نقد خوشبینی مدرن | ایران


«جاذبه و رحمت» [La pesanteur et la grâce یا ] برخلاف عنوانش برای تسلی نوشته نشده است. هیچ امیدبخشی فوری در چنته ندارد و نمی‌خواهد جهان را قابل تحمل‌تر کند. کتاب خواننده را در نقطه‌ای می‌نشاند که معمولاً انسان‌ها از آن می‌گریزند. یعنی در دل رنج، در برابر ضرورت، در مواجهه بی‌واسطه با حقیقتی که نه دل‌خوش‌کننده و نه دلسوزانه است و قرار نیست هیچ رهایی‌بخشی فوری رخ دهد. نویسنده اصرار دارد که تنها راه رهایی، عبور صادقانه از همین سنگینی است.

خلاصه جاذبه و رحمت» [La pesanteur et la grâce یا ] لطف  سیمون وی [Simone Weil]

سیمون وی [Simone Weil]، فیلسوف، عارف مسیحی و فعال اجتماعی فرانسوی، سال ۱۹۲۸ وارد دانشسرای عالی شد و در ۱۹۳۱ به‌عنوان معلم فلسفه از این دانشسرا فارغ‌التحصیل شد. با این‌ همه به تدریس بسنده نکرد و آگاهانه این مسیر را ترک کرد. او برای تجربه مستقیم زندگی کارگری، مدتی در کارخانه رنو و سپس در مزارع به کار یدی پرداخت و بعد از آن در جنگ داخلی اسپانیا حضور یافت و رنج جنگ را از نزدیک تجربه کرد. سیمون وی هرگز تربیت مذهبی نداشت اما در بزرگسالی تجربه‌ای عمیق از امر الهی را از سر گذراند. او با وجود دلبستگی به مسیح، هرگز غسل تعمید نپذیرفت و خود را مسیحی بیرون از کلیسا می‌دانست. او تنها 34 سال داشت که به سل مبتلا شد و پزشکان به او توصیه کردند استراحت کند و غذای کافی بخورد ولی به دلیل آرمان‌گرایی سیاسی طولانی مدت و عمل‌گرایی‌اش و نیز به دلیل انقطاعش از دنیای مادی، مراقبت‌های ویژه را نپذیرفت. در عوض غذایش را تا حد جیره هموطنانش که در فرانسه تحت اشغال آلمان نازی بودند کاهش داد. کمتر و کمتر غذا می‌خورد و غالباً از خوردن امتناع می‌کرد و سرانجام در ۲۹ اوت ۱۹۴۳ در انگلستان درگذشت.

وفادار به حقیقت
کتاب «جاذبه و رحمت» مجموعه‌ای است از یادداشت‌ها، تأمل‌ها، قطعات کوتاه و جملات فشرده که پس از مرگ سیمون وی منتشر شده‌اند. این نوشته‌ها آنگونه که معلوم است برای چاپ نوشته نشده‌اند و هدف نویسنده بیشتر وفادار ماندن به حقیقت بوده است. همین ویژگی به این متن‌ها لحنی جالب توجه می‌بخشد که عاری از خودنمایی، بی‌اعتنا به پسند مخاطب، سخت‌گیری نسبت به انسان و سرشار از ارجاعات اخلاقی است و پیش از همه متوجه خود نویسنده است. مطالعه این اثر بیش‌تر شبیه ورود به یک میدان سلوک فکری و اخلاقی است که در آن مفاهیمی چون خدا، رنج، اراده، قدرت، اخلاق و تاریخ به‌عنوان مسائل زیسته مطرح می‌شوند. کتاب در شکل کنونی شامل پیش‌گفتاری بلند از گوستاو تیبون درباره زندگی و اندیشه سیمون وی است و ۳۹ فصل دارد که در هر کدام از فصل‌ها به موضوعی ظاهراً مجزا پرداخته شده است اما این نکته که سیمون وی هنگام واگذاری این اوراق به دوستش همه آنها را در یک پوشه نهاده است و نیز گزینشی که گوستاو تیبون از آنها به عمل آورده نشان می‌دهد ارتباطی میان فصل‌های گوناگون این کتاب برقرار است. ترجمه فارسی این اثر به همت بهزاد حسین‌زاده و به کوشش نشر نی، امکان مواجهه فارسی‌زبانان با یکی از رادیکال‌ترین و در عین حال فروتنانه‌ترین صداهای اندیشه قرن بیستم را فراهم کرده است.

