تشخیصِ انسانیتِ دشمنان | سازندگی


«تصویر مادر در قاب جوانی» [Portrait of the Mother as a Young Woman] که به قلم یکی از تحسین‌شده‌ترین رمان‌نویسان معاصر آلمان، فریدریش کریستیان دِلیوس [Friedrich Christian Delius] به تحریر درآمده، تک‌جمله‌ای طولانی است و در طول صد صفحه آن، تک‌گویی درونی یک زن جوان آلمانی به تصویر کشیده می‌شود. چنین رویکردی موجب خستگی و سردرگمی خواننده می‌شود، اما هنگامی که فردریش کریستیان دلیوس قلم در دست می‌گیرد این‌گونه نیست، و او با به کارگیری فرم آزمایشی زبردستی خود را به تأیید می‌رساند و با بهره‌بردن از پیچیدگیِ روانشناختیِ شخصیتِ اصلیِ داستانِ خود مارگریتا، که از حامیان حزب نازی در ایتالیا طی جنگ جهانی دوم است، با چیرگی تجربه‌ای متنوع و خوش‌ساخت را برای خواننده ایجاد می‌کند. این رمان با ترجمه‌ای زیبا از محمود حدادی (نشر افق)، در قالب جریانی از آگاهی خوانده می‌شود.

تصویر مادر در قاب جوانی» [Portrait of the Mother as a Young Woman] فریدریش کریستیان دِلیوس [Friedrich Christian Delius]

اگرچه داستان به صورت سوم‌شخص نقل می‌شود، واقعیتی که میزان ساده‌لوحی و تناقض در افکار مارگریتا را برجسته می‌سازد، بنیاد این درام تلاشِ او برای پذیرفتن احساساتش درمورد جنگ، اعزام شوهرش به جبهه شمال آفریقا و زندگی او به‌عنوان فردی خارجی در ایتالیا است. افکار مارگریتا حقیقی و بدون محافظه‌کاری است و با ورود به ذهن او درمی‌یابیم که او عمدتاً فردی بسیار حساس و صادق است. بیان حقیقت در سطوح مختلفی از این کتاب به کار برده شده است. علیرغم اینکه این کتاب به شکلی غیرقابل انکار یک اثر داستانی تاریخی است، دلیوس بدون شک پژواک‌هایی از خودزندگینامه‌نویسی را در آن دخیل کرده است. ما تنها می‌توانیم فرض کنیم که تصویر مارگریتا، که در بدو اولین ملاقات با او مشاهده می‌کنیم که باردار است، تا حدودی مادر خود دلیوس را به تصویر می‌کشد؛ زنی آلمانی که در سال 1943 نویسنده این اثر را در شهر رم به دنیا آورد.

داستان «تصویر مادر در قاب جوانی» با پیاده‌روی مارگریتا در خیابان‌های شهر رم در بعدازظهر روزی در ژانویه ادامه می‌یابد. درحالی‌که او به سمت کنسرت باخ می‌رود، توصیفات واضح و دقیق دلیوس ما را قادر می‌سازد تا دنیای او به‌عنوان زنی ناآشنا در مکانی بیگانه را تجسم کنیم، مکانی که از دید او «سرشار از علائم ناشناخته و معماهایی است که او را گیج می‌کند.» از دید او هر پیاده‌روی به‌سانِ «دریایی است که او می‌بایست با وجود ترس از همه چیزهای ناشناخته، از آن عبور کند.» او که تنها چند روز پیش از اعزام غیرمنتظره شوهر مجروحش به تونس از یک شهر کوچک در آلمان به رم نقل‌مکان کرده بود، ناگهان احساس آسیب‌پذیری و انزوا می‌کند. پس از اینکه مردی در یکی از اتوبوس‌های شهر رم به او دست‌درازی می‌کند، ترس او از ایتالیایی‌ها افزایش می‌یابد و موجب می‌شود که او از حضور در اماکن شلوغ اجتناب کند و تنهایی را برگزید و تا جای ممکن پیاده به مقصد موردنظر خود برود.

بااین‌حال، او از حضور در رم خرسند است و اطمینان دارد که در آنجا قربانی بمباران نخواهد شد چراکه نه انگلیسی‌ها و نه آمریکایی‌ها شهر ابدی و مرکز جهان مسیحیت را با خاک یکسان نمی‌کنند. شهر رم به تصویر کشیده‌شده توسط دلیوس ممکن است برخلاف احتمالات تاریخی در مواقعی «آفتابی» باشد، بااین‌حال دارای آرامش آشفته شهری تحت‌الشعاع و جنگ‌زده است. صحنه شهری که مملو از فقدان است و غذا در آن با سختی جیره‌بندی است، در تضاد با زیبایی الهام‌بخش و شکوه معماری رومی است. همه منتظرند – نه‌تنها منتظر پایان جنگ، بلکه منتظر از سرگیری آزادی‌هایی که فاشیسم از بین برده بود.

کشمکش‌های درونی مارگریتا با رایش، گاهی اوقات شگفت‌انگیزند، برای مثال هنگامی که بین تحسین آدولف هیتلر و مارتین لوتر مردد است، دو مردی که در حافظه تاریخی مسیرهای کاملا متضادی را پیموده‌اند. تبلیغات دوران جنگ به بخشی از شخصیت درونی مارگریتا مبدل شده و او سعی می‌کند نازیسم را زیرسوال نبرد؛ چراکه این به چالش‌کشیدن را مساوی با به‌خطرانداختن شوهر و میهن خود می‌داند. علیرغم این مساله هنوز هم در برخی لحظات تردید را در وجود او می‌بینیم. مارگریتا در لحظه‌ای بسیار جسورانه، اعتراف می‌کند که پذیرش اینکه هیتلر خود را فراتر از خواستِ خدا می‌داند، سخت است و او که تعهدش به ایمان قلبی و وطن‌پرستی‌اش به یک میزان است، تضادی روزانه بین صلیب کلیسا و صلیب شکسته حزب نازی را تجربه می‌کند و بااین‌حال دلیوس متنی را می‌نویسد که در آن اعترافات از این قبیل چندان وجود ندارد و نشان‌دهنده این است که قهرمان داستان آمادگی کمی برای تفکر انتقادی درباره هیتلر و رایش دارد. او در احتراز خود از چشم‌اندازی امیدوارکننده و درعین‌حال توهم‌آمیز از آینده و معصومیت خانواده‌اش محافظت می‌کند.

موفقیتِ رمان مدیونِ تلاش نویسنده در کنکاشِ بلاتکلیفی عامه مردم در زمان جنگ و بیان معنای شراکت در جرم و جنایت است. دلیوس به‌طرز ماهرانه‌ای سرکوبِ شومی را که آلمانی‌ها و ایتالیایی‌های معمولی با آن روبه‌رو بودند و ترس عملی آنها از مخالفت را به تصویر می‌کشد. روح و روان مارگریتا منعکس‌کننده این ترس است و هنگامی که او تنها برای یک ثانیه تعجب می‌کند که چرا می‌بایست از دشمن متنفر باشد، بلافاصله احساسِ گناه، سردرگمی و وحشت‌زدگی می‌کند. این رمان بدون توجیه سکوت مارگریتا، خوانندگان خود را به چالش می‌کشد تا به این موضوع فکر کنند و در آخر نیز هیچ پاسخ روشنی ارائه نمی‌دهد؛ اما دلیوس از طریق تصویری همدلانه، به‌آرامی ما را به‌سمتِ تشخیصِ انسانیتِ دشمنانمان سوق می‌دهد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...