ترجمه فاطیما احمدی | ایبنا


یِوگنی وادالازکین [Eugene Vodolazkin] (1964- کی‌یف) در میان نویسندگان معاصر روسیه، یکی از شناخته‌شده‌ترین‌ها در جهان است. کارنامه او با انبوهی از جوایز ادبی در روسیه و خارج از روسیه (از جمله: جایزه یاسنایا پولیانا، جایزه‌ سولژنتسین، جایزه ملی کتاب سال روسیه و جایزه بین‌المللی ایوو آندریچ) نشان از اقبال بسیار به آثار او دارد. در ایران نیز دو اثر شاخص او منتشر شده، «هوانورد» با ترجمه زینب یونسی و «بریزبِن» با ترجمه نرگس سنایی در نشر نو.

یوگنی وادالازکین [Eugene Vodolazkin]

«هوانورد» داستان مردی است که در بیمارستان بیدار می‌شود، بی‌آن‌که بداند کیست یا این‌که چگونه سر از آن‌جا درآورده. تنها اطلاعاتی که دکتر با او در میان می‌گذارد نامش است: اینوکِنْتی پِترویچ پِلاتونوف. «بریزبن» داستان موسیقیدانی به‌نام گلب یانفسکی است که به دلیل بیماری امکان اجرایش را از دست می‌دهد و می‌کوشد معنای تازه‌ای برای بودن بیابد. او در این راه خاطرات کودکی و نوجوانی‌اش را سامان می‌بخشد. آنچه می‌خوانید برگزیده گفت‌وگوی نشریه لس‌آنجلس‌ریویو و مدوزا با یوگنی وادالازکین است که به‌طور ویژه به مفاهیم بنیادین آثار او می‌پردازد:

به نظر می‌رسد زمان در کتاب‌های شما در سطحی ضروری قرار دارد. و چیزی که در مورد زمان و حرکت در طول زمان جالب است، این است که تغییر در کتاب‌های شما، هنگامی که وارد آن می‌شوید، بسیار گیرا است. بنابراین، برای شما زمان چیست؟
تلاش می‌کنم ایده‌ام را توضیح دهم: انسان به شباهت خدا خلق شد. او تقریباً در همه‌چیز دارای اراده‌ آزاد است، به‌جز یک چیز: زمانِ آمدنش به دنیا. در اینجا او انتخابی ندارد. این نشان می‌دهد که اهمیت ویژه‌ای به زمان تولد فرد تعلق دارد. این میدانی است که فرد باید در آن کار کند. شخصیت اصلی رمانم «هوانورد»، زمان خود را از دست می‌دهد و به زمان دیگری منتقل می‌شود. در ابتدا به نظرش مشکلی نیست و آنقدرها هم ترسناک نیست که افراد زمان قدیمی‌اش با افراد دیگری در زمان جدید جایگزین شده‌اند. اما اینطور نیست. معنای این آزمایش این است که همه‌ اطرافیان ما منحصربه‌فرد هستند - منحصربه‌فرد مانند زمان- و هیچ جایگزینی برای هیچ‌کس وجود ندارد. هیچ جایگزینی. به همین دلیل است که تمام این مسائل در زمان دست و پنجه نرم می‌کنند و از نظر من، ایده‌های «کریونیک» (منجمدشدن یا سرمازیستی) چیزهای مشکوکی هستند، زیرا تلاشی است برای جایگزینی یک زمان با زمان دیگر. و فاجعه‌ قهرمان من این است که زمان خود را از دست داد، اما متوجه شد که می‌تواند زمان جدیدی را بپذیرد، اما نمی‌تواند در این زمان زندگی کند، زیرا زمان پرتویی از خدا است. انجام‌دادن چنین آزمایش‌هایی در این زمینه نسبتاً خطرناک است.

