خلق جهان مردانه توسط نویسنده‌ی زن | کافه داستان


«جان‌های شعله‌ور» [اثر سمیه کاظمی حسنوند] از نظرگاه اول شخص مردی آغاز می‌شود که عاشق دختری از دوستان کودکی‌اش شده است. دختر حالا با مرد دیگری ازدواج کرده و خط بطلان بر رویاهای راوی این داستان (یعقوب) کشیده است. یعقوب در روز عروسی دختر با یک معرکه‌گیری جلوی آرایشگاه و کوبیدن یک پاره آجر به سرش خود را به دیوانگی می‌زند و نرسیده به فصل دوم این رمان مقیم آسایشگاه روانی می‌شود. او دوران کوتاهی را در آسایشگاه روانی می‌ماند؛ تجربه‌هایی تازه با آدم‌های پیرامونش (بیماران، کارکنان آسایشگاه، خانواده بیماران) دارد و حوادثی را از سرمی‌گذراند که در پایان‌ داستان منجر به گریختن او از آنجا می‌شود.

جان‌های شعله‌ور سمیه کاظمی حسنوند

داستان و تمام روابط علت و معلولی‌اش تقریباً در همین فصل ابتدایی رمان شکل می‌گیرد. نزاع و کشمکش، عدم تعادل، انتقال اطلاعات داستان به مخاطب، صعود کنش، نقطه اوج و سپس نزول کنش در بستر طولی داستان و صفحات واپسین با ایجاد تعادل و گره‌گشایی رخ می‌دهد تا وارد پایان‌بندی داستان می‌شویم. ساختار داستان قرص و محکم است و مخاطب را دچار سردرگمی‌ها و گسست‌های روایی نمی‌کند. تسلط نویسنده به حرکت در عمق داستان نیز کاملاً پیداست، آنچنان که از موضوعی تقریباً ساده و تکراری پیرنگی نظم و نسق‌یافته می‌آفریند که با جا دادن خرده‌روایت‌های متعدد حرف‌های بسیاری برای گفتن، اندیشیدن و کاویدن روان انسان دارد. جهان خاص این روایت، با موقعیت‌ها و شخصیت‌هایی منحصربه‌فرد خلق می‌شود که تنوع و پیچیدگی‌های آنها نقطه‌ی قوت رمان است.

روایتِ قاب در جان‌های شعله‌ور دربرگیرنده‌ی درون‌روایت‌های متعددی است که غالب آنها بر اساس زندگی بیماران بستری در این آسایشگاه ساخته شده‌اند. از این رو من این رمان را بسیار شخصیت‌محور می‌دانم که توجه را به سمت روان پیچیده‌ی انسان‌ها و مناسبات اجتماعی آنها با هم و بستری که منشأ اثر بسیاری از رخدادهای زندگی بشر است، جلب می‌کند. آنچه ما را لابه‌لای سطرهای داستانی غرق خود می‌کند، شخصیت‌ها و واکنش‌هایشان در برابر مسائل پیرامون‌شان هستند. ارسطو در رساله‌ی شعرشناسی شخصیت و کنش را دو عنصر ضروری هر داستانی برمی‌شمرد و معتقد است شخصیت‌ها می‌بایست از روی کنش‌هایشان شناسانده شوند و این بدان معنی است که جنبه‌هایی از پیرنگ باید در صدد شخصیت‌پردازی باشند. آنچه که به درستی نویسنده در متن خود به کار بسته است. سه رکن اساسی که ارسطو برای تبیین این مسئله در پیرنگ بیان می‌کند در شخصیت اصلی رمان به خوبی دیده می‌شود. تقصیر، وقوف و واژگونی.

