مدینه فاسده یا توتالیتاریسم تکنولوژیک | اعتماد


پس از پایان جنگ جهانی دوم، ترس شدیدی نسبت به آینده بشر و قدرت گرفتن اندیشه‌های خطرناک و افراطی در جهان به وجود آمد. دامنه این نگرانی‌ها خیلی زود از عرصه سیاست و اندیشه به ادبیات رسید. اندیشمندان قرن‌های گذشته به پیشرفت و آزادی انسان‌ها امید بسته بودند و آرمان‌شهر یا مدینه فاضله‌ای را نوید می‌دادند. وقوع دو جنگ مخرب و خانمان‌سوزدر قرن بیستم و دسته‌بندی جهان به دو بلوک متفاوت و ظهور حکومت‌های فاشیستی و تمامیت‌خواه، تجربه‌های دردناکی بود که اثرش را بر قلم نویسندگان گذاشت و ژانر ادبی وسیعی با موضوع پادآرمانشهر (مدینه فاسده) به وجود آورد.

سرگذشت ندیمه» [The Handmaid's Tale]  مارگارت آتوود [Margaret Atwood]

این کتاب‌ها با بهره‌گیری از تخیل، جوامع خوف‌انگیزی را به تصویر می‌کشیدند که در آن انسان‌ها حکم برده و ماشین پیاده‌سازی اهداف حکومت‌ها را دارند و از هر گونه آزادی و حق انتخاب حتی در امور خصوصی‌شان مثل عشق و تشکیل خانواده منع شده‌اند. «قلعه حیوانات» و «1984» جورج ارول، «دنیای قشنگ نو» آلدوس هاکسلی و «میرا» اثر کریستوفر فرانک چند نمونه برجسته از این‌گونه هستند. بسیاری از این آثار مثل کارهای جورج ارول با زبان کنایه و تمثیل به سیاست‌های کمونیسم و بلوک شرق حمله‌ور می‌شدند؛ اما با گذشت زمان و به ویژه پس از فروپاشی شوروی، این حوزه ادبی هم دچار تغییر شد. در آستانه هزاره سوم، از یک سو پیشرفت سریع علم و تکنولوژی و نفوذ همه‌جانبه صنعت به زندگی و از سوی دیگر ظهور بحران تروریسم به دنیا گوشزد می‌کرد که ممکن است خطری به مراتب بزرگ‌تر و آینده‌ای هراس‌آورتر در انتظار بشر باشد. نویسندگان زیادی از قدرت تخیل خودشان استفاده کردند و داستان‌های بسیاری با این موضوع پدید آوردند. این داستان‌ها فضایی سیاه و وهم آلود دارند و از سرنوشت نامعلوم انسان‌ها و خطراتی سخن می‌گویند که تمام ارزش‌ها و مفاهیم انسانی را تهدید می‌کند.

یکی از مشهورترین رمان‌های ضد آرمانشهری، «سرگذشت ندیمه» [The Handmaid's Tale] به قلم مارگارت آتوود [Margaret Atwood] نویسنده برجسته کانادایی است. این کتاب در سال 1985 منتشر شده و جوایز ادبی مهمی از جمله جایزه آرتور سی کلارک (ویژه آثارعلمی و تخیلی) را به دست آورده است. خود نویسنده معتقد است اگر چه عنصر فضاسازی و خیال دراین اثر موج می‌زند، اما بازتاب دگرگونه‌ای از حقیقت نهفته در بسیاری از جوامع و کشورها در آن مشاهده می‌شود و نباید آن را اثری تخیلی دانست.

«سرگذشت ندیمه» ماجرای کشوری خیالی به نام گیلعاد یا سرزمین موعود است که تمام مشخصات یک ضدآرمانشهر را دارد؛ اگرچه حاکمانش آنجا را جامعه‌ای ایدئولوژیک و والا می‌دانند. جامعه‌ای که از قدرتمندترین سرویس‌های اطلاعاتی و کنترل‌کننده برخوردار است مانند حکومت‌های توتالیتر قرن بیستم اما به مراتب مخوف‌تر و پیچیده‌تر. اتوود داستانش را از زاویه‌ای کاملا زنانه روایت کرده است و زنان را به عنوان قربانیان اصلی برگزیده است. حکومت گیلعاد با نابود کردن دموکراسی و نظام جمهوری ظهور کرده و با آسیب‌های ناشی از تکنولوژی و تمدن صنعتی مواجه است. مهم‌ترین بحرانش ناباروری و کاهش شدید جمعیت است؛ برای همین دراین کشورزنان به چند دسته گوناگون تقسیم می‌شوند: همسرها (زنان طبقات بالا که همسر فرماندهان و دولتمردان هستند و قدرت باروری ندارند)، مارتاها (زنان نابارور که شغل خدمتکاری و آشپزی دارند)، ندیمه‌ها (زنان باروری که به اجبار دولت به همسری مقامات دولتی و ثروتمندان در‌می‌آیند) و عمه‌ها (زنان سالخورده‌ای که وظیفه آموزش و تربیت ندیمه‌ها را مطابق با اهداف دارند).

