لحظه‌هایی که از کنارشان می‌گذریم | اعتماد


«آن که باد می‌کارد...» مجموعه 31 داستانک از احمد طبایی است که تا داستان شدن احتیاج به مسائل دیگر و عناصر داستانی گسترده‌تری دارد اما به همین شکل هم، یعنی داستانک، نوعی امروزین از داستان کوتاه است. بسیاری از نویسندگان این راه و روش را آزموده‌اند و حتی در قرون گذشته هم نمونه‌هایی مثل حکایت‌های گلستان سعدی را می‌توان در این دسته قرار داد.

آن که باد می‌کارد... احمد طبایی

بسیاری اعتقاد دارند که امروزه به خاطر زندگی ماشینی و وقت کم بهترین طریقه پرداختن به نوعی ادبیات همین داستانک‌هاست، چرا که موضوع، سرراست و بدون هیچ قید و‌بندی در اختیار خواننده قرار می‌گیرد. دیگر اینکه نویسنده زحمت توصیف کردن و ارایه تیپ‌های مشخصی را ندارد. او می‌تواند گفت‌وگو داشته باشد یا نداشته باشد و از نظر زمان نیز ماجرا در فاصله کوتاهی انجام می‌پذیرد. خواننده پس از خواندن داستانک راضی است و می‌تواند هر مقدار زمانی را که مایل باشد به خواندن آنها اختصاص دهد.

برخلاف باور عموم، نوشتن داستانک سخت است. چون یک فکر و اندیشه را باید با کمترین واژگان سر و سامان داد که در اصطلاح ادبی به آن موجز نوشتن می‌گویند. بسیاری از نویسندگان توانی برای موجزنویسی ندارند. ذهن آنها مغشوش است و نمی‌توانند جز با شاخ و برگ دادن به ماجرا، منظور خود را بیان کنند. اما احمد طبایی دارای استعداد ویژه‌ای است که می‌تواند موجز بنویسد و به اصطلاح لُب ماجرا را بدون هیچ چیز اضافی برای خواننده بیان کند.

یکی از حسن‌هایی که در کتاب به چشم می‌خورد گونه‌گونی ماجراهاست و البته داستانک‌ها دارای تخیلی قوی هستند. ماجراها در مکان‌ها و زمان‌های مختلف مانند اداره‌ها، سربازخانه، خیابان، جاده و... اتفاق می‌افتد که این تجربه موفقی در این زمینه است چرا که تکرار کسالت می‌آورد. دیگر اینکه داستانک‌ها به نوعی پندآموزند. نویسنده به دنبال خیر و صلاح جامعه است و سعی می‌کند بدی‌ها را آشکار کند. دمل‌ها را بترکاند. چه غم از اینکه بوی آن عالمگیر شود. مساله‌ مهم دیگر اینکه احمد طبایی موضوع‌هایی را برگزیده که ما به آسانی از کنار آنها عبور می‌کنیم. اینها موضوعاتی هستند که ممکن است در نظر ما عادی باشند اما نویسنده با پرداختی عالی، همین ماجراهای ساده را خواندنی و جالب می‌کند. داستانک‌هایی که به دل می‌نشینند و استادانه نوشته شده‌اند؛ «اجباری، اعتراف، انتقالی، انتقام، آتش‌بس، آرامش در حضور دیگری، آنکه باد می‌کارد، پاداش، پرسش، تلخ و شیرین، تلنگر، تنگنا، حسرت، خشم خاموش، داوری، دایره، قفس، گربه، نماینده و وسط خیابان». در این میان داستانک‌های حسرت، تلنگر، تلخ و شیرین، انتقام و آنکه باد می‌کارد خوب هستند. اما بعضی از داستانک‌ها اصلا چنگی به دل نمی‌زند و گویا نویسنده در القای منظور خویش ناتوان بوده است. این می‌تواند به خاطر حجم کم داستانک‌ها باشد. از نظر نگارنده انتخاب، پرواز، تبریک، تصمیم، تعبیر، زمان، سرپناه، سگ هار، واکنش و همراه در این دسته قرار می‌گیرند.

مثلا داستانک «فراموشی» دور از ذهن است. اصلا با منطق زندگی جور در نمی‌آید. پدری همراه با پسر کوچکش با کامیونش سفر می‌کند. در جلوی رستورانی می‌ایستند. پدر از پسر می‌خواهد که از کامیون پیاده نشود تا او نوشابه را بخرد و بیاورد. بعد، پدر زنی را می‌بیند که سر روی فرمان اتومبیل گذاشته و ظاهرا به خواب رفته. کنجکاوی مرد تحریک می‌شود. جلو می‌رود و به شیشه می‌زند. زن سر بلند می‌کند و مرد و زن یکدیگر را می‌شناسند. کمی بعد پسر می‌بیند که پدرش با پراید زن آنجا را ترک می‌کند. از نظر نگارنده این داستانک دور از منطق زندگی است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...