رمان «معرکه» نوشته‌ی لویی فردینان سلین - نویسنده‌ی فرانسوی - با ترجمه‌ی سمیه نوروزی منتشر شد.

داستان رمان "معرکه" در فضای جنگ می‌گذرد و قصه‌ی شبی در پادگان است که با معرفی سرباز به جوخه‌ی مربوطه آغاز می‌شود و با طلوع خورشید پایان می‌یابد.

این داستان نخستین‌بار در سال 1949، یعنی زمان تبعید سلین منتشر و سه سال بعد، پس از افزوده شدن قسمت‌های جدیدی به انتهای رمان، تجدید چاپ شد. «سفر به انتهای شب» و «مرگ قسطی» سلین پیش‌تر توسط فرهاد غبرایی و مهدی سحابی به فارسی ترجمه‌ شده‌اند.

لویی فردینان سلین متولد سال 1894 در پاریس بود و سال 1961 درگذشت. سمیه نوروزی رمان «معرکه» را از فرانسه به فارسی برگردانده که به تازگی از سوی نشر چشمه منتشر شده است.

به گزارش ایسنا، از این مترجم، پیش‌تر «مرد خسته»ی طاهر بن جلون منتشر شده که نامزد بهترین ترجمه‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی بوده است.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...