«به قطار نرسیدیم» نوشته نیلوفر کاظمی توسط موزه ملی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس منتشر شد.

به قطار نرسیدیم نیلوفر کاظمی

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، کتاب «به قطار نرسیدم» نوشته نیلوفر کاظمی نویسنده و مترجم زبان و ادبیات آلمانی است که به‌تازگی توسط نشر سرو راهی کتابفروشی‌ها شده است.

داستان این کتاب در مورد خبرنگاری به نام نگار است که خیلی علاقه‌ای به تهیه خبر درباره جنگ ندارد، او برای شرکت در جشنواره گل نرگس و تهیه گزارش به خوزستان می‌رود، اما گویا دست تقدیر ماجرای دیگری را برایش رقم زده است.

اولین شب ماندگاریش در اهواز شبی است بس عجیب و پر هیجان شب بعد، از قضا مهمان پیرزن خون گرم اهوازی می‌شود که در انتظار سی ساله بازگشت پسرش از جنگ هرشب برایش جشن دامادی می‌گیرد و با کبوترهای مهمان جشن یزله می رقصد، او ناخودآگاه درگیر داستان این خانواده می‌شود و دیدن لحظه لحظه زندگی و شنیدن داستان‌هایشان از جنگ، قلم نگار را برای نگارش بهترین گزارش دوران خبرنگاری اش آماده می‌کند؛ گزارشی از مردمانی که هنوز بعد از گذشت سال‌ها با تبعات شوم جنگ دست و پنجه نرم می‌کنند.

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:

«چه قرابت عجیبی است میان اهواز و ننه غلام بانوی سالخورده اهوازی که پیشینه‌ای شگرف پشت سر دارد. زخم‌ها برداشته، دردها کشیده. رنج‌ها دیده، اما هنوز سرپا است. لبخندش گرچه بی رمق، اما هنوز گرم و گیراست. ایران عادل را کسی به نام نمی‌شناسد. مثل همه مادران این سرزمین، هویتشان با فرزندانشان معنا پیدا می‌کند. غلامرضا تمام زندگی و هویت ننه غلام بود پسری که رفت تا هویت کشورش زنده بماند.»

موزه ملی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، در سال‌های اخیر همواره سعی کرده تا در باب تبیین فرهنگ و ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت قدم‌های مؤثری بردارد. مجموعه انتشارات موزه ملی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، با حمایت و پشتیبانی از هنرمندان متعهد و خوش ذوق انقلابی و جوان، کتاب‌های فاخری را در حوزه ادبیات پایداری و دفاع مقدس به بازار نشر عرضه کرده است. یکی از این آثار کتاب «به قطار نرسیدم» نوشته نیلوفر کاظمی است.

این کتاب در ۱۳۸ صفحه و شمارگان ۱۰۰۰ نسخه منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...