نقشه‌ای برای گمراهی | ایبنا


کوبو آبه [Kōbō Abe] را در ایران بیشتر با رمان مشهور «زن در ریگ روان» که مهدی غبرایی آن را به فارسی ترجمه کرده است می‌شناسیم؛ رمانی که از مهمترین آثار این نویسنده برجسته ژاپنی و از آثار مطرح ادبیات مدرن ژاپن است. کوبو آبه در این رمان، داستان حشره‌شناسی را روایت می‌کند که برای کشف حشره‌ای جدید به ساحل می‌رود و می‌خواهد با این کشف و گذاشتن نامش بر روی حشره‌ای که موفق به کشفش شده، اسمی در کند و جاودانه شود.

مردی بدون نقشه» [The Ruined Map یا Moetsukita chizu]

حشره‌شناس اما در راه جاودانگی، گمراه و دچار وضعیتی جفنگ و کابوس‌وار می‌شود؛ وضعیتی که جهان رمان کوبو آبه را به جهان وهمناک آثار کافکا پیوند می‌زند. حشره‌شناس «زن در ریگ روان»، به‌همراه زنی جوان، در گودالی شنی می‌افتد؛ گودالی که نمی‌توان از آن بیرون رفت. این وضعیت پارادوکسیکال، یعنی وضعیت آدمی که در جست‌وجوی جاودانگی به احساس بیچارگی و دست‌بستگی در برابر موقعیتی که در آن گرفتار شده می‌رسد، جان‌مایه فلسفی و هستی‌شناختی رمان «زن در ریگ روان» است.

لابد می‌پرسید چرا وقتی قرار است به رمانی دیگر از کوبو آبه، یعنی رمان «مردی بدون نقشه» [The Ruined Map یا Moetsukita chizu]، بپردازیم، پای رمانی دیگر از این نویسنده را وسط کشیده‌ایم و از آن حرف می‌زنیم. دلیلش این است که کوبو آبه در رمان «مردی بدون نقشه» نیز شخصیت اصلی داستان خود را به شکلی دیگر به وضعیتی مشابه گیر افتادن در ریگ روان دچار می‌کند، اگرچه این بار ریگ روان خود را در هیئتی دیگر و در قیافه شهری غریب به نمایش می‌گذارد؛ شهری که شخصیت اصلی رمان را در هزارتوی بورخسی خود گیر می‌اندازد.

واقعیت این است که کوبو آبه در رمان «مردی بدون نقشه» نیز، مانند «زن در ریگ روان»، با آفریدن یک وضعیت غریب و موقعیتی کابوس‌وار و وهمناک به کندوکاو در موضوعاتی اگزیستانسیالیستی نظیر هویت و وجود و شکنندگی موقعیت انسان در هستی می‌پردازد. او این بار طرح‌وتوطئه‌ای پلیسی را برای شخصیت داستانش می‌چیند و سردرگمی یک کارآگاه در حین کشف یک معما را به مسائل فلسفی گره می‌زند، البته بی‌آنکه فلسفه‌اش را فریاد بزند و قصه را تحت‌الشعاع آن قرار دهد، که این نکته‌ای مهم در کار کوبو آبه است و همین است که در درجه اول از او یک قصه‌نویس چیره‌دست می‌سازد نه یک فیلسوف و متفکر. کوبو آبه در وهله اول می‌خواهد قصه‌ای را نقل کند، نه اینکه به فلسفه‌بافی بپردازد.

نقشه‌ای برای گمراهی
«مردی بدون نقشه» یک رمان پلیسی پست‌مدرن با مایه‌هایی اگزیستانسیالیستی است که از خلال داستانی کارآگاهی و رازآلود و پرکشش که از یک‌سو رنگی از کمدی سیاه کافکایی دارد و از سوی دیگر در حال‌وهوای رمان‌های پلیسی نوآر، نظیر آثار ریموند چندلر است، از بحران وجودی و بحران هویت سخن می‌گوید و وضعیتی پست‌مدرن می‌آفریند که در آن هیچ قطعیتی وجود ندارد و زیر پای شخصیت اصلی رمان، زمین سفتی وجود ندارد و او هرچه پیش می‌رود گویی دارد درجا می‌زند و به جایی نمی‌رسد و زیر پایش هردم سست‌تر می‌شود؛ همین عدم قعطیت پست‌مدرنیستی رمان است که باعث شده منتقدان از آن به‌عنوان پیش‌درآمد آثاری مانند «سه‌گانه‌ی نیویورک» پل استر و «تعقیب گوسفند وحشی» هاروکی موراکامی یاد کرده‌اند.

