که این قصه نیز درست آید نزد دانایان به معنا | شهرآرا


رمان «حاکم و دیوانه»، با عنوان اصلی «حاکم، جنون ابن‌هیثم»، رمانی تاریخی است درباره دوره‌ای از حیات ابن‌هیثم (354‌ـ‌430 هجری‌قمری)، ریاضی‌دان، فیزیک‌دان، اخترشناس -و شاید از همه مهم‌تر- یکی از پایه‌گذاران «روش تجربی» در پژوهش‌های علمی و تعاملات پر‌فراز‌و‌نشیب او با «الحاکم بامرالله» (375‌ـ‌411 هجری‌قمری)، ششمین خلیفه فاطمی مصر که ابن‌هیثم را برای طراحی و ساخت سدی بر روی «نیل» به مصر فرا خواند.

خلاصه رمان  حاکم ودیوانه

این رمان خواندنی و جذاب را یوسف زیدان، نویسنده مصری که قبلا رمان «عزازیل» او را مرور کردیم، در سال‌2021 منتشر کرده است. در ادامه، ضمن مرور ساختار رمان و اشاره به بخش‌هایی از داستان عبرت‌آمیز آن، به نقل نمونه‌هایی از ترجمه درخشان مترجم محترم که مشابه «عزازیل»، رمان «حاکم و دیوانه» را نیز ادیبانه و هنرمندانه ترجمه کرده‌ است، خواهیم پرداخت.

رمان چهار فصل دارد (چه جالب! مشابه سال که چهار فصل دارد و اتفاقا در این رمان، فضای کلی هر‌فصل، بی‌ارتباط با توالی واقعی فصل‌ها، از بهار تا زمستان نیست؛ به عنوان نمونه، فصل اول که عاشقانه‌ترین فصل رمان است یادآور بهار است و فصل آخر که به روزهای پایانی زندگی حکیم و حاکم می‌پردازد، یادآور زمستان) که عنوان هر‌یک از آن‌ها، نام یکی از شخصیت‌های واقعی یا تخیلی داستان است: دو شخصیت واقعی، یعنی حکیم «ابن‌هیثم» که برای در امان ماندن از شرور زمانه، خود را به دیوانگی می‌زند و در اصطلاح «دیوانه‌نمایی» می‌کند (مشابه «بهلول» معروف در زمان «هارون»، خلیفه عباسی) و همان‌طور که عرض کردم «الحاکم» فرمانروای مصر و دو شخصیت تخیلی، یعنی «راضی» دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ در دانشگاه قاهره به سال 2018 (و دل‌باخته «آرزو» هم‌کلاسی همدل و مهربانش) و «مطیع کاتب» (متولد 375 هجری قمری) که در دوران نوجوانی، رفیق صمیمی «الحاکم» (با نام نخستین «منصور») بوده و پس از به قدرت رسیدن او، ندیم، هم‌نشین و عملا ملازم و مواظب «ابن‌هیثم»، البته به دستور «الحاکم».

در فصل نخست رمان با عنوان «راضی»، ما با این جوان شیفته تاریخ که کتابخانه پدربزرگش در شهرستان، پُـر است از نسخه‌های خطی قدیمی آشنا می‌شویم. این جوان کنجکاو و عاشق‌پیشه، با تشویق و هدایت یکی از استادان باسواد و باانگیزه دانشگاه قاهره، به سراغ یکی از نسخه‌های خطی موجود در کتابخانه پدربزرگش می‌رود که تاریخ کتابت آن 431‌هجری‌قمری است (ص381). کاتب این نسخه خطی کسی نیست جز همان «مطیع کاتب» که نامش عنوان فصل دوم رمان است. «مطیع» که اتفاقا نام بامسمّایی دارد، در این دست‌نوشته‌ کهن، ماجرای زندگی خودش و رفاقتش با «منصور» (یا همان «الحاکم» آینده) را آرام‌آرام برای ما تعریف می‌کند.

فصل سوم رمان با عنوان «حاکم» که عملا تصویرگر خزان روحی این پادشاه مستبد است، بخش دیگری از همان نسخه خطی است و بالاخره، فصل چهارم با نام «حکیم دیوانه»، روایتگر فرازهایی از زندگی «ابن‌هیثم» در مصر؛ بنابراین، مشابه رمان «عزازیل»، ما خوانندگان رمان، گویی در حال خواندن صورت امروزی‌شده یک نسخه خطی هستیم؛ البته در آنجا نسخه‌ای متعلق به اواخر قرن چهارم میلادی و در اینجا، مربوط به اوایل قرن پنجم هجری.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...