بشر امروزی میان سه آفاقِ انسان_ انسان گذشته و انسان_ ربات حال حاضر و شاید ربات_ربات آینده سردرگم و معلق مانده است. آشفتگی او از این قرار است که روز به روز به دایره‌ی انجام تکلیف صرف و اعمال تخصصی کشانده می‌شود وُ از نیازِ مبرم و بنیادینَش یعنی "ادراک و لمسِ انسانی" دور می‌گردد. صحبت و گفتار از عوامل و فعالیت‌های تکنولوژیِ روز و هوش مصنوعی و ربات‌ها بسیار است و برای اندیشمندان در هر جایِ این جهان پرسش‌های خطیری در زمینه‌های گوناگون از جمله فلسفی، اخلاقی و غیره ایجاد کرده است.

All systems red اثر Martha Wells

در این زمینه سریال خوش‌ساخت Murderbot در ژانرِ کمدی سیاه _ علمی/تخیلی محصول کشور آمریکا در سال ۲۰۲۵ که اقتباس از کتابی به نام All systems red اثر Martha Wells است، با توجه و نگاهی ژرف و خاص به "روابطِ کاری و اجتماعیِ" انسان_ربات و "مسائلِ عاطفی و احساسی" میان آنها پرداخته است‌. در واقع فیلم مذکور تلاقیِ دیالوگ‌ها و مونولوگ‌هایِ قابل تأمل است که نگاه مخاطب را به درونِ افکارِ موجودی آهنی سوق می‌دهد. قطعات به هم جوش خورده‌ای که مأمور است و باید وظیفه‌اش را ادا کند، اما در این میان پریشانیِ ذهنی پیدا می‌کند و از تماشای رفتار آدمیان بهت‌زده می‌گردد. بشری که خودش سازنده‌ی آن بخش‌ها و قطعات است، خودش به او یاد داده است و حال انتظارِ همکاری از او را دارد. دو کلمه‌ی مهم هم و کار که اولی بر اتصالِ احساسی و انسجام و کیفیتِ با هم بودن، وَ دومی بر تخصص و مسئولیت و وجودِ فیزیکی تمرکز دارد. از جنبه‌ی کلی، پرسش اصلی و نقطه‌ی عطف این فیلم آن است که چرا یک هم‌نوعِ واقعی یعنی انسان به‌عنوان‌ "پاسدار یا محافظ" انتخاب نشده است! مگر یک محصولِ انسانی چه نیرویِ بالقوه‌ای با خود به همراه دارد که با بخشیدن یک جایگاهِ ارزشمند به او از سویِ سازنده‌اش چنین بالفعل می‌شود!

راوی این سریال یک رباتِ قاتل است که با حضور سازندگانش، نامَش را بر اساس واقعیت و پذیرفتنِ کشتارها برای خودش برگزیده است. او خلافِ معنای‌ِ نامش یک محافظ و نیروی امنیتیِ سفینه‌ست که گروهی را زیر نظر دارد. در واقع فقط برای او انجام تکلیف تعریف و برنامه‌ریزی شده، لکن به مرور زمان و با دیدنِ برخوردهای گوناگون از طرف گروهِ انسانی دچار فروپاشی ذهنی می‌شود. در واقع داستان و موضوعِ حقیقی در مونولوگ‌ها و حیرت‌هایِ این ربات نهفته‌ست. بر مبنای این نوع از رفتارها انسان‌ها را احمق و ساده‌لوح می‌پندارد وُ کلامش آغشته به دشنام‌هاست؛ گفتارها و کلام‌هایی تهی از احساس وُ فقط امری و دستوری. تماشای سکانس‌هایِ تأمل‌برانگیز این سریال ما را وا می‌دارد تا دوباره بپرسیم (به زعم فوکو روشنفکری یعنی بارها پرسیدن وُ از نو تشریح و تبیین کردن)؛