داستان رمان «مردی بدون نقشه» درباره کارآگاهی‌ست که توسط زنی استخدام می‌شود و زن به او مأموریت می‌دهد که شوهر گمشده‌اش را پیدا کند. بازهم مثل «زن در ریگ روان» پای جست‌وجو و کشف در میان است، اما نه کشف یک حشره بلکه کشف مردی گمشده. کارآگاه نقشه‌ای در اختیار دارد که قرار است نقشه راه او باشد برای پیدا کردن مرد گمشده. این نقشه که قرار است سرنخ‌هایی برای کشف معما به کارآگاه بدهد، برعکس به گمراهی و سردرگمی هرچه بیشتر او منجر می‌شود و کارآگاه را سرگشته در هزارتویی بی‌پایان گیر می‌اندازد. وضعیت کارآگاه «مردی بدون نقشه» به آدمی می‌ماند که در کابوسی گرفتار شده است. شهر در این رمان، چهره‌ای وهمناک و هول‌انگیز دارد و اجزای شهر و مکان‌ها همه گویا دست‌به‌کار ریشخند و گیج‌کردن کارآگاهند و می‌خواهند موجودیت و هویت او را زیر سوال ببرند و زیر پایش را خالی کنند: «ناگهان خیابان پهن شد و به شاهراهی پیاده‌رودار رسید. چراغ‌های پای شیب روشن بود اما تقریباً ده متر آن طرف‌تر هنوز روشنی روز وجود داشت. با این‌همه به هر کجا که نگاه می‌کردم برهوت بود و وحشت وصف‌ناپذیری وجودم را تسخیر کرده بود. گویی در دام منظره‌ای گرفتار شده بودم که نقاشش از سر غفلت آدمی به آن اضافه نکرده بود. از آنجا که آدمی در کار نبود قاعدتاً ماشینی هم به چشم نمی‌آمد. با وجود این، اثر موجودات زنده در خیابان دیده می‌شد. مثلاً ته‌سیگاری کنار پیاده‌رو بود. امتداد خاکستر نشان می‌داد که همین چند ثانیه پیش به زمین پرتاب شده است.

ابتدا به راست دویدم. ورودی مترو را می‌دیدم و حس می‌کردم که قلب شهر در همان سوست. بی‌تردید تقاطع و چراغ راهنمایی‌اش مرکز شهر محسوب می‌شد؛ یک ساختمان بیمه، یک کتاب‌فروشی و چند دکه‌ی اغذیه‌فروشی هم دیده می‌شد. درِ تمام‌شان باز بود و ظاهراً اجناس‌شان چشم‌به‌راه مشتری بودند اما نه خریداری دیده می‌شد و نه فروشنده‌ای. چراغ سبز زرد شد، سپس قرمز شد و دوباره به رنگ سبز درآمد اما از حرکت و توقف ماشین‌ها خبری نبود. با این‌همه مثل همیشه بوی دود در هوا حس می‌شد. انگار آدم‌ها و ماشین‌ها همان دم پیش پای من ناپدید شده بودند.

به ورودی مترو نگاهی انداختم. سکوت مرگ‌بار بازگشته بود. حتی جریان هوای جاری در تونل هم بی‌صدا بود. اغذیه‌فروشی‌ای در نزدیکی‌ام بود. از در نیمه‌بازش نگاهی به داخل انداختم. مشتری‌ای نداشت اما خوراکِ کاری دست‌نخورده‌ای روی میز بود که هنوز از ظرفش بخار بلند می‌شد. دوباره دویدم. دوان‌دوان به نزدیکی شیب برگشتم. ایستادم و نگاهی به بالا انداختم. وقتی مطمئن شدم که منظره‌ی پشت پیچ را به یاد نخواهم آورد داد کشیدم، ابتدا با صدایی ضعیف و بعد با صدایی بلندتر. صدا در منظره‌ی خشک و خالی ذوب شد و فرو رفت، دریغ از پژواکی بی‌جان.»

آنچه آمد نمونه‌ای بود از حال‌وهوای وهمناک و کابوس‌وار رمان «مردی بدون نقشه» و موقعیت متزلزل شخصیت اصلی رمان در موقعیتی خواب‌گونه و کابوس‌وار و تنهایی او در سکوت و خلأ شهری که به هزارتویی از هزارتوهای بورخس می‌ماند.

«مردی بدون نقشه» نمونه‌ای‌ست از رمانی که سوررئالیسم را اندیشیده به کار می‌گیرد؛ رمانی که خلق موقعیت سوررئال در آن بهانه‌ای برای پریشان‌نویسی نیست و نویسنده، برخلاف نویسندگان ناشی، خلأ نقشه و طرح‌وتوطئه را با سوررئالیسم پر نمی‌کند. کوبو آبه برای رمان خود طرح و نقشه‌ای اندیشیده داشته و آن را ماهرانه پیاده کرده است. بی‌نقشه‌گی کارآگاه در این رمان، یا به بیان بهتر، نقشه گیج‌کننده‌ای که در دست اوست، جزوی از این نقشه با دقت طراحی‌شده است. البته نویسنده راه را بر کشف و شهودهای خلق‌الساعه نیز نبسته، که چنین اگر بود، حاصل کار می‌شد اثری خوش‌ساخت اما متوسط. هر رمان موفقی ماحصل شهود و اندیشه است؛ ماحصل تخیل و تفکر، بی‌آنکه تفکر در آن خودنمایی کند و خودش را مدام در جابه‌جای رمان جار بزند. کوبو آبه اهل این اداها نیست. رمانش را می‌نویسند و جهان‌بینی‌اش را پشت قصه جاساز می‌کند. برای همین است که می‌توانیم همراه کارآگاه این رمان و پابه‌پای او در جغرافیای پریشان رمان گم شویم و بحران و سرگشتگی این کارآگاه را با تمام وجودمان حس کنیم و خود را مانند او، تنها و سرگشته، در خوابی آشفته بیابیم؛ خوابی که در عین شفافیت، مبهم است.

رمان «مردی بدون نقشه» با ترجمۀ فردین توسلیان در انتشارات کتاب فانوس به چاپ رسیده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...