1984 | جورج اورول

12 بهمن 1384

همه‌جا فقط تصویر مردی چهل و پنج ساله، سبیل کلفت، با خطوط سیمای چشمگیر و زیبا دیده می‌شود: «برادر ارشد»، رئیس عالی حزب، که انسان از هر طرف که به آن بنگرد نگاه خیره او را متوجه خود می‌یابد؛ همه‌جا پرده‌های تلویزیونی مراقب حرکات، بازتابها، و سیمای انسان‌اند تا به پلیس افکار خبر دهند. سه شعار بر این دنیا حکم‌فرماست: «جنگ صلح است. آزادی بردگی است. جهل قدرت است.»... فقط زمان حاضر ابدی وجود دارد که در آن همیشه حق با حزب است.

1984 جورج اورول

1984[Nineteen Eighty-Four] . رمانی از جورج اورول (اسم مستعار: اریک آرتور بلر(1)، 1903-1950)، نویسنده انگلیسی، که در 1949 منتشر شد. لندن، پایتخت نخستین منطقه هوایی اوسئانیا (2)، در 1984؛ لندنی که همه جایش را خرابه‌های جنگ های گذشته و ابنیه ویران و ساختمان های کهنه پوشانده است و چهار بنای عظیم وزارتخانه‌های حقیقت، صلح، عشق و فراوانی بر آن سایه افکنده است. همه‌جا فقط تصویر مردی چهل و پنج ساله، سبیل کلفت، با خطوط سیمای چشمگیر و زیبا دیده می‌شود: «برادر ارشد»، رئیس عالی حزب، که انسان از هر طرف که به آن بنگرد نگاه خیره او را متوجه خود می‌یابد؛ همه‌جا پرده‌های تلویزیونی مراقب حرکات، بازتابها، و سیمای انسان‌اند تا به پلیس افکار خبر دهند. سه شعار بر این دنیا حکم‌فرماست: «جنگ صلح است. آزادی بردگی است. جهل قدرت است.»

وینستون اسمیت (3) سی و نه ساله خسته شده است. او به «حزب خارجی» تعلق دارد و در وزارت حقیقت کار می‌کند. سرما،‌ عدم رفاه و تنهایی او را از پای درآورده است. چه می‌تواند بکند؟ طغیان کند، یادداشت‌های خصوصی‌اش را بنویسد، افکار شخصی داشته باشد، باطناً رابطه خود را با مقررات انضباطی قطع کند؟ او چه می‌داند؟ هیچ، یا تقریباً هیچ. هیچ‌کس از دوران پیش از انقلاب چیزی نمی‌داند، هیچ اثری از آن دوران باقی نیست. گذشته مرده است و آینده به تصور در نمی‌آید، و زمان حال نیز مطلقاً تحت نظارت حزب است. و این نظارت به خوبی وسیله نظارت بر گذشته و آینده را نیز در اختیارش قرار می‌دهد: حزبْ تاریخ را ثابت و تغییرناپذیر کرده است، زیرا مدام اسناد بایگانی ها، کتاب ها و روزنامه‌ها را بازنویسی می‌کند تا به موجب اصل «تغییرپذیری گذشته» همیشه با اوضاع حاضر همخوانی داشته باشند. خود وینستون اسمیت هم در این بازنویسی همکاری دارد؛ ولی چگونه می‌توان از تضادی که دیروز اصلاح شده است اطمینان داشت، در حالی که امروز کمترین نشان قابل بررسی از آن نمانده است؟ فقط زمان حاضر ابدی وجود دارد که در آن همیشه حق با حزب است؛ حزبی که افشاگری را تشویق، و دوستی و عشق را نفی می‌کند؛ حزبی که سرگرم ساختن زبانی جدید موسوم به «زبان نو» است که «ارتکاب جنایت از طریق فکر را به معنای واقع غیرممکن می‌کند، زیرا دیگر کلمه‌ای برای بیان آن وجود ندارد».

