گام زدن، تامل و ارزنی سست‌زانویی در مواجهه با کتاب «مغازه خودکشی» [Le magasin des suicides] اثر ژان تولی [Jean Teulé] و درآمده از مطبعه نشر چشمه، قلم را بر آن داشت تا ترچشمی‌اش را کاغذین نماید مگر از معبر همدلی و فریاد به ضمادی برای درد مشترک برسد. کمی پیشتر آن کسی که شب یلدا را از تصور به تصویر آورده بود [کیومرث پوراحمد] به میل جهان را بگذاشت و دیده نگشود. شاید پیشترک تنی برای همه همگنانش سرود کرده بود "دیده بگشا رنج انسان بین..." و رنج آن کلید گمشده‌ی زیستن است و گزیدن مرگ، چه می‌شود که آدم شدن و نبودن را بر می‌گزیند و مرکب حیات را فروگذاشته قعر اقیانوس را می‌گزیند.

شاعری خواسته بود تا مرگش در شبی هراس انگیز و به سان قو سر برسد تا دفترها بسازند از سوختنش، اما آدم برای مرگ نمی‌کرشمد، بر ممات می‌شورد و آیت شورین را پایکوبی خوش‌خاطرانه در کار نیست وگر نمودی دارد از بود رنج است و نمایشی سرخگون به سان حلاج تا نگویند فلانی را هیبت مرگ، هیئت به زردرویان عاشق و فرزندان خزان نسب برد.

بودن
انسان می‌آید بی‌آنکه بداند و یا بگزیند. جماعتی در میان رفتارهای پرتکرار آبائیان و شبان پیشه‌گان زیست و زمانه را رمه‌گانی، در بودن و تاسی، برافروختن برای اعتباریاتی که حاصل ابرام آدمیان رشید و رند و نیز رمیدن رمه مرام جهان را پس پشت می‌نهند و گردن بر رسمی و داستان نوشته ای،از این تنان خاک پر از استخوان است. رنج برای انسانها کم یا بیش برقرار است و گریز و گزیری در میان نیست.

هر کس بسته به توش و هوش بهره و تیغ در گلو و پهلو دارد و می‌رود تا بار خود را بر زمین نهد. یکی بر صلیب و تا جلجتا و دیگری بر شانه افتخار و سنگ حمل می‌کند تا برپادارد کوشک و بارویی یا بر سر کسی بکوبد و تنی را سنگین کند تا کسی و نیز خاطر بی‌خیال اندیشه و پر خشم اش سنگین و پرتسکین شود. رنج‌ها هم ازلی‌اند و تا همیشه چون سایه به روزان ابری هم آدمی را به ابرام دست از دامن نمی‌کشند... مرگ و نبودن اما آن رنج نهان و عیان است، به هر بها و بهانه نمی‌توان مرگ را نادیده انگاشت، میهمان بی‌اذن دخول و دق‌الباب است و سکندر گردن سرفرازان عالم را نرم نمود و اقصا را نوردید اما نایافته آب حیان آرزومند جهان را وانهاد و رفت. افسانه زنده ماندن و نامیرایی تا همیشه همراه بشر رنجور و جان نهاده بر نیشی، آواری و کمتر از آن بوده است.

این بی‌نوا می‌خواست تا پنجره را بر ممات ببندد و حیات را چون نفس در سینه به حبس ابدمدتی محکوم سازد اما حبس نفس خفقان می‌آورد و برون دادنش را که مفرح ذات است دمی بر نیست شدن تن سلامی نو می‌دهد... چکند آدم که آرزو و نفس کشیدنش تا نقطه تمام می‌برد... او انگار بی‌اختیار بر جان خویش زخمه می‌زند..زخمه گیرم نوای بربط و نی،جان نواز و روح فزا، لیگ گلوی بط به خون نشسته و تار بر گردن کسی نمودن را انتهاست.... ناخدای کشتی ام کو تا گرداب می‌تازد و از خنکای نسیم بادبان افرازش بر صورت بی‌گناهم مسرور!

