شهرت مدرن و عاری از احترام | اعتماد


«شهرت» [Fame] اثر مارک رولندز [Mark Rowlands]، استاد فلسفه دانشگاه میامی، یکی از بهترین کتاب‌هایی است که در چند سال اخیر خوانده‌ام. نویسنده در این کتاب حول مفهوم و پدیده شهرت مفاهیم پایه‌ای و اساسی فرهنگ و تمدن غربی را به زبان ساده بیان می‌کند. غرب در این کتاب صرف مفهومی جغرافیایی نیست، بلکه همه ما می‌توانیم در چارچوب این فرهنگ قرار بگیریم. رولندز به تمایز بین دو نوع شهرت معتقد است: شهرت سنتی و شهرت مدرن یا بادآورده.

شهرت» [Fame] مارک رولندز [Mark Rowlands]

در گذشته شهرت با نوعی احترام همراه بود. فردی دستاورد یا استعداد قابل توجهی داشت و به همین دلیل مورد ستایش جامعه قرار می‌گرفت. اما در عصر مدرن شهرت از مفهوم احترام تهی شده است. به عبارتی فرد x شهرت دارد چون مشهور است! به عنوان نمونه، نویسنده در این کتاب دخترانی را مثال می‌زند که برای کسب شهرت در مقابل دوربین عریان می‌شوند. رولندز معتقد است؛ ریشه شهرت باد آورده عصر مدرن به بحران معاصر در تمدن غربی برمی‌گردد. رولندز تمدن حال حاضر غرب را حاصل دو گرایش فکری می‌داند: عینیت‌گرایی افلاطونی و فردگرایی عصر روشنگری. هر یک از این دو گرایش امکان تبدیل به شکل منحط و فاسد خود را دارد؛ عینیت‌گرایی افراطی به بنیادگرایی و فردگرایی افراطی به نسبی‌گرایی ختم می‌شود.

عینیت‌گرایی (objectivism) به این معناست که درست و نادرست به صورت عینی و مستقل از پنداشت‌ها و رفتارهای ما وجود دارد و این ارزش‌های اخلاقی همچون حقایق علمی است؛ یعنی وجود آنها عینی و مستقل از افکار و باورهای مردم درباره آنهاست. به نظر مارک رولندز ریشه عینیت‌گرایی اخلاقی به عصر یونان باستان برمی‌گردد، افلاطون این بحث را در قالب عالم مُثُل بیان می‌کرد. به نظر افلاطون واقعیت و جوهر اشیا و همچنین ارزش‌ها در دنیای مُثُل قرار دارند؛ مثل در معنایی که افلاطون به کار می‌برد به معنای نمونه کامل چیزهاست. این عینیت‌گرایی افلاطونی می‌تواند به شکل منحط خود یعنی بنیادگرایی حال حاضر تبدیل شود. به نظر نویسنده بنیادگرایی، عینیت‌گرایی بدون استدلال است. یک فرد بنیادگرا به صورت تعبدی بدون استدلال و دلیل، ارزش‌ها و اصول خود را برتر از تمام فردیت‌ها می‌داند.

فردگرایی(individualism) نیز گرایش دومی است که در عصر روشنگری پدید آمد و پایه دیگر تمدن حال حاضر انسان غربی را تشکیل داد، در فردگرایی زندگی هر فرد عادی در صورتی به بهترین نحو می‌گذرد که از درون او تعیین شود. به عبارتی فرد اجازه تصمیم گرفتن داشته باشد و بر مبنای انتخاب‌های خود زندگی کند. در این چارچوب انتخاب فردی مقدم بر سایر ارزش‌ها و اصول اخلاقی است. فردگرایی عصر روشنگری نیز در دوره ما می‌تواند به شکل منحط خود یعنی نسبیت‌گرایی تبدیل شود که در آن هیچ معیار یا اصولی برای اینکه تعیین کند کدام تصمیم برتر است، وجود ندارد. یعنی صرفا خوِد انتخابِ من مهم است نه اینکه چه انتخابی می‌کنم. رولندز معتقد است؛ با وجود تضاد ظاهری بین عینیت‌گرایی و فردگرایی، سبک زندگی تمدن غربی بر مبنای تعادل بین این دو گرایش شکل گرفته است. برخلاف نظر بسیاری که غرب را صرفا بر مبنای فردگرایی تبیین می‌کنند، باید گفت اعلامیه حقوق بشر در سال 1948 خود بهترین گواه بر این است که مجموعه‌ای از حقوق و ارزش‌ها ورای قومیت، فردیت، مذهب و عقیده وجود دارند.