به این ترتیب، وزارت حقیقت به دروغ جنبه قانونی می‌دهد، وزارت صلح به جنگ می‌پردازد، وزارت عشق به کارهای پلیسی، و وزارت فراوانی نیز به جیره ‌بندی. از طرفی، میان اوسئانیا و یکی از دو قدرت جهانی دیگر، یعنی اوراسیا (4) و استاسیا (5)، جنگ دائمی وجود دارد؛ جنگی که به سلطه حزب کمک می‌کند، زیرا به آن اجازه می‌دهد که نیروهای فردی را، با آزاد گذاشتن در ابراز کینه، بسیج کند و به مسیرهای دلخواه بکشاند. حریف گاهی به ناگهان عوض می‌شود، اما، به یاری تغییرپذیری گذشته، این حریف بی‌درنگ دشمن موروثی می‌گردد.

وینستون اسمیت در نخستین دوران طغیان درصدد برمی‌آید به درون ساخت و کار دروغ رخنه کند، سپس با جولیا (6) مواجه می‌شود. حزبْ عشق را ممنوع می‌کند؛ به همین جهت عشق جولیا به اقدامی سیاسی مضاف بر لذت ناشی از تخلف بدل می‌شود. وقتی جولیا خود را تسلیم وینستون می‌کند، مرد او را می‌بیند که «با حرکت باشکوهی که گویی تمدنی را منسوخ می‌گرداند لباس از تن بیرون می‌آورد». طغیان مشترک این دو آنان را وامی‌دارد که بکوشند به یک جنبش مخفی «برادری» بپیوندد که الهام‌بخش و رهبر آن امانوئل گولدستاین (7)، یعنی همان خائنی است که حزب هر روز علیه او به انواع تهدیدها دست می‌زند.

مدتهاست که اوبراین (8)، یکی از کارکنان عالی‌مقام حزب داخلی که وینستون تمام دل مشغولی های خود را در او نیز می‌یابد، او را به سوی خود می‌کشد. روزی ابراین، وینستون را در خفا فرامی‌خواند و ضمن تأیید وجود جنبش برادری، به او اعلام می‌دارد که از این پس او وجولیا عضو این جنبش‌اند، و به آنها چنین سفارش می‌کند: «باید عادت کنید که بدون کسب نتیجه و بدون امید زندگی کنید. مدتی کار خواهید کرد، دستگیر خواهید شد، اعتراف خواهید کرد، و خواهید مرد. اینها تنها نتایجی است که عایدتان خواهد شد.» به راستی هم دیری نمی‌گذرد که وینستون و جولیا دستگیر و از هم جدا می‌شوند. وینستون را هفته‌ها کتک می‌زنند و شکنجه می‌دهند و به صورت «شیء خاکستری رنگ و اسکلت‌وار» درمی‌آورند. او به تمام جنایتها اعتراف می‌کند، ولی واپسین پناهگاه، یعنی عشق خود به جولیا را محفوظ می‌دارد. اینک او روی آلت شکنجه‌ای به سر می‌برد و کافی است به دسته آن فشار آورند تا دردی شدید و جان‌خراش به او وارد آورد و مردی که اداره این درد را در اختیار دارد و از آن برای بازآموزی او استفاده می‌کند همان اوبراین است – اوبراینی که وینستون ابداً احساس نمی‌کند خیانت کرده باشد، و همواره احساس غریبی وینستون را به او پیوند می‌دهد؛ اوبراینی که برایش توضیح می‌دهد: «ما فرد از آیین‌برگشته را به سبب آنکه در برابر ما پایداری نشان می‌دهد از پای در نمی‌آوریم. او را تا وقتی که مقاومت به خرج می‌دهد هرگز از بین نمی‌بریم. ارشادش می‌کنیم، روح او را به چنگ می‌آوریم و به آن شکل دیگری می‌دهیم... او را، پیش از اینکه بکشیم، به یکی از افراد خودمان بدل می‌کنیم.»