هیبت و هیئت مرگ
مرگ آدم را به سوگ و تامل واداشت تا معنایی و بل تسکین و گریزی در و بر آن بیابد مگر سیلاب بنیان فکن را به انگشتی بند نهد و بیشتر هم. نخست از رواق انکار و تردی برآمد کو مرگ از آستان و آسمان من و ما نیست و آن هرمن و انیران و سیه رویان تبه مرام است. مرگ را از تیره ظلمت و نادنستنی‌ها در حساب آورد اما دشنام را ضمادی بر آن تاول درداگین نبود پس برآمد تا نیست شدگی و هدم و تباهی پایان را تغییر دهد و روایتی با پایان شاد جایگزین آن خاک سرد و خموشی پردرد بگذارد. مرده را در دخمه و گور نهادند و ادوات زیست و عشرت را کنارش تا باور کند چشیدن و جستن تداوم دارد و چنگیز انقطاع در پی دریدن ریسمان نیست. انسان می‌خواست مرگ را و صورت هول نچشیدن کام را فنا کند با این تکاپوها... روزنامه بر پنجر رواق بزن خورشید نخواهد تابید...

تلاش برای تفسیر به شادی مرگ ادامه داشت و دارد! سال‌ها بعدتر مرگ را از پس دوربین به یک بوس کوچولو تشبیه و توصیف نمودند و دیگری فرشته ای مهربان و خنده رو... اما باز و اما....
گورستان برای مردگانی که پیکری و اثری برجای می‌گذارند دور از آدمیان است تا نادانسته هجوم نگاه نیستی را در دورترین فاصله از آدم رونده قرار دهند! خیال و تفکر آدم خود مرحمی است و تاخیر و دیرکردی تا او بپندارد مرگ در دور و دیرترین فاصله از او  قرار دارد... مرگ برای همسایه....

تعقیب و گریز
زندگی ساحت و عرصه ایست که آدم با تمام رنج و دشواریها و گاه دویدن و نرسیدن ها، می‌شناسدش و می‌داند این چرخ معاشرت و چگونه است وین آسیا چون چرخان است! گیرم گندمی آغشته به خاک و آن چیز دگر سهم او شود اما سوسوی چراغی این سو می‌بیند که در وادی نبود شدن نمی‌داند و نمی‌بیند و یکسر همه هراس است و هول... خیال الکن و محدود آدمی زندگی و مرگ را همان "سیلی نقد و حلوای نسیه" در می‌یابد و نه چیز دگر... پس به زندگی می‌چسبد وز مرگ می‌هراسد.

او لذات را ملموس و در دسترس با حواس ابتدایی خود دریافته و برای همین است که هیچ کس در باب لذت بخش بودن غریزه قلم و زبان فرسوده نمیکند که در حکم "از کرمات شیخ ما این ست ..." و میسور است که متهم به شیره ای بودن بشود... اما برای توضیح یک عشق عرفانی و شراب روحانی نیاز به هزار و یک بیان و کرشمه است تا مگر... پس محسوس و ملموس را دریافتن آن غیر این دشوار و محال آمد، کوچیدن از این به آن دردناک و ترسان است. پس دودستی به حیات می‌چسبد و تلاش کودکانه ای برای تعدیل و تعلیق دارد... لیک: پیمانه چو پر گشت/چه بغداد و چه بلخ.

چرا ویرانی هامون حضور خویش؟
اما چه می‌شود که کسی از پس دانستن تمام این احوال و اعتماد بر غریزه، نبودن به میل خویش را بر شدن می‌گزینند و جان شیرین را به باور ناظران و دلبستگان تلخ مزه می‌نمایند؟
نخست آنکه به حکم دربند میراث آبائی بودن بخشی از آدمان با ژن انباشته‌ی بیزاری از حیات همزاد و هم آشیانند و می‌روند تا جان خود بستانند و مویه گر تن بی‌جان خویش هم نخواهند بود. آورده‌اند که تواتر خودکشی در چند نسل از یک خاندان گزارش شده است.

دیگر آن که کسانی در جوانی به روایت سعدی قدر دیده‌اند و درصدر نشسته‌اند و اینک به حکم گذر روز و روزگار از دیده افتاده‌اند و خود نیز تاب دیدن خویش در آینه ندارند پس نبودن می‌گزینند تا این بودن را که نقض آن بودن است فروبگذارند... حاشا و شگفتا از بنی آدم... روی دیگر سکه گذر از رنج هاست و پایان دادن به مرارتی که ملموس و محسوس است، به بنایی ای که تصویر و تصورش قرار است و آسودگی، فرار از خموگی به آسودگی که می‌تواند طعم انفعال، انفکاک یا خواب شیرین و بی‌درد بدهد. گذر از بیماری و تاب نیاوردن بر ابتلائات جهان را می‌توان از دلایل دست گشودن بر جان خویش در شمار آورد. نمی‌دانم و کسی از آن سوی این تجربه بازنیامدست تا بگوید آیا جانی بر جان خویش را باور بر تباهی و نیستی هست یا گمان می‌دارد دستی از غیب برون آمده و کاری خواهد کرد؟ به حکم محسوس وگرایی اش زندگی را باور دارد و مرگ را ناممکن و به سان طفلان می‌خواهد خود را برای جهان شیرین کند تا فرهادی کوه رنج‌ها بشکند و باستون بنای دلش برای زیستنی در جوانی و کاموری شود؟ هیچ کس نمی‌داند... آه آدم! برگی دانی و اوراقی بر خیالت عارض است ناخوانده ....