سیمون وی فیلسوفی آکادمیک به معنای رایج کلمه نبود، هرچند تحصیلات فلسفی درخشان و تسلطی کم‌نظیر بر سنت یونانی، مسیحی و شرقی داشت. آنچه او را از بسیاری از متفکران هم‌عصرش متمایز می‌کند، پیوند ناگسستنی اندیشه‌اش با زندگی است. وی نه‌تنها درباره رنج نوشت بلکه آن را گاه حتی به طور خودخواسته زیست. او همزمان که قدرت را نقد کرد، کوشید خود را در موقعیت بی‌قدرتی قرار دهد و به‌واسطه این شرایط از فلاکت بشر سخن گفت و آن را در بدن و روان خود تجربه کرد.

در متن «جاذبه و رحمت» با فلسفه‌ای مواجه‌ایم که از دل تجربه بیرون آمده است و با نظام‌سازی‌های نظری نسبتی ندارد. مفاهیم کلیدی این کتاب جاذبه، رحمت، توجه، انکار نفس، ضرورت و... همگی ناظر به وضعیتی عینی‌اند. وضعیت انسانی که در جهانی تحت سلطه نیروهای کور ضرورت و بخت، قانونمند و بی‌اعتنا به خواست فردی زندگی می‌کند. سیمون وی این نیرو را «جاذبه» می‌نامد. قانونی که شبیه جاذبه نیوتنی عمل می‌کند اما در ساحت روح و اجتماع روی می‌دهد. «جاذبه» همان چیزی است که انسان را به پایین می‌کشد و به سمت قدرت، بقا، تسلط، توهم معنا و فرار از خلأ سوق می‌دهد. «جاذبه» نیرویی است که بیش از هر نیروی دیگری ما را از خدا دور می‌سازد و هر آفریده‌ای را وادار می‌کند که در پی حفظ یا گسترش خودش باشد. در برابر این نیرو، تنها یک استثناء وجود دارد و آن «رحمت» است. «رحمت» به تعبیر وی، مداخله‌ای است از بالا و حرکتی عمودی که برخلاف همه حرکت‌های افقی اراده و قدرت عمل می‌کند اما نکته تعیین‌کننده اینجاست که انسان نمی‌تواند «رحمت» را با اراده فرا بخواند. وظیفه انسان کنش فعال نیست بلکه نوعی آمادگی ساکت است. حالتی که وی آن را به طور خاص «توجه» می‌نامد. توجه به‌مثابه نگریستن بی‌توقع، بی‌خواست و بی‌چنگ‌زدن، یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم اخلاقی در اندیشه سیمون وی است. این نگاه اخلاق را از حوزه انتخاب‌های ارادی خارج می‌کند و آن را به امری وابسته به منشأ درونی کنش بدل می‌سازد. در این چهارچوب خیر واقعی حاصل تصمیم‌گیری اخلاقی نیست و نتیجه نوعی تهی‌شدن به شمار می‌آید. تهی‌شدن از خود و از میل به قدرت و همین‌جاست که اندیشه سیمون وی به‌شدت ناهمزمان و ناهمخوان با بسیاری از مفروضات جهان مدرن جلوه می‌کند.

رنج به‌مثابه نشانه
یکی از مهم‌ترین و در عین حال دشوارترین محورهای «جاذبه و رحمت»، تلقی خاص سیمون وی از «رنج» است. «رنج» در این کتاب امری روان‌شناختی یا مسأله‌ای اجتماعی محسوب نمی‌شود و حتی صرفاً آزمونی اخلاقی نیست. رنج جایگاهی متافیزیکی دارد. وی میان دردهای معمول زندگی و آنچه خود «فلاکت» می‌نامد تمایز قائل می‌شود. «فلاکت» وضعیتی است که در آن انسان نه‌تنها رنج می‌برد، بلکه از معنا، قدرت و حتی امکان اعتراض تهی می‌شود. او می‌نویسد: «وقتی انسان از آغاز جوانی و در ایامی که دوران بالیدن و شکوفایی اوست با رنج‌های عظیم و چاره‌ناپذیر دست به گریبان باشد، اعتقاد به سرنوشت و تسلیم در برابر آن یگانه تسلی خاطری است که برایش باقی می‌ماند. در این احوال هرگونه اندیشیدن به این احتمال که چه بسا ممکن بود جهان یا من به گونه دیگری باشیم زهری است ناگوار که مصایب فرد را دوچندان می‌کند.»