1984[Nineteen Eighty-Four]. جورج اورول

با وجود همه اینها، وینستون نمی‌پذیرد، ارشاد نمی‌شود. بالأخره او را به اتاق شماره 101 می‌برند و این محلی است اختصاص‌یافته به اِعمال این اصل که «برای هر فرد چیزی وجود دارد که او نمی‌تواند تحمل کند، نمی‌تواند نظاره کند». و وینستون قادر نیست قفس پر از موش های گرسنه‌ای را ببیند که به یاری دستگاهی به شکل نقاب، روی صورتش گذاشته می‌شود تا موشها او را بخورند. او فریاد می‌زند: «این کار را با جولیا بکنید! با من نه!» از این پس، او درهم‌شکسته است. دیگر چیزی از او نمی‌خواهند، او را رها می‌کنند، و او آزاد است که به دلخواه خود در خیابانها بگردد. او حتی جولیا را هم ملاقات می‌کند، ولی آن دو بدون اشاره‌ای به اعتراف به خیانت متقابلشان از هم جدا می‌شوند؛ دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند آن دو را به هیجان بیاورد یا به هم پیوند دهد. سپس، شبی که وینستون بدون دقت به اخبار پیروزی گوش سپرده است، ناگهان احساس می‌کند که شکش به یقین شادمانه بدل می‌شود. می‌بیند که در راهرویی با سنگ‌فرش سفید پیش می‌رود و نگهبان مسلح پشت سرش در حرکت است؛ احساس می‌کند گلوله‌ای که آن همه در انتظارش به سر می‌برد در پشت کله‌اش فرو می‌رود. به چهره «برادر ارشد» می‌نگرد و محبت شدیدی وجودش را پر می‌کند: «نبرد به پایان رسیده بود. او بر خود پیروز شده بود. برادر ارشد را دوست می‌داشت.»

این رمان هجایی ضد توتالیتاریسم شاید گالیور(9) (سفرهای گالیور) روزگار ما باشد. این، در درجه اول، به سبب ادراک رمان است که، به همین که انتقادی احساساتی و مختصر باشد اکتفا نمی‌کند، بل چیزی را که اساس اجتماع ماست ماهرانه مورد تمسخر قرار می‌دهد؛ زبان و تاریخ را؛ سپس به سبب درستی مفرط منطق گسترش ها و ویژگی ها، منطقی که به تخیل رمان قدرت هذیان‌آلود صورت جلسه واقعیتی چنان مطلق را می‌دهد که ارزش اسطوره‌ای پیدا می‌کند.

قاسم صنعوی. فرهنگ آثار. سروش

1.George Orwell (Eric Arthur Blair) 2.Oceania 3.Winston Smith
4.Eurasia 5.Estasia 6.Julia 7.Emmanuel Goldstein 8.O’Brien 9.Gulliver

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آن‌چنان که فکر می‌کنیم در ادوار تاریخی اندیشه‌ ایرانی یک‌دست نبوده است... سنت ایرانی هیچ‌گاه خالی از اندیشه حکومت نبوده است... تمام متن در ذیل سپهر کیهان‌خدایی پر از تاثیر بخت و اقبال و گردش چرخ و ایام است... پادشاهی امری الهی است... باید زمان طی می‌شد تا انسان ایرانی خود به این باور برسد که سرنوشت به دست خویشتن است... اطراف محدود ما که می‌تواند نظام کل هرکسی باشد؛ بازتاب احوال و درک اوست ...
بازگوکردن روابط عاشقانه بی‌نتیجه‌اش، اقدامش به خودکشی، دوستی‌ها و پروژه‌های ادبی‌ منقطعش، تحت‌‌الشعاعِ بخش‌هایی از پیشینه خانوادگی قرار می‌گیرد که مسیر مهاجرت از جمهوری دومینیکن به ایالات متحده آمریکا را معکوس می‌کند و روی زنان خانواده اسکار متمرکز می‌شود... مادرش زیبارویی تیره‌پوست بود... عاشق جنایتکار بدنامی شد... ارواح شرور گهگاه در داستان به‌کار گرفته می‌شوند تا بداقبالی خانواده اسکار را به تصویر بکشند ...
فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...