داود خدایی در تازه‌ترین اثر خود «عمارت هیتلر» به سراغ سوژه‌ای در دل تاریخ ایران پیش از انقلاب اسلامی و سال‌های پس از پیروزی انقلاب، در شهر تبریز رفته است.

داود خدایی عمارت هیتلر

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، راوی این اثر که از خانواده قاجار است، ناخواسته با اتفاقی روبه‌رو می‌شود که مسیر زندگی او را تغییر می‌دهد و آن حضور دو چشم آبی در زندگی‌اش است. این اتفاق باعث می‌شود شاهد روایتی از سال 1320 و حضور آلمانی‌ها و روس‌ها در شهر تبریز و سپس حوادث انقلاب اسلامی و نقش پدر و مادر راوی در انقلاب و سپس حوادث بعد از انقلاب باشیم.

راوی اثر که قصد داشت از کشور مهاجرت کند، توسط همین دو چشم آبی در جریان اتفاقات زیادی قرار گرفته، راه زندگی سعادتمند را در ماندن می‌بیند.

خدایی سه عنوان کتاب کودک و چاپ 18 عنوان کتاب خاطره در حوزه جنگ و انقلاب را در کارنامه کاری خود دارد.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:
«ماریا تنها زن داخل عکس بود، اما چیزی که متعجبم می‌کرد، این بود که هفت مرد داخل عکس ایستاده بودند در حالی که پدربزرگ در چند نوشته از حضور شش مرد آلمانی در کنار ماریا حرف زده بود. آن هفتمی لباسی متفاوت از آلمانی‌ها پوشیده و در انتهای عکس ایستاده بود، اما چرا سر همه مردها پاره شده بود جز همان یک مرد؟!»

«عمارت هیتلر» در مرکر آفرینش‌های ادبی حوزه هنری (کارگاه قصه و رمان) تولید و در 192 صفحه و با قیمت 65هزار تومان توسط سوره مهر منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...