ندیمه‌ها زنانی هستند که به صرف بارور بودن از خانواده اصلی خودشان جدا و آزادی‌شان از آنها سلب شده است و به عنوان ابزار فرزندآوری در اختیار دولت قرار گرفته‌اند. ندیمه‌ها یونیفرم سرخ‌رنگی می‌پوشند که آنها را از سایر زنان متمایز می‌کند و تحت کنترل مطلق پلیس قرار می‌دهد. شخصیت اصلی داستان یکی از همین ندیمه‌هاست که به دستور دولت وارد خانه فرمانده‌اش می‌شود تا برای او و همسرش فرزندی به دنیا بیاورد. او در زمان دولت دموکراتیک قبلی زنی شاغل و تحصیلکرده و دارای همسر و دختری بوده؛ اما اکنون تنها وسیله تولید مثل و مهره‌ای برای تحقق اهداف قدرتمندان است. سراسر این قصه شرح خاطراتی است که از زبان همین شخص روایت می‌شود. نام قهرمان داستان آف فرد (برگرفته از نام فرمانده‌اش) است و هیچگاه با اسم واقعی او آشنا نمی‌شویم که همین کنایه‌ای به بی‌هویتی زنان در آن شرایط است. او حتی عواطفش را مستقیم بر زبان نمی‌آورد اما در خلال کلمات کتاب به درد و رنجش پی‌می‌بریم و او را می‌شناسیم.

مارگارت اتوود با انتخاب زاویه دید اول شخص خواننده را به خوبی در مسیر دغدغه‌ها و حوادث چهره اصلی داستان قرار می‌دهد؛ زنی ناشناس که نمادی از ستم‌پذیری و قربانی شدن زنان در جهان رعب‌آوری است که می‌تواند هر دوره تاریخی و هر گستره مکانی بر روی کره زمین را در‌بر بگیرد. سرگذشت ندیمه می‌تواند حکم نوعی اطلاعیه و بیدارباش برای تمام کشورها باشد تا از پایمال شدن حقوق زنان و نگاه ابزاری و منفعت جویانه به آنها حذر کنند. همین باعث شده تا این کتاب به ده‌ها زبان ترجمه شود و مورد تحسین منتقدان جهانی قرار بگیرد. رمان مارگارت اتوود پس از حدود سی سال از چاپ، همچنان تازگی‌اش را حفظ کرده و با بازخوردهای مثبتی رو به رو می‌شود. در سال 1990 اقتباسی سینمایی از این کتاب صورت گرفت و سال گذشته هم شبکه تلویزیونی «هولو» آن را در قالب سریالی ده قسمتی به تصویر کشید. این سریال موفق شد جایزه معتبر امی را به عنوان بهترین سریال درام تلویزیونی کسب کند.

سریال سرگذشت ندیمه که با موافقت و نظارت نویسنده تولید شده، اثری قدرتمند و وفادار به کتاب است که همپای کتاب پیش می‌رود و با وجود مضمون متفاوت و خاص‌پسندش، می‌تواند علاقه مخاطب عام را هم برانگیزد. این اقتباس با وجود شباهت زیاد به کتاب، تفاوت‌های قابل توجهی هم با آن دارد و بارزترینش نوع عملکرد شخصیت اصلی داستان است. آف فرد در کتاب زنی بی‌هویت و رنج کشیده است که در برابر حوادث پیرامونش موضع انفعالی دارد؛ اما زن سریال انسانی جنگجو و پرسشگر است که با تمام وجود در برابر شرایط ایجاد شده مقاومت می‌کند و می‌خواهد خانواده و هویت شخصی‌اش را پس بگیرد. مارگارت اتوود مانند بسیاری از نویسندگان هم‌نسلش از جمله آلیس مونرو، دوریس لسینگ و جویس کارول اوتس، گزاره‌های فمنیستی و آزادی‌خواهانه‌اش را در قالب کلمات و قصه‌ها ریخته است و آثارش از ماندگاری و تاثیرگذاری خاصی بهره‌مند است؛ به گونه‌ای که هر چند سال یک بار از سوی اهالی ادبیات، فلسفه و سینما مورد بازخوانی و بهره‌برداری قرار می‌گیرد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...
فنلاند امروز زنده است بخاطر آن وسط‌باز. من مخلص کسی هستم که جام زهر [پذیرش قطعنامه برای پایان جنگ 8ساله] را به امام نوشاند. من به همه وسط‌بازها ارادت دارم. از مرحوم قوام تا مرحوم هاشمی. این موضوع روشنی است که در یک جایی از قدرت حتما باید چنین چیزهایی وجود داشته باشد و اصلا نمی‌توان بدون آنها کشور را اداره کرد... قدرت حرف زدن من امروز از همان معترض است و اگر الان داریم حرف می‌زنیم به خاطر آن آدم است که به خیابان آمده است ...