گابریل گارسیا مارکز نویسنده مشهور کلمبیایی روزنامه‌نگاری را بهترین حرفه جهان می‌داند. 
   
گارسیا مارکز که روز گذشته در سمیناری درباره رسانه‌های جمعی در شهر "مونته ری" در ایالت شمالی "نوئو لئون" مکزیک سخن می‌گفت افزود: «روزنامه‌نگاری بهترین شغل جهان بوده و همچنان خواهد بود.»

نویسنده کلمبیایی تاکید کرد: «روزنامه نگاری زیباترین حرفه است و علیه آن هیچ کاری نمی‌توان صورت داد. برنده جایزه نوبل ادبیات در عین حال از روند شتاب‌زده در تحریریه‌های خبرگزاری‌ها انتقاد کرد و گفت: «در این شرایط وقت کمی در اختیار حرفه‌ای های اطلاع رسانی قرارداده می‌شود تا بتوانند متون را تنظیم کنند.»

به گزارش فارس به نقل از آژانس پرنسا لاتینا کوبا، گارسیا مارکز ادامه داد: «هنگامی که شتاب‌زدگی وجود داشته باشد وقتی برای فکر کردن باقی نمی ماند و روز بعد گفته می‌شود که بهتر بود آنگونه نوشته می‌شد. نویسنده رمان معروف "صد سال تنهایی" در بخش دیگری از سخنانش اظهار داشت: «مایل به انتشار آثار به شیوه سنتی چاپ در برابر انتشار الکترونیکی هستم.»

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...