«تقصیر» که نتیجه نقصان فاجعه‌بار در شخصیت است، ابتدای داستان در یعقوب دیده می‌شود و منجر به حرکات دیوانه‌وار، ولگردی در خیابان‌ها و در نهایت سکنی‌گزیدن در آسایشگاه روانی می‌شود. «وقوف» زمانی رخ ‌می‌دهد که شخصیت متوجه می‌شود چه اتفاقی برایش افتاده و به نوعی خویشتن‌شناسی می‌رسد. در اینجا می‌بینیم که راوی بلافاصله از وقوع «تقصیر» به وضعیت خود آگاهی دارد ولی به اعتقاد من وقوف در این داستان وقتی رخ می‌دهد که یعقوب می‌فهمد با خود چه کرده و به بیراهه رفته است. او جایی در اواخر داستان می‌گوید: «توی این فکرها ناگهان فکری به ذهنم می‌رسد. باید فرار کنم. اینجا دیگر جای من نیست…» البته به نظر من وقوفی که از آن حرف زدم طیفی است که لحظه‌ای که از آن صحبت شده را می‌توان لحظه‌ی تجلی آن نامید. زیرا از میانه‌های روایت یعقوب با کارهایی مثل گرفتن کتاب از دکتر و غیره به این نتیجه رسیده که نمی‌تواند مثل یک دیوانه به زندگی ادامه دهد. «واژگونی یا وارونگی» نیز تغییر موقعیت یا حال و روز شخصیت است که غالباً در تراژدی‌ها حالتی نزولی دارد ولی در موقعیت داستانی ما «تحول» منجر به بیرون زدن از آسایشگاه می‌شود که با پایان یافتن داستان در این نقطه، به نظر می‌رسد عملی در جهت تعالی است.

در ادامه‌ی داستان شخصیت‌های جدید که غالباً بیماران بستری در این آسایشگاه هستند پا به این داستان می‌گذارند. با این توضیح تقریباً بدیهی به نظر می‌رسد که با رمانی مدرنیستی مواجهیم که ما را با طیف مشخصاً «بیماری» همراه می‌کند که از اختلالات مختلف روانی رنج می‌برند. در بخش‌هایی که برشی از زندگی این شخصیت‌ها نمایش داده می‌شود تا حدی زمینه‌ی این اختلالات برای خواننده روشن می‌شود و می‌توان در همین فروروایت‌ها – ژنت روایت‌های درون‌گذاری شده را فروروایت می‌نامد؛ روایت‌هایی که در دل روایت اولیه یا قاب قرار گرفته‌اند- نیز، سه رکن شخصیت را که پیش‌تر به آن اشاره کردیم، شناسایی کنیم. نویسنده در جهت پیشبرد هدف خود از نگارش این رمان، شخصیت‌پردازی‌ خود را بر ذهن، اعمال و رفتار شخصیت‌ها معطوف کرده و به ویژگی‌های ظاهری آنها چندان توجهی نشان نداده است. فضاسازی‌ها و توصیفات نیز در همین راستا بیشتر با تکنیک «گفتن» ساخته شدند تا «نشان دادن». در طول داستان مدام گزارشی از شرایط، محیط، ظاهر آدم‌ها و … از طریق راوی دریافت می‌کنیم که تصاویر داستانی را برای خواننده می‌سازد.

شیرعلی شخصیتی است که همسرش با یک شوفر فرار کرده و با در نظر گرفتن زمینه‌های بروز اختلال شدید روانی، به نظر می‌رسد این موضوعی است که شیرعلی را به بیمارستان روانی کشانده است. او دچار بدگمانی شدید شده و تصور می‌کند تمام زن‌هایی که وجود دارند، ناگهان همسرشان را ترک و با یک شوفر فرار کرده‌ یا خواهند کرد. صفی علیشاه شاهزاده قجری است که تصور می‌کند او را به فرنگ فرستاده‌اند و مدام دغدغه تعرض دشمن به خاک سرزمینش را دارد و در تخیلاتش قشون آماده کرده و برای جنگ برنامه‌ریزی می‌کند. داراب مرد دیگری است که اصرار دارد نامرئی است و کسی نباید او را ببیند. روشن است که می‌توان بحثی طولانی روی هر یک از این شخصیت‌ها، مشکلاتشان، جهان ذهنی و زیستی پیرامون آنها داشت، ولی بسیاری از آنها در پیرنگ فروروایت‌ها و پایان‌بندی داستان، چون به لحاظ پردازش نقطه کانونی داستان نیستند، عقیم می‌مانند. من هم در این نوشتار توجهم را به شخصیت راوی معطوف می‌کنم که شخصیت اصلی و کانونی داستان است.

