در حاشیه بازنشسته دورنمات | شرق


فریدریش دورنمات در 1990 بر اثر ایست قلبی درگذشت. او هنگام مرگ 69 سال داشت. اگر بیشتر عمر می‌کرد، بیشتر علیه عدالت می‌نوشت تا تلقی رایج از عدالت را به چالش بکشد. در نمایش‌نامه «رومولوس کبیر» پس از آنکه امپراتور می‌میرد، رومولوس جانشینش می‌شود. هدف رومولوس در وهله اول تحقق عدالت است، به همین دلیل به مبارزه با ستمگران دست می‌زند. رومولوس آن‌قدر علیه بی‌عدالتی می‌جنگد که خود به ستمگری تمام‌عیار بدل می‌شود‌.

فریدریش دورنمات بازنشسته  [Der Pensionierte]

دورنمات در «ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی» بر هرگونه تلاش برای تحقق عدالت -تغییر جهان- خط بطلان می‌کشد و در کتاب «نوبل» می‌گوید سعی برای نجات جهان مفهومی ندارد و حتی از این هم فراتر می‌رود و می‌گوید این جهان ارزش نجات‌دادن ندارد.

درباره دورنمات گفته می‌شود که نگران عدالت در جهان بود. این درست است اما به آن معنا نیست که به تحقق عدالت خوش‌بین بود که بالعکس او در بیشتر رمان‌ها و نمایش‌نامه‌هایش به ایده خوش‌بینانه‌ای که به وعده تحقق عدالت بینجامد تردید نشان می‌دهد. واکنش دورنمات علیه عدالت موضع علیه عدالت به‌مثابه امری پوزیتیو -ایجابی- است که همچون دالی اعظم تمامی تناقضات نهفته در درون خود را پنهان می‌کند تا ظاهری فریبنده از خود به نمایش بگذارد.

نمایش‌نامه «دیدار با بانوی سالخورده» که از مشهورترین نمایش‌نامه‌های دورنمات است در شهری گمنام به نام گولن که البته می‌تواند هر شهر دیگری باشد اتفاق می‌افتد. این شهر قبلا رونق داشته اما حال فلاکت‌زده شده که در آن بی‌عدالتی موج می‌زند. بانویی سالخورده و میلیاردر - صاحب کمپانی‌های نفتی- به نام کلر زاخانسیان تصمیم می‌گیرد به شهر گولن که در آنجا متولد شده و کودکی و نوجوانی‌اش را آنجا گذرانده است برگردد تا رونق ازدست‌رفته را همراه با ثروت و رفاه به شهر بازگرداند. مردم گولن در انتظار عدالت که همانا ورود بانوی سالخورده است روزشماری می‌کنند. روز موعود فرامی‌رسد و کلر با هفتمین همسر خود به شهر زادگاهش وارد می‌شود. در ابتدا شهر یکپارچه شور و هیجان می‌شود اما زمان چندانی نمی‌گذرد که مردم شهر گولن درمی‌یابند که وعده عدالت تنها پوششی برای انتقام کلر زاخانسیان از مردی به نام آلفرد اویل است. همان کسی که او را در جوانی اغفال کرده و به خودفروشی کشانده است. حالا این بانوی ثروتمند حاضر است یک میلیارد بدهد تا «عدالت» اجرا شود.

«عدالت» از همان ابتدا، حتی از کودکی برای دورنمات مسئله‌ای جدی بود، زیرا در خانواده‌ای مسیحی و پایبند به عدالت - به صورت امری اخلاقی و فردی- به دنیا آمده بود. او در نوجوانی به تحصیل در علوم دینی پرداخت اما بعدها به نویسندگی روی آورد. اول برای گذران زندگی نمایش‌های رادیویی می‌نوشت و سپس به صورتی حرفه‌ای به نویسندگی روی آورد تا از مهم‌ترین نمایش‌نامه‌نویسان جهان شد.

در زمانه دورنمات دو موج پرنفوذ با فرکانسی قوی هم‌زمان دست‌اندرکار تلاش برای طرح و اجرای ایده‌های نو به منظور تحقق جهانی بهتر بودند. یکی جریان مسیحی با آموزه‌های اخلاقی که بیشتر به رستگاری فردی می‌اندیشید و دیگری موج قوی مارکسیسم بود که فضای آن سال‌ها به‌خصوص دوران پس از جنگ جهانی دوم را تحت تأثیر ایده‌های بیشتر اجتماعی خود قرار داده بود.