گویی او در این نگاه به جهان به نوعی شعار رواقی عشق به تقدیر را تبلیغ می‌کند و برخلاف بسیاری از سنت‌های دینی که رنج را یا آزمون الهی می‌دانند یا مقدمه پاداش اخروی، سیمون وی نسبت به هرگونه تسلی‌بخشی رنج بدبین است. او باور دارد که وعده‌های آرامش‌بخش می‌توانند کارکرد اصلی رنج را خنثی کنند. کارکرد اصلی رنج، از نظر او ایجاد شکاف است. چنانکه می‌نویسد: «برای کشتن نفس باید همه زخم‌های زندگی را تحمل کرد و عریان و بی‌دفاع در معرض دندان‌هایش قرار گرفت. باید خدا را پذیرفت، عدم تعادل را پذیرفت باید هرگز به دنبال تسلی نگشت و بالاتر از همه باید خیال را متوقف ساخت زیرا خیال مدام در کار پرکردن شکاف‌هایی است که رحمت از طریق آن شکاف‌ها به درون ما نفوذ می‌کند، هر گناهی کوششی برای گریختن از خلأ است.»

در این معنا «رنج» چیزی نیست که باید‌ طلب شود ولی به هر قیمت نیز نباید از آن گریخت. «رنج» نشانه است. نشانه فاصله، نشانه جدایی، نشانه عشق متقابل میان خدا و انسان و تعبیر تکان‌دهنده وی از رنج به‌عنوان «زبان مشترک دو زندانی» که منظور هستی و انسان است، نشان می‌دهد چگونه «رنج» در اندیشه او به امری رابطه‌ای بدل می‌شود. جهانی که از نظر وی مملو از شر و ضرورت است، دقیقاً به همین دلیل تنها مکان ممکن برای این رابطه است. در همین تعبیر تفاوت بنیادین سیمون وی با رویکردهایی چون نیچه آشکار می‌شود. اگر نیچه «رنج» را ابزاری برای تقویت اراده و خلق معنا می‌داند، سیمون وی «رنج» را نقطه فروپاشی اراده می‌بیند. «رنج» به‌جای آنکه انسان را قوی‌تر کند، او را خالی می‌کند و همین خلأ، امکان رحمت را فراهم می‌آورد. در این چهارچوب رستگاری به غلبه وابسته نیست و از راه پذیرش ضعف ممکن می‌شود.

نقد جهان مدرن
بخش مهمی از «جاذبه و رحمت» به نقد قدرت اختصاص دارد. نقدی که همزمان سیاسی و اخلاقی است و سویه‌های متافیزیکی نیز دارد. سیمون وی قدرت را نسخه جعلی امر مطلق می‌داند که با ایجاد احساس واقعیت، انسان را به اطاعت وادار می‌کند.

در این نگاه، اخلاق اجتماعی، اطاعت از هنجارها و حتی بسیاری از فضیلت‌های رسمی، چیزی جز سازوکارهای تطبیق با قدرت نیستند. سیمون وی با جسارتی جالب، میان «فضیلت واقعی» و «فضیلت اجتماعی» تمایز می‌گذارد و دومی را عمیقاً مشکوک می‌داند و باور دارد که اخلاق اگر قرار است معنایی داشته باشد، باید مستقل از قدرت باشد و این استقلال، تنها در صورتی ممکن است که انسان به فلاکت مشترک خود با دیگران آگاه شود.

نقد اندیشه پیشرفت، نقد قدرت، نقد تاریخ‌باوری و نقد خوش‌بینی مدرن، همگی در این کتاب به هم گره خورده‌اند. «جاذبه و رحمت» در مجموع به لحاظ عاطفی و مفهومی کتابی آسان نیست اما همین دشواری بخشی از صداقت آن است. درونمایه کلی این اثر را نمی‌توان در یک کلمه یا یک جمله خلاصه کرد. نویسنده به شکلی هراس‌آمیز از ماهیت کاستی‌ناپذیر رنج‌هایی سخن می‌گوید که هنگام تجربه‌ آن دچار وحشت می‌شویم. گویی برای این مقدر گشته است که اراده را متوقف سازد، همچنان‌که پوچی عقل را متوقف می‌سازد و غیبت عشق را تا شاید انسان که بدین ترتیب به نهایت قوای بشری‌اش رسیده است بیارامد، بایستد، به بالا بنگرد و انتظار بکشد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...