مارک رولندز [Mark Rowlands]

در ادامه کتاب، مارک رولندز با استفاده از رمان «سبکی تحمل‌ناپذیر بار هستی» اثر نویسنده چک، میلان کوندرا، عینیت‌گرایی و شکل منحطش بنیادگرایی را با سبک زندگی سنگین‌بار و فردگرایی و نسبیت‌گرایی منحط را با شیوه زندگی سبک‌بار مقایسه می‌کند. در زندگی سنگین‌وار، شما مجموعه‌ای از اصول، ارزش‌ها و باید و نبایدهایی دارید که زندگی شما حول این ارزش‌های عینی تعریف می‌شود و فردیت شما جدای از این ارزش‌ها معنایی ندارد. در مقابل در شیوه زندگی سبک‌بارانه شما هیچ اصول و ارزش عینی‌ای فراتر از فردیت و انتخاب ندارید و مثل پر کاهی رها هستید. در زندگی سبک‌بارانه، اینکه چه نوع زندگی را انتخاب می‌کنید، اهمیتی ندارد؛ چون این موضوع هویت شما را تعیین نمی‌کند بلکه آنچه اهمیت دارد، این است که انتخاب می‌کنید، همین.

اکنون بر اساس توضیحات بالا بهتر می‌توان شهرت بادآورده عصر مدرن را تبیین کرد. ریشه اصلی این شهرت بادآورده این است که در سده بیست و یکم ما نمی‌توانیم به شیوه اصولی، امور باکیفیت - باارزش- را از مزخرفات تشخیص دهیم . شهرت بادآورده یعنی شهرت منهای ارزش‌ها و ملاک‌های عینی ارزیابی. به عبارت ساده‌تر ما هیچ سنگ محک و معیار کیفی‌ای نداریم تا تشخیص دهیم کدام دستاورد و اثر هنری شایسته احترام و به تبع آن شایسته ایجاد شهرت است و این ناتوانی به نوعی حاصل شکل منحط فردگرایی یا همان نسبیت‌گرایی است. با وجود اینکه ارزش یا کیفیت هر حوزه با توجه به شاخص‌های درونی آن تعیین می‌شود - برای مثال شاخص‌های کیفیت یک سیاستمدار با شاخص‌های کیفیت یک فوتبالیست متفاوت است - مارک رولندز به صورت کلی برای حل مشکل «تشخیص کیفیت» به جمع راه‌حل‌های مارکسیستی و کاپیتالیستی متوسل می‌شود، به عبارتی برای تعیین ارزش یک دستاورد یا استعداد دو عامل را باید مدنظر قرار داد:

الف- راه‌حل مارکسیستی: در این مکتب ارزش یک دستاورد بر اساس میزان کاری است که روی آن انجام شده است به عنوان مثال برای بتهوون شدن یا نوشتن قطعه‌ای با پیچیدگی و ظرافت و قدرت آنچه بتهوون می‌نویسد چه میزان کار یا تلاش لازم است؟ برای بریتنی اسپیرز شدن و تولید آثاری مثل آثار او چه میزان کار یا تلاش لازم است؟

ب - راه‌حل کاپیتالیستی: عرضه و تقاضا یا کمیابی آن دستاورد یا استعداد؛ بین هنرمندان چه تعداد افراد در حد بتهوون داریم و چه تعداد افراد در حد بریتنی اسپیرز وجود دارند؟ مطمئنا هدف از این مقایسه بیان مزیت‌های موسیقی کلاسیک بر پاپ نیست بلکه می‌توانیم از این ملاک برای مقایسه کیفیت آثار بریتنی اسپیرز و یکی از هم‌ردیفانش نیز استفاده کنیم. بنابراین کیفیت استعداد‌های یک فرد تابعی از کار و کمیابی است و تا حدی این دو معیار را می‌توان به صورت کمی نشان داد.

در پایان باید گفت؛ شهرت بادآورده گواهی است بر فرهنگی که فردگرایی آن تعادل عینیت‌گرایانه خود را از دست داده است و همچنین ناتوانی در پذیرش این حقیقت که بین زندگی‌هایی که افراد انتخاب می‌کنند یا انواع شیوه‌های خودشکوفایی‌شان، از نظر کیفی تفاوت‌هایی وجود دارد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...