مرد فقیر «ناگهان» به عضویت کلوپ ثروتمندان پذیرفته می‌شود و سرخوش از این عنوان بی‌دلیل! می‌گوید: «دو تا موش در یک سطل خامه افتادند. موش اول زود ناامید شد و مرد؛ اما دومی آنقدر تقلا کرد تا خامه به کره تبدیل شد و نجات پیدا کرد. از این لحظه به بعد، من موش دومی هستم!»
امید خیلی خوب است، اما هیچ موشی با دست و پا زدن در سطل خامه، گربه نمی‌شود؛ در بهترین حالت از مرگ فرار می‌کند.
به زودی معلوم می‌شود که عضویت مرد در کلوپ، نقشه‌ی کثیفِ رییس کلوپ برای نزدیکی به زن اوست.
...
گوشه‌هایی ببینید از بازی لئوناردو دی‌کاپریو و تام هنکس در سینمایی «اگه می‌تونی منو بگیر» [Catch Me If You Can] به کارگردانی استیون اسپیلبرگ که بر اساس زندگی‌نامه‌ی خودنوشت فرانک ابیگنل جونیور [Frank William Abagnale Jr]  ساخته شده است. (شاید تنها نابغه‌ی کلاهبرداری که پس از دستگیری به استخدام دایره ضدکلاهبرداری دولت آمریکا درآمد!)


اگه می‌تونی منو بگیر | فرانک ابیگنل | استیون اسپیلبرگ 2002 م.

هشدار: حاوی صحنه‌های محدود جنسی.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...