یعقوب همان‌طور که پیش‌تر اشاره شده دیوانه نیست و در اقدامی آگاهانه خود را راهی بیمارستان روانی کرده است. او راوی قابل اعتماد، آشکار و مداخله‌گری است که هوشمندی زیادی در عملکردش به خرج می‌دهد و گاه در توصیفاتی که ارائه می‌کند، خواننده را با نثری بسیار دقیق و فاخر مواجه می‌کند. لازم به یادآوری است که شخصیت‌ها هستنده‌هایی انتزاعی‌اند. مفاهیمی ذهنی‌ که بر اساس شناخت و مشاهدات مؤلف از مسائل انسانی، فرهنگی، اجتماعی و … وجود یافته است. خواننده ویژگی‌هایی که مؤلف چه به لحاظ جسمی و چه به لحاظ روانی به آنها نسبت می‌دهد را می‌پذیرد ولی گاه این بازنمایی‌ها و گزاره‌های متعدد مطرح شده در متن را با ما به ازای بیرونی آنها تطبیق می‌دهد و دچار تناقضاتی می‌شود که در نهایت ما با جمع‌آوری داده‌های نویسنده برای رسیدن به استتنتاج‌هایی در خصوص شخصیت‌ها سر و کار داریم و می‌بایست شواهد متعین متن را برای بررسی شخصیت‌ها و موقعیت‌ها، مرجع قرار دهیم.

داستان از فصل دوم تا سی‌ام که فصل پایانی این رمان است، در آسایشگاه روانی می‌گذرد. تا لحظات آخر داستان که راوی تصمیم می‌گیرد دست از دیوانگی بکشد و فرار کند، روایت در حال کاویدن شخصیت‌های اصلی و فرعی است. تقریباً تمام شخصیت‌هایی که حضورشان در داستان پررنگ است مذکر هستند. زنان اندک این روایت شخصیت‌هایی فرعی و سایه‌وار دارند. پرستار، مادر و … که در حاشیه مانده‌اند و به متن تبدیل نشده‌اند. خلق این جهان کاملاً مردانه توسط یک نویسنده‌ی زن، من را وسوسه می‌کند تا در نگرشی که چندان باب طبعم نیست، متن را قائم به ذات خود نبینم و ذهن خود را تا حدی معطوف به مؤلف کنم؛ تسلط جهان مردانه را بر ذهن این نویسنده به نظاره بنشینم و با سؤالاتی از این دست مواجه شوم: چه چیز باعث می‌شود نویسنده‌ رمان «جان‌های شعله‌ور» راه سخت‌تر را برای شخصیت‌پردازی انتخاب کند و به سراغ شخصیت‌های غیرهمجنس که قطعاً اشراف کمتری بر احساسات و جهان ذهنی و زیستی آنها دارد، برود؟

این یادداشت در صدد پاسخ دادن به این سؤالات نیست و فقط می‌خواهد توجه خوانندگان را به بافتی جلب کند که نمی‌توان آن را جدا از معناهایی که داستان به ذهن متبادر می‌کند دید. عقاید سیاسی، مذهبی، شرایط محیطی، اجتماعی، زیستی و روانی مؤلف در شکل‌گیری جهان داستانی این رمان موضوعی است که نمی‌شود آن را کنار گذاشت؛ همان مسئله‌ای که خود رمان در حول محور آن گفتگو می‌کند. بستر زیستی انسان و ابرساختارهای فرهنگی که نقشی تعیین‌کننده در اعمال و احساساتش دارد. عاملی که به اعتقاد من باید به آن «وقوف» پیدا کرد تا وارد مرحله‌ی گذار شد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

انقلابی‌گری‌ای که بر من پدیدار شد، حاوی صورت‌های متفاوتی از تجربه گسیختگی و گسست از وضعیت موجود بود. به تناسب طیف‌های مختلف انقلابیون این گسیختگی و گسست، شدت و معانی متفاوتی پیدا می‌کرد... این طیف از انقلابیون دیروز بدل به سامان‌دهندگان و حامیان نظم مستقر می‌شوند... بخش زیادی از مردان به‌ویژه طیف‌های چپ، جنس زنانه‌تری از انقلابی‌گری را در پیش گرفتند و برعکس... انقلابی‌گری به‌واقع هیچ نخواستن است ...
سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...