قهرمان رمان «هوانورد» زمان خود را از دست می‌دهد و به زمان دیگری منتقل می‌شود. آیا این انتخاب تکنیکال، موضعی نسبت به کرایونیک و فناناپذیری را نیز دربرمی‌گیرد؟
می‌ترسم شما را ناامید کنم، اما من نسبت به کرایونیک یا منجمدشدن کاملاً بی‌تفاوت هستم. این هیچ یک از مسائلی را که واقعاً برای من مهم هستند، حل نمی‌کند. برای من، کرایونیک تنها وسیله‌ای برای انتقال قهرمان در طول دهه‌های آینده است. درواقع، می‌توانستم قهرمان را در زمان، بدون هیچ توضیحی، جابجا کنم. این را زمانی فهمیدم که رمان «هرگز رهایم نکن» اثر ایشیگورو را خواندم... اعتراف می‌کنم که کرایونیک را کاملاً جدی استفاده نمی‌کنم. من با هیچ همدلی‌ای با آن برخورد نمی‌کنم. این [کرایونیک] مشکلاتی را ایجاد می‌کند که برای من بسیار بزرگ هستند، و من هنوز راه‌حلی برای آن‌ها نمی‌بینم: مسائل فلسفی، مذهبی و حقوقی. ما هنوز از فناوری فعلی به شیوه‌ درست استفاده نمی‌کنیم، پس چرا باید به دنبال کرایونیک باشیم؟

شما در رمان «لاور» نیز موضوع زمان را مطرح کردید، به طور دقیق‌تر، درک زمان به عنوان توهمی که به دلیل آسیب‌دیدن طبیعت انسانی به وجود می‌آید. در «بریزبن» این موضوع نه‌تنها دوباره تکرار می‌شود، بلکه به طور مشخص‌تری بسط داده می‌شود. چرا این موضوع برای شما تا این حد اهمیت دارد؟
جدی‌ترین مشکل اکثر ما این است که ما انرژی معنوی، افکار و احساسات خود را نادرست توزیع می‌کنیم. ما اغلب آن‌ها را به سوی آینده هدایت می‌کنیم. ترس‌ها، آرزوها و برنامه‌های ما متوجه آینده هستند. کمتر به سوی گذشته و بسیار نادر به سوی حال. مسئله دقیقاً همین است که به اعتقاد عمیق من، اصلی‌ترین چیزی که نیروهای روحی ما باید صرف آن شوند، «زمان حال» است. فقط در زمان حال است که ما واقعاً می‌توانیم کاری انجام دهیم. بیهوده است که حسرت گذشته‌ روشن را بخوریم یا خود را برای ساختن آینده‌ای روشن به هلاکت بیاندازیم. ما باید «حالِ روشن» را بسازیم.

چرا نام رمان را «بریزبن» گذاشتید؟ آیا این شهر استرالیا نقش خاصی در روایت دارد؟
بریزبن نه یک نقطه روی نقشه، بلکه بیشتر تصویری ایده‌آل از یک پناهگاه است. این یک نوع جزیره است، مانند مورد رابینسون کروزو، که در آن گلب یانوفسکی می‌تواند پس از اتفاقی که برایش افتاده آرامش پیدا کند. ایده‌ این پناهگاه، مکانی دور از مسابقه‌ دیوانه‌وار زندگی مدرن، بسیار مهم است. این مکان به او اجازه می‌دهد تا بر آنچه واقعاً اهمیت دارد تمرکز کند: زمان حال و زندگی درونی.

رابطه‌ تاریخ با حافظه را چگونه درک می‌کنید؟ این دو کجا با یکدیگر تلاقی می‌کنند یا از هم جدا می‌شوند؟
تاریخ همان حافظه است. و حافظه لزوماً برابر با آنچه «در واقعیت اتفاق افتاده» نیست. آنچه «در واقعیت اتفاق افتاده» یکی از نقاط ضعف تاریخ است. این حالت ایده‌آلی است که تنها می‌توان به آن نزدیک شد. به یک درجه یا بیشتر، تاریخ همیشه یک اسطوره است. در این شرایط، ما فقط می‌توانیم مورخ را بر اساس وظایفی که برای خود تعیین می‌کند قضاوت کنیم: روشن‌سازی حقیقت (مهم نیست چقدر وهم‌آور باشد) یا حل مشکلات سیاسی معاصر. دومی یک وظیفه‌ کاملاً غیرقابل قبول برای یک مورخ واقعی است.