آخر اینکه باورهای آیینی اگر غایت گرا و استوار باشند اراده را محکم و تحمل رنج‌ها را از دریچه امتحان و آزمایش و نیز پنجره‌ای برای تکمیل یا تکامل می‌نگرند و راه رنج را سنگفرش و نه سنگلاخ می‌نمایانند. این جا آدم جهان رنجین را آرزومند و شاکر و نیز مقدر و تن به قضا داده سر می‌کند و در شکل شریعتی یا طریقتی آن آسان می‌زید. این نوشتار پایان ندارد و به حکم و یقینی باریدن نگرفته است که برآمدن خورشید از پس ابر شهادت و یقین دهد پس همینجا نجوا می‌کند تمام!

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پس از ۲۰ سال به موطن­‌شان بر می­‌گردند... خود را از همه چیز بیگانه احساس می‌­کنند. گذشت روزگار در بستر مهاجرت دیار آشنا را هم برای آنها بیگانه ساخته است. ایرنا که که با دل آکنده از غم و غصه برگشته، از دوستانش انتظار دارد که از درد و رنج مهاجرت از او بپرسند، تا او ناگفته‌­هایش را بگوید که در عالم مهاجرت از فرط تنهایی نتوانسته است به کسی بگوید. اما دوستانش دلزده از یک چنین پرسش­‌هایی هستند ...
ما نباید از سوژه مدرن یک اسطوره بسازیم. سوژه مدرن یک آدم معمولی است، مثل همه ما. نه فیلسوف است، نه فرشته، و نه حتی بی‌خرده شیشه و «نایس». دقیقه‌به‌دقیقه می‌شود مچش را گرفت که تو به‌عنوان سوژه با خودت همگن نیستی تا چه رسد به اینکه یکی باشی. مسیرش را هم با آزمون‌وخطا پیدا می‌کند. دانش و جهل دارد، بلدی و نابلدی دارد... سوژه مدرن دنبال «درخورترسازی جهان» است، و نه «درخورسازی» یک‌بار و برای همیشه ...
همه انسان‌ها عناصری از روباه و خارپشت در خود دارند و همین تمثالی از شکافِ انسانیت است. «ما موجودات دوپاره‌ای هستیم و یا باید ناکامل بودن دانشمان را بپذیریم، یا به یقین و حقیقت بچسبیم. از میان ما، تنها بااراده‌ترین‌ها به آنچه روباه می‌داند راضی نخواهند بود و یقینِ خارپشت را رها نخواهند کرد‌»... عظمت خارپشت در این است که محدودیت‌ها را نمی‌پذیرد و به واقعیت تن نمی‌دهد ...
در کشورهای دموکراتیک دولت‌ها به‌طور معمول از آموزش به عنوان عاملی ثبات‌بخش حمایت می‌کنند، در صورتی که رژیم‌های خودکامه آموزش را همچون تهدیدی برای پایه‌های حکومت خود می‌دانند... نظام‌های اقتدارگرای موجود از اصول دموکراسی برای حفظ موجودیت خود استفاده می‌کنند... آنها نه دموکراسی را برقرار می‌کنند و نه به‌طور منظم به سرکوب آشکار متوسل می‌شوند، بلکه با برگزاری انتخابات دوره‌ای، سعی می‌کنند حداقل ظواهر مشروعیت دموکراتیک را به دست آورند ...
نخستین، بلندترین و بهترین رمان پلیسی مدرن انگلیسی... سنگِ ماه، در واقع، الماسی زردرنگ و نصب‌شده بر پیشانی یک صنمِ هندی با نام الاهه ماه است... حین لشکرکشی ارتش بریتانیا به شهر سرینگاپاتام هند و غارت خزانه حاکم شهر به وسیله هفت ژنرال انگلیسی به سرقت رفته و پس از انتقال به انگلستان، قرار است بر اساس وصیت‌نامه‌ای مکتوب، به دخترِ یکی از اعیان شهر برسد ...