آیا می‌توان هر گونه ابزار و تکنولوژی را از "منظر اخلاقی" همکار فرض نمود؟
آیا آدمی در آینده به نقطه‌ای خواهد رسید که همه چیز را "تزریق" کند و محتاجِ گفت‌وگویی مملو از ادراک و هم‌دلی نباشد؟
آیا ربات‌ها می‌توانند "مانند انسان" درک صحیحی از "آغوش‌ها و لذایذ جنسی" داشته باشند؟
نوع رابطه انسان_ ربات چگونه تعریف خواهد شد؟! آیا انسان "مشتریِ" اوست؟
آیا فقط پناه‌ بردن به "کار و بهره‌گیری از نقش‌ها" در این رابطه برای ما کفایت می‌کند؟
آیا "اطاعت نمودن ربات" و سایر ابزارها برای ما احساس رضایت می‌آورد؟
آیا انسان باید بترسد از روزی که دیگر این نوع از افزارها نباشند؟
آیا ربات‌ها پس از این باید مراقب انسان‌ها باشند؟ آیا آنها می‌توانند مراقبِ روح و احساس آدمی باشند؟ و بسیاری پرسش‌های دیگر که باعث می‌شوند رویکردی انتقادی و تفسیری نسبت به این ابژه و موضوع داشته باشیم تا آینده‌ای "بدونِ عاطفه و اخلاق" را "پیش‌بینی نکنیم".

نتیجه
حتی در پیوستار علمی که به نوعی بیانگرِ محور زندگانی‌ست به دو جهت ‌‌و پارادایمِ اثبات‌گرایی و کمی وَ متافیزیکی و پسااثبات گرایانه در حال حرکت است، نمی‌توان به صورت صرف نقطه‌ای را متعلق به یکی از آنها دانست. حال که ما از زیستنی سخن می‌گوییم که سرشار از ترکیب‌هایِ "عمل و تفکر و اخلاق" است. بر همین اساس بشر با کنجکاوی‌هایی از قبیل اینکه دیدگاه هر فرد و کنش معنادار یا تفسیریِ او نسبت به حضور ربات‌ها چیست، چرا اصلاً ساخته می‌شوند، چرا به شکل ابژه‌های واقعی پدید می‌آیند، چه انتظاری باید از آنها داشت وَ غیره، روبه‌رو است.

سریال ربات قاتل باعث می‌شود تا بر این موضوع تمرکز کنیم که چرا یک "انسان واقعی" محافظ و نیروی امنیتی نشود؟ شاید چون به توان او به اندازه‌ی قطعاتِ به‌هم پیوسته‌ی آهن اعتماد ندارد. در نهایت هم می‌بینیم که حتی نیروهایِ سفینه با یک غرور خاص و شاید از سر خودخواهی به بهانه‌ی هم‌گروهی بودن، لباسِ آدمی تن ربات می‌کنند تا هر چه بیشتر به انسان شبیه شود و کسی به او شک نکند و از او نترسد.

به‌طور کلی، انسان از همان ابتدا در برابر اعمال طبیعت پاسخگو بوده و خواسته که نه به برتریِ محض، بلکه به یک هم‌ترازیِ قدرتی با او برسد. بنابراین از طریق برخی از الگوها مانند لمسی_جنبشی و این‌همانی‌ها بارها و بارها برانگیخته می‌شود تا هم‌پای طبیعت حرکت کند؛ اینکه آلتِ کاربردی خویش را قبول دارد، ولی به "پرقدرت‌تر و پرسرعت‌تر" از او نیازمند است. آدمی اگر چه خودش صنعت‌گر است، لکن به مرور وابسته‌ و حتی دلبسته‌ی تکنولوژی می‌شود و هر جا او برود، بشر هم می‌رود.

سریال  Murderbot

همچنین در قسمت‌های پایانیِ تماشا می‌کنیم که راهِ حلِ نهاییِ ربات‌ها دقیقاً مانند آدمی جنگ و شورش است. بر همین اساس است که آدمی همواره برای حفاظت از جانش و بقایَش به پتانسیلی برتر، استوارتر، محکم‌‌تر، بی‌روح وَ از جنس و نوعی دیگر نیازمند است.
از سویِ دیگر بشر از رویارویی با اخلاق و رفتارهای متفاوت یکدیگر خسته شده است و تاب و تحمل پذیرش آنها و اختلاف‌های نظری و کرداری را ندارد. به همین دلیل یک سراسر آهن می‌تواند فقط مطیع و فعالِ تحت نظر باشد، کنترل شود وَ انسان ریاست کند تا سکوتی مدرن (فاصله‌های موجود در روابط) حکم‌فرما شود.
همچنین در رابطه‌ی انسان_ ربات، موضوع مرگِ موجودیت و فناناپذیری و تعمیرِ بخش‌های ساخته شده از مسائل کلیدیِ داستان است. سوژه‌ای که مدت‌هاست آدمی را به خود درگیر کرده وَ دنبال استراتژی‌ای ویژه‌ای‌‌‌ست تا جاودان و پایا و سرمدی باقی بماند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...