نمایش حیات فردی و اجتماعی فردوسی | شهرآرا


کتابی که امروز معرفی می‌کنیم، فیلم نامه‌ای است تاریخی با موضوع زندگی حکیم ابوالقاسم فردوسی که به قلم استاد بی بدیل ادبیات نمایشی در ایران معاصر به نگارش درآمده است. بهرام بیضایی، در این فیلم نامه، ضمن پرداختن به نقاط عطف زندگی حکیم توس و مرور رخدادهای مهم فردی حیات این حماسه سرای پارسی گو، از حیات اجتماعی او نیز غافل نبوده و با هنرمندی تمام اوضاع فرهنگی، اجتماعی و سیاسی خراسان بزرگ را در حد فاصل سال‌های ۳۵۰ تا ۴۱۰ قمری به تصویر کشیده است.

دیباچه نوین شاهنامه بیضایی

نکته جالب ماجرا اینجاست که در کنار این دو مجموعه، تصاویر مرتبط با زندگی فردی و اجتماعی جناب فردوسی، فیلم نامه «دیباچه نوین شاهنامه» صحنه آمدورفت بسیاری از شخصیت‌های داستانی «شاهنامه»، مانند بیژن و منیژه و رودابه و سودابه و سیاوش و اسفندیار و رستم و سهراب، نیز هست؛ شخصیت‌هایی که جهان ذهنی شخصیت اصلی داستان را نیز نشان می‌دهند و کامل کننده پازل شخصیت در این اثر درخشان نمایشی هستند.

فیلم نامه با صحنه تدفین فردوسی و داستان‌های حول وحوش آن که در حکایت نهم مقالت دوم از «چهارمقاله» نظامی عروضی مضبوط است1- آغاز شده و در ادامه، با بازگشت به دوران جوانی فردوسی و در روندی تقریبا خطی (البته گاه با تلفیق واقعیت و خیال، و در مواردی با رفت وبرگشت‌های زمانی و مکانی)، کل دوران زندگانی این فرزانه خراسانی را با زبانی سخته و منحصربه فرد به تصویر می‌کشد. در این میان، یکی از موضوعات مهمی که نویسنده به آن پرداخته است، وضعیت اسفناک «زبان فارسی» در زمان حیات فردوسی و ازآن طرف، مجاهدت‌های همیشگی و کار خستگی ناپذیر او برای حفظ این گنجینه کهن است. به عنوان نمونه، در صفحه۳۰ فیلم نامه می‌خوانیم: «در راسته وراقان، فردوسی جوان از دکه‌ای درمی آید، قلم و قلم تراش و کاغذ به دست. چند وراق، پیش تر یا پس تر از او، به سوی والی خانه می‌نگرند. از نگاه آن ها، از در والی خانه جارچی به جلوخان می‌آید با فرمانی برای اصناف که در میدان جلو والی خانه جمع شده اند. جارچی [با صدای بلند، خطاب به جمع] می‌گوید فرمان آمد؛ دفاتر به تازی باید کرد و اخراجات مالیه محاسبان تُرک می‌گیرند!» در این اوضاع و احوال، مجموعه تلاش‌های حکیم توس برای پاسداری از زبان -که شاید معروف ترین جلوه آن «نگارش شاهنامه»، به عنوان آخرین حلقه زنجیر «فارسی دوستی» فردوسی، باشد- بخشی از صحنه‌های پرتکرار فیلم نامه را می‌سازند.

شاید خیلی از ما فارسی زبانان از این موضوع آگاه نباشیم که جناب فردوسی بخش بزرگی از ثروت خویش را که اتفاقا، به خاطر میراث اجدادی اش، در آغاز جوانی چشمگیر هم بود- صرف خریدن نسخه‌های خطی و کتاب‌های اندک باقی مانده به زبان‌های کهن می‌کرد؛ کتاب‌هایی که بخشی از آن‌ها به طور مستقیم منابع مکتوب او برای تدوین «شاهنامه» بودند و به طور غیرمستقیم نگاهبانان زبان و ادبیات. این عطش روزافزون حکیم توس به خرید و جمع آوری کتاب‌ها به هر قیمتی (که در مواردی -همان طور که در فیلم نامه نیز می‌خوانیم- طمع یک وراق یا نساخ یا صحاف و ازآن طرف، سادگی و زودباوری جناب فردوسی جنبه دراماتیکی به آن می‌بخشد) و با هر زحمتی سبب می‌شود که در اواخر عمر با فقر و فاقه دست وپنجه نرم کند، همان طور که خود در رُبع پایانی «شاهنامه» (پایان داستان یزدگرد بزهگر) می‌گوید: «نماندم نمک سود و هیزم نه جو/ نه چیزی پدیده ست تا جوْدِرو». این فقیرشدن تدریجی فردوسی به خاطر خرید و گردآوری نسخه‌های خطی یکی از خطوط داستانی مهم در فیلم نامه بیضایی است. به عنوان نمونه، در صفحه۸۵ کتاب و در صحنه‌ای که دختر فرزانه توس نیازمند پزشک است، همسر فردوسی خطاب به او می‌گوید: «تنها دِرَمی برجاست! به دفتری می‌دهی یا به پزشکی؟» (که انصافا سؤال تأثربرانگیزی است؛ هم از این جنبه که برای خانواده فردوسی فقط یک سکه نقره یا همان درم باقی مانده است و هم از این جنبه که ممکن است همان یک درم نیز صرف خرید دفتر و کتاب شود) و فردوسی در جواب می‌گوید: «آه! پزشک.»

اجازه دهید این جستار را با نقل جمله‌ای از کتاب گران سنگ «زندگی نامه تحلیلی فردوسی»، نوشته روان شاد علیرضا شاپور شهبازی، تمام کنم که یکی از آثار دقیق و محققانه پیرامون زندگی فردوسی است. این جمله که فیلم نامه بهرام بیضایی به روشنی مؤید آن است، چنین می‌گوید: «شخصیت فردوسی، در قطعاتی از کتابش که مربوط به وضع خودش است، به خوبی بازتاب می‌یابد: مؤدب، خوش قلب، صمیمی، دست ودل باز، خون گرم، وفادار و بیزار از تعصب، جهل و زیاده خواهی.»

«دیباچه نوین شاهنامه» توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان در ۱۱۸ صفحه منتشر شده است.
...
1. این حکایت را می‌توانید به راحتی در «گنجور» بیابید و بخوانید.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...