اینوکنتی شخصت اول «هوانورد»، نوشته‌ خود را شکلی جدید از تاریخ توصیف می‌کند، تاریخی که فقط درباره‌ رویدادهای مهم نیست، بلکه درباره‌ چیزهای روزمره است. آیا شما به عنوان یک نویسنده به دنبال ثبت جنبه‌هایی از تاریخ هستید که اغلب ثبت نمی‌شوند؟
یک تاریخ عمومی و یک تاریخ شخصی وجود دارد. تاریخ عمومی شامل رویدادهای تاریخ‌ساز است، و تاریخ شخصی همان زندگی روزمره‌ای است که شما در مورد آن صحبت می‌کنید: احساسات، شوخی‌های خانوادگی، شب‌های دلپذیر و گفت‌وگوهای طولانی. تاریخ عمومی فقط بخشی از تاریخ شخصی است. علیرغم این واقعیت که رویدادهای تاریخ شخصی «کوچک» هستند، گاهی اوقات برای شکل‌گیری شخصیت مهم‌تر از رویدادهای تاریخ‌ساز هستند. من شاعرِ این تاریخ کوچک هستم. برای ارائه‌ یک استعاره‌ کوتاه، یک گل را در پشت پنجره تصور کنید. یک جنگل عظیم ده کیلومتر آن طرف‌تر است. ما باید مراقب گل باشیم، که واقعاً مهم‌تر است.

با ادامه‌ این خط فکری، نوشتار در هنگام رونویسی بوها، صداها و خود زندگی بر روی کاغذ، محدود است. با برجسته‌کردن این محدودیت تاریخ و نوشتار از طریق تأملات اینوکنتی، می‌خواستید درباره‌ چه چیزی صحبت کنید؟
جزئیات کوچک نه‌تنها به معنای واقعی کلمه شخصی هستند. آن‌ها رویدادهای بزرگ را همراهی می‌کنند، اما برخلاف این رویدادها، به طور کامل از حافظه پاک می‌شوند. این منصفانه نیست. اغلب یک دوران می‌تواند دقیقاً از طریق جزئیات منتقل شود. مربی من، لیخاچف، اغلب در مورد صداها و بوهای سن‌پترزبورگ قبل از «فاجعه» (او هرگز آن را «انقلاب» نمی‌نامید، فقط «فاجعه») صحبت می‌کرد. همه‌ خاطرات، تا حدی، حافظه‌ مشترک هستند. اینوکنتی پس از انجمادزدایی، باید همه‌چیز را خودش به یاد می‌آورد. در غیر این صورت، آن‌ها خاطرات او نمی‌شدند. در واقع، یک فرد چیزی جز حافظه ندارد، و هر حافظه‌ انسانی منحصربه‌فرد است. گی‌گر [دکتر و دوست اینوکنتی] می‌توانست درباره‌ برخی رویدادها به اینوکنتی بگوید، اما نکته‌ اصلی را نمی‌دانست: احساسات و افکاری که آن‌ها را همراهی می‌کردند. و بدون این، رویدادها هیچ ارزشی ندارند.

هوانورد

پس اینطور نیست که کسانی که تاریخ نمی‌خوانند محکوم به تکرار آن هستند؟
خب، اینطور نیست که تاریخ اصلاً چیزی به ما نیاموزد. اما شما باید حوزه‌ خاص نفوذ آن را شناسایی کنید. و برای من، این حوزه‌ شخصی خواهد بود. اگر می‌خواهیم درس‌های تاریخی بگیریم، باید بفهمیم که آن‌ها اخلاقی هستند تا سیاسی. برای جامعه به طور کلی، مطالعه‌ مثال‌ها معنا ندارد، زیرا هر فرد دستور کار خاص خود را دارد... و به همین دلیل است که دانش تاریخ ما را نجات نخواهد داد، نمی‌تواند به ما بیاموزد که در آینده چه کنیم. شما نمی‌توانید از تاریخ، نتیجه‌گیری‌های سیاسی بگیرید، مگر در یک معنای بسیار محدود. اگر می‌خواهید به جامعه‌ خود کمک کنید، خودتان را توسعه دهید. نه ولک (Volk)، یعنی مردم به طور کلی، را توسعه دهید. با هزاران و میلیون‌ها نفر سروکار نداشته باشید؛ با خودتان سروکار داشته باشید. این نکته برای «هوانورد» حیاتی است. یکی از ایده‌های اصلی کتاب این است که تاریخ شخصی بسیار مهم‌تر از تاریخ عمومی، یعنی تاریخ جهان است- که تاریخ جهان درواقع تنها یک تکه‌ کوچک از تاریخ فردی است.