دورنمات این دو موج سراسری را هم‌زمان دریافت می‌کرد، دو موجی که مقصد و هدفشان در نهایت تحقق عدالت بود. دورنمات هم‌زمانی این دو موج را در یکی از مهم‌ترین نمایش‌نامه‌های خود «ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی» نشان می‌دهد. او در این نمایش باز به دغدغه همیشگی خود یعنی «عدالت» می‌پردازد. دورنمات در این نمایش خواننده را با دو مصلح آشنا می‌کند، مصلحانی همچون سایر مصلحان که در پی تحقق عدالت بودند. «...یکی به نام می‌سی‌سی‌پی و دیگری موسوم به سن کلود... هریک پیر و پرحرارت و متعصب مسلک فلسفی جداگانه‌ای شده است که رقیب دیگری است چون تصادفا به کتابی غیر از دیگری برخورده است، می‌سی‌سی‌پی تورات را خوانده است و سن کلود مارکس را».1

اما چنان‌که رسم دورنمات است، او نماد عدالت را در فیگور این دو شخصیت تاریخی به مضحکه می‌گیرد. از نظر دورنمات این دو مصلح در نهایت قربانی مفهومی موهوم به نام عدالت شده‌اند، زیرا از درک این مسئله غافل‌اند که توهماتشان در برابر جهانی که هر بار به‌واسطه بخت و تصادف به شکلی ظاهر می‌شود جایی ندارد. در حقیقت آنان بازیچه جهانی شده‌اند که آنها را به بازی گرفته است.

«بازنشسته» [Der Pensionierte] آخرین نوشته پلیسی دورنمات است که اخیرا به همت محمود حسینی‌زاد به فارسی ترجمه شده است. «بازنشسته» داستانی است باز درباره عدالت که دورنمات احتمالا به ابتکار شخصی آن را مانند رمان دیگرش «عدالت» ناتمام باقی می‌گذارد، تا شاید بر این ایده اصلی‌اش تأکید کرده باشد که عدالت در اساس موضوعی همچنان گشوده باقی خواهد ماند. «بازنشسته» از جهاتی در مقابل نمایش‌نامه «ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی» قرار می‌گیرد، زیرا در این داستان عدالت جدی گرفته نمی‌شود، بلکه مضحکه می‌شود.

«بازنشسته» داستان بازرسی به نام هش اشتلر است که بعد از سالیانی متمادی تلاش در مبارزه با خلافکاران درمی‌یابد که تصوراتش از اجرای عدالت به عنوان وظیفه قانونی و سازمانی موهوم و در بهترین حالت فرمالیته است، چون در پس ماجرا زندگی واقعی طور دیگری جریان دارد. دورنمات در «بازنشسته» تنش میان زندگی و قانون یا به عبارتی دقیق‌تر، تنش میان جریان زندگی و سد سکندر قانون را نمایان می‌سازد. عدالت در داستان‌های دورنمات هر بار با شکلی تازه ظاهر می‌شود و در «بازنشسته» به شکل قانونی نمایان می‌شود که اشتلر به‌عنوان بازرس مجری تحقق آن است.

دورنمات در «بازنشسته» چنان‌که حسینی‌زاد می‌گوید «به سیم آخر می‌زند»2، در حقیقت عدالت را به تمامی سلاخی می‌کند، چون از عدالت و اعتبار قوانین و اجرای قانون برداشت دیگری دارد. اما قبل از آنکه عدالت بازنشسته شود، دورنمات به تشریح عدالت - دقیقا به مفهوم پزشکی‌اش- می‌پردازد. در حقیقت سقوط عدالت با بازرس برلاخ شروع می‌شود تا در نهایت به بازرس اشتلر می‌رسد. اما بازرس اشتلر همان بازرس برلاخ است، هر دو بازرس عدالت‌اند، اما زمانی به اندازه سیر رمان‌های پلیسی دورنمات لازم است تا عدالت به سیم آخر بزند. «...در همان کتاب اول «قاضی و جلادش» بازرس به اجرای عدالت شک دارد. در «سوءظن» هم خودش در پی آن می‌رود که آن قاتل نازی را دستگیر کند. در «قول» هم به همین صورت... در «قول» ما با خطای انسانی روبه‌رو هستیم اما باز بازرس خودش در پی ماجراست. در «عدالت» دورنمات بی‌پرواتر می‌شود، می‌خواهد حمله شدید بکند به دادگستری و قوه قضا... یک نفر کسی را در روز روشن می‌کشد... اما نمی‌تواند ثابت کند... در «بازنشسته» دیگر به سیم آخر می‌زند».3

اشتلر یا همان بازرس عدالت که به سیم آخر زده است، در نهایت همدست و دمخور دزدها و گانگسترهایی می‌شود که مدت‌ها از پرونده‌شان باخبر بود و گویا می‌کوشید خطاهای «عدالت» را جبران کند. اشتلر در پایان نسبی‌گرا می‌شود. به نظر دورنمات بدیل -آلترناتیو- عدالت حتی در مقابل موج‌های قوی نسبی‌گرایی است. شاید به همین دلیل باشد که دورنمات داستان «بازنشسته» را به پایان نمی‌رساند تا دیگران اگر بتوانند رشته بی‌پایان بی‌عدالتی را به سرانجام برسانند.*

پی‌نوشت‌ها:
* هفت سال بعد از مرگ دورنمات اورس ویدمر می‌کوشد کتاب ناتمام دورنمات را به پایان برساند.
1. «دورنمات»، جورج ولوارث، عزت‌الله فولادوند.
2، 3. «بازرسـی که اصلا نگاهـت نمی‌‌کند»، گفت‌وگو با محمود حسینی‌زاد، علی ورامینی، روزنامه هم‌میهن بیستم بهمن 1401.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...