه از اراده انسان، بلکه از تعلیق اراده پدیدار می‌شود. در اینجا، تأثیر آموزش ریاضی و فیزیک وی به‌روشنی دیده می‌شود: جهان تحت قانون «جاذبه» عمل می‌کند، اما رهایی نه با انکار قانون، بلکه با نوعی واگذاری خویشتن به چیزی فراتر از قانون ممکن می‌شود. این اثر را می‌توان یکی از صریح‌ترین صورتبندی‌های نسبت میان اخلاق، عرفان و ضرورت در سده‌ بیستم دانست.

سیاست، اخلاق و نیاز به تعلق: «نیاز به ریشه‌ها»، اثری استثنایی در اندیشه‌ سیاسی سده‌ بیستم است. وی این کتاب را در بستر بحران جنگ جهانی دوم و فروپاشی معنایی جوامع مدرن می‌نویسد. برخلاف بسیاری از نظریه‌پردازان سیاسی، او بحث را نه از حقوق، بلکه از «نیازها» آغاز می‌کند؛ نیازهایی همچون ریشه‌مندی، احترام، نظم، آزادی و حقیقت. از منظر وی، «ریشه‌کن‌شدگی» ـ چه در قالب استعمار، چه در قالب صنعتی شدن افسارگسیخته، و چه در قالب بوروکراسی مدرن ـ زمینه‌ساز خشونت، توتالیتاریسم و فروپاشی اخلاقی است. اهمیت این اثر در آن است که سیاست را دوباره به امر اخلاقی و حتی روحانی پیوند می‌زند، بی‌آنکه به ایدئولوژی پناه ببرد.

ایمان بدون تملک: «در انتظار خدا»، مواجهه‌ای با سیمون وی است که تجربه‌های عمیق عرفانی دارد، اما آگاهانه از پیوستن رسمی به کلیسا سر باز می‌زند. ایمان او، ایمانی در تعلیق است. این «انتظار»، نه فقدان ایمان، بلکه شکل رادیکال آن است. در این اثر، وی نشان می‌دهد که چگونه غیاب خدا می‌تواند خود نحوی از حضور باشد؛ حضوری که تنها در سکوت، توجه و رها کردن خویش قابل دریافت است. اینجا نیز اخلاق و عرفان از هم جدا نیستند: دوست‌داشتن خدا، یعنی دوست‌داشتن جهان.

سیمون وی [Simone Weil]

«زبان»، «حقیقت» و تعهد اخلاقی: در مجموعه‌ نوشتارهای گردآمده ذیل عنوان «قدرت کلمات»، سیمون وی یکی از حساس‌ترین و امروزی‌ترین وجوه اندیشه‌اش را بسط می‌دهد: نسبت «زبان» با «قدرت». وی، «زبان» را نه صرفاً ابزار ارتباط، بلکه میدان کنش اخلاقی و سیاسی می‌داند؛ میدانی که در آن، «حقیقت» می‌تواند آشکار یا دفن شود. از منظر وی، «کلمات» زمانی خطرناک می‌شوند که از تجربه‌ زیسته جدا شوند. شعارها، مفاهیم انتزاعی تهی، و واژگان سیاسی مصرف‌شده، به جای آنکه روشنگر باشند، اغلب نقش پوشاننده دارند. وی بویژه نسبت به واژه‌هایی چون «ملت»، «پیشرفت»، «انقلاب» یا حتی «عدالت» بدبین است، نه به این دلیل که این مفاهیم بی‌ارزش‌اند، بلکه به این سبب که استفاده بی‌توجه از آنها می‌تواند خشونت را مشروع جلوه دهد. از نظر من، وی در اینجا نوعی «اخلاق زبان» پیشنهاد می‌کند: اخلاقی مبتنی بر دقت، سکوت به‌موقع، و امتناع از گفتن آنچه تجربه نشده است. در جهانی که زبان سیاسی پیوسته در حال تورم است، تأکید وی بر خلوص واژه‌ها و مسئولیت گوینده، واجد اهمیتی مضاعف می‌شود. برای او، گفتن حقیقت نه در فصاحت، بلکه در وفاداری به واقعیت رنج‌آلود جهان معنا دارد.

رساله‌ای رادیکال و مناقشه‌برانگیز: رساله‌ کوتاه اما جنجالی «در باب حذف احزاب سیاسی» بی‌تردید یکی از بحث‌برانگیزترین متون سیمون وی است. در این نوشته، وی استدلال می‌کند احزاب سیاسی، به جای خدمت به حقیقت و خیر عمومی، اغلب به ماشین‌هایی برای تولید وفاداری کور و تعلیق تفکر بدل می‌شوند. از نظر او، حزب سیاسی انسان را نه به اندیشیدن، بلکه به جانبداری وامی‌دارد. باید تأکید کرد نقد وی متوجه «سیاست» به مثابه‌ کنش جمعی نیست، بلکه متوجه شکل خاصی از سازمان‌یافتگی سیاسی است که در آن، تعلق حزبی جایگزین قضاوت اخلاقی می‌شود. حزب، به زعم وی، فرد را وادار می‌کند که پیش از اندیشیدن، موضع بگیرد؛ و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که حقیقت قربانی می‌شود.

اهمیت این متن، بیش از آنکه در راه‌حل پیشنهادی‌اش (حذف احزاب) باشد، در تشخیص مسأله است: خطر متصلب شدن اندیشه. حتی اگر پیشنهاد وی را ناممکن یا افراطی بدانیم، پرسشی که طرح می‌کند همچنان پابرجاست: چگونه می‌توان سیاستی اندیشمندانه داشت، بی‌آنکه تفکر قربانی وفاداری‌های سازمانی شود؟

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...