آیا از حوادثی مانند یورو-مایْدان صرف نظر می‌کنید یا به هر حال آن‌ها را لمس خواهید کرد؟ این اولین بار است که در کار خود (بریزبن) تا این حد آشکارا به دوران معاصر نزدیک شده‌اید؟
ببینید، من سال ۲۰۱۴ را از نظر سیاسی نمی‌بینم؛ برای من، این فقط یک موج است که قهرمان مرا فراگرفته، درست مثل سال ۱۹۹۱ که آن هم در رمان توصیف شده است. من اصلاً یک فرد سیاسی نیستم. حوادث سیاسی فقط به عنوان یک سونامی جالب هستند که می‌تواند بر سر قهرمان فرود آید و او را واژگون کند- با تمام ایده‌ها، احساسات و چیزهای شخصی‌اش. این فقط یک عنصر طبیعی است، یک آجر که از سقف می‌افتد. هرگز به ذهنم خطور نمی‌کند که درباره‌ معنای اجتماعی یا سیاسی یک آجر صحبت کنم. اینجا هم تقریباً همینطور است.

انقلاب و سولووکی در «هوانورد»- آن هم یک آجر بود؟
انقلاب- بله، البته. آن یک آجر بود، که با جزئیات بررسی شد. و پس از انقلاب سولووکی آمد، و نمی‌توانست غیر از این باشد، از ابتدا چنین ایده‌ای وجود داشت. درواقع، آجر هم بی‌دلیل روی سر نمی‌افتد، برای این کار به شرایط خاصی نیاز است: برای اینکه از سقف بلغزد، سقف باید خیلی محکم نباشد، باید باران ببارد تا مسیر آن روی سقف را مرطوب کند، باد بوزد- یک مجموعه‌ کامل از دلایل. در زندگی اجتماعی نیز همینطور است: دگرگونی سال ۱۹۱۷ فقط ناگهانی و غیرمنطقی به نظر می‌رسد، زیرا دوران بدتری در روسیه وجود داشت و شورشی رخ نداد. اما درواقع دلایل داخلی وجود داشت، که مدت‌ها، شاید بیش از یک قرن، رشد می‌کردند. و آجری که ۵۰ سال بدون حرکت روی سقف بود، ناگهان شروع به سُرخوردن آرام به سمت لبه کرد. و سپس همه‌چیز براساس قوانین طبیعی جاذبه پیش رفت.

در «بریزبن»، یکی از مضامین کلیدی، عدالت است که در تصویر تکرارشونده‌ مجسمه‌ شکسته‌ تمیس تجسم یافته است. این ایده برای شما چه معنایی دارد؟
برای رمان، زوج مفهومی کلیدی، عدالت و رحمت است، که در آن رحمت از عدالت بالاتر است. عدالت اگر در انتزاع به آن نگاه کنیم، چندان بد نیست، اما هرگز به این شکل باقی نمی‌ماند. زندگی دشوار است و خطی نیست. و اگر فردی باور کند که عدالت مهم‌ترین چیز است، دیگر راه خروجی وجود ندارد. شما این‌گونه تمام خروجی‌ها را مسدود می‌کنید. این، به گمان من، مشکلی است که با هر ایده‌ کلی وجود دارد. زیرا حتی بهترین ایده‌ کلی نیز موارد فردی را نمی‌پذیرد. عدالت بدون عشق همیشه اخلاقی نیست. و بنابراین پیام من این است: همیشه با اشخاص عینی و چیزهای عینی سروکار داشته باشید.

اگر تنها یک چیز باشد که بخواهید خواننده از رمان «هوانورد» با خود ببرد، آن چه خواهد بود؟
شاید بتوانم کتاب را برای خوانندگان احتمالی اینگونه توصیف کنم: «مواظب بخش شخصی در وجود خود باشید.» نه به شیوه‌ای خودخواهانه، بلکه در یک معنای بالاتر. اگر هر کسی مراقب شخص خود بود، ما در جامعه‌ بسیار بهتری زندگی می‌کردیم. و با وجود اینکه من به ایده‌آل‌های اجتماعی اعتقادی ندارم، این یک آرمان‌شهر است. اما من فکر می‌کنم تنها راه خوب برای بهترکردن زندگی و جامعه، بهبودبخشیدن به خودتان است. همچنین اضافه می‌کنم که صداهای مختلفی در «هوانورد» وجود دارد، که کاملاً فردی هستند، اما در پایان رمان، در نوعی گمنامی متحد می‌شوند. آن‌ها نام‌ها، تاریخ‌ها و غیره خود را از دست می‌دهند. و این الگوی من از زندگی اجتماعی است. هر شخص صدای خاص خود را دارد، اما همه‌ آن‌ها درنهایت در یک کُل باهم ترکیب می‌شوند.

اینوکنتی درست قبل از بدترین دوران ترور بزرگ اتحاد جماهیر شوروی منجمد می‌شود، و در دهه‌ ۱۹۹۰، که دوره‌ سختی برای روسیه بود، انجمادزدایی می‌شود و برخی ممکن است استدلال کنند که این امر به ظهور مجدد اقتدارگرایی مرد قدرتمند تحت پوتین منجر شد. آیا شما این استعاره‌ خیالی را برای روسیه در قالب قهرمان خود در نظر داشتید؟
من دوران استالین را با دوران پوتین مقایسه نمی‌کنم. همین واقعیت که ما داریم صحبت می‌کنیم... نشان می‌دهد که این‌ها دوران‌های متفاوتی هستند. آنچه برای من بدیهی به نظر می‌رسد این است که داستان زندگی ما موج‌دار است. هرچه بیشتر، متقاعد می‌شوم که این [تاریخ] نه توسط علت و معلول، بلکه توسط ریتم تعیین می‌شود. این ریتم یک آگاهی اجتماعی ایجاد می‌کند که غیرقابل پیش‌بینی است، زیرا شامل میلیون‌ها اراده می‌شود. به همین دلیل، غیرقابل مدیریت است. تنها آگاهی شخصی قابل پیش‌بینی است. این ریتم تاریخ است که تعیین می‌کند آیا جامعه ساختاری نرم و تقریباً آشفته دارد یا ساختاری نسبتاً سخت. آنچه در یک کشور اتفاق می‌افتد، نه به اندازه‌ قدرت حاکم، بلکه به مردم، به تمایل یا آمادگی آن‌ها برای پذیرش این یا آن نوع قدرت بستگی دارد. روانشناسی اجتماعی و روانشناسی شخصی توسط قوانین کاملاً متفاوتی تعیین می‌شوند. این تمایز بین شخصی و جمعی به من اجازه نمی‌دهد که اینوکنتی را به عنوان استعاره‌ای برای روسیه در نظر بگیرم: اینوکنتی کاملاً فردی است و بنابراین نمی‌تواند الگویی برای فرآیندهای اجتماعی باشد. «هوانورد» عمدتاً درمورد این واقعیت است که تنها آگاهی شخصی می‌تواند مردم را از فجایع اجتماعی نجات دهد. در هر موقعیتی، آن‌ها باید سعی کنند این حس آگاهی فردی را حفظ کنند. می‌تواند مردم را از فجایع اجتماعی نجات دهد. در هر موقعیتی، آن‌ها باید سعی کنند این حس آگاهی فردی را حفظ کنند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...