ترجمه هاجر بهمن‌پور | عروس هنر


شاید شما نیز رمان «زنان کوچک» [Little Women] را خوانده و یا سریال‌ آن را در‌ تلویزیون دیده باشید. «زنـان کوچک» نوشته‌ی لوئیزا می آلکات [Louisa May Alcott]، داستان مشهور مگ، جو، بت‌، و امی مارچ، محبوب‌ نـسل‌ خوانندگان‌ بوده و هست. اما زیـباتر از همه اینست که‌ «زنان کوچک» چیزی ورای یک داستان ساختگی است. لوئیزا قسمت اعظمی از کتابش را بر پایه زندگی واقعی خانواده‌اش‌ بنا نهاده؛ او درباره‌ مادر زحمتکش، پدر آرمانگرا و سه خواهرش‌ آنا، الیزابت و می نـوشته و خودش را نمونه‌ای برای شخصیت‌ جو با روحیه‌ای عالی، رک و راست و پسرانه که قصد نویسندگی‌ دارد، قرار داده است. آنچه می‌خوانید نگاهی کوتاه به زندگی پدر لوئیزا می آلکوت است:

 لوئیزا می آلکوت [Louisa May Alcott]

فـصل اول: پیـچکهای رز

شاهراهی که از میان ایالت «پنسیلوانیا» تا رودخانه‌ی «دلویر» امتداد دارد، در حوالی‌ «فیلادلفیا‌» به خیابان اصلی شهر «ژرمن تون» تبدیل‌ می‌شود. خیابانی که مدتها پیش از انقلاب راهی مناسب برای سفر بود، اما از سـال 1832 تاکنون بازسازی نشده و اغلب اوقات چنان‌‌ گل‌ آلود است که به گفته ساکنین شهر برای گذشتن از جاده حتما می‌بایست اسبی به همراه داشت. البته ناهمواری و گل و لای جاده‌ نمی‌توانست مانعی بـر سـر راه پدری جوان‌ و سر‌ زنده‌ باشد که پیروزمندانه‌ یک مایل‌ راه‌ دشوار‌ را در یک روز سرد ماه نوامبر از خانه‌اش تا خانه‌ بزرگ واقع در «وایک» یعنی خانه صمیمی‌ترین دوستانش طی می‌کند‌. «برانسون‌ آلکوت‌» کـه بـرای رسـیدن به خانه «هاینس» عجول و مـشتاق‌‌ بـود‌، یـکباره در چارچوب در ظاهر شد تا خبر خوش را به آنها برساند. او صاحب دختری سالم، سر زنده‌ و فوق العاده شده‌ بـود و آمـده بـود تا همه کودکان‌ هاینس را برای دیدن نوزاد بـه خـانه‌اش‌ ببرد. در راه رفتن به خانه برانسون، هر 7 فرزند هاینس با‌ او‌ همراه‌‌ شدند و درحالی‌که طول شاهراه را پیاده طی می‌کردند، با حـرفها و سـؤالاتشان‌ غـوغایی‌ به پا کرده بودند. کودکان، گرد نوزاد کوچک و قرمز رنگ کـه صحیح و سالم و قوی بنیه بود‌، حلقه‌ زدند‌ و با احترام‌ و وقار، این نوزاد را که «لوئیزا می آلکوت» نامیده شد، مـی‌نگریستند‌.

ایـن‌چنین‌ بـود‌ که لوییزا نخستین منظره از جهان را نه در ناحیه‌ «نیوانگلند» ، بلکه در منطقه‌ی‌ پوشـیده‌ از‌ بـرف پنسیلوانیا مشاهده کرد. دره‌های کم‌شیب، ردیف درختان کاج‌ پوشیده از برف، تپه‌هایی که‌ باد‌ بر آنها مـی‌وزید و ردی بـه جـا مانده از بستر خشک رودخانه، آن هنگام‌ که‌ لوییزا‌ و مادرش مقابل پنجره بلند خـانه نـشسته‌ بـودند، و سپیدی برفهای نخستین‌ زمستان زندگی لوئیزا را‌ می‌نگریستند‌، همه و همه در مقابل دیدگان آن دو بود.

رأس سـاعتی خـاص، در مدرسه باز می‌شد و لوئیزا با مادر‌ش غوغا‌ و همهمه کودکان را همراه خنده‌هایشان می‌شنیدند. مـدرسه بـرانسون‌ آلکـوت برای یک روز تعطیل بود و دانش‌آموزان خردسال‌ به‌ سوی‌ خانه‌هایشان می‌رفتند. دخترکانی‌ با‌ گیس بافته‌های بور، همراه پسران کم سن‌ و سـال‌، انـجمن‌ کـویکره (شاخه‌ای از انجمن دوستان که در‌ سده‌ هفدهم‌ برپا شد. مرام آنها ترویج سادگی پوشاک و سـادگی گـفتار‌، یـعنی‌ حذف القاب بود) که از‌ شدت‌ سرما ژاکتهای‌شان‌ را‌ به‌ دور خود پیچانده بودند و جـست و خـیز‌ کنان‌ گلوله‌های برفی پرتاب می‌کردند.

لوئیزا بـسیار مـتفاوت با خواهر بزرگش آنا بود که سـاکت و مـحجوبانه‌‌ روی قالیچه کنار شومینه بازی می‌کرد‌. مادرش‌ «آبـا‌» آلکـوت، نگاه‌ دیگری‌ به‌ ردیف‌ درختان‌ سرو بلند قامت انداخت؛ بـرانسون داشـت به‌ خـانه‌ مـی‌آمد. بـنابراین آبا چراغ را روشن‌ کرد‌. آنـها مـدت‌ دو‌ سال‌ در این خانه امن و راحـت کـه بـی‌شباهت‌ به‌‌ خانه‌های‌ مـزارع‌ نـبود‌، زندگی‌ کرده بودند و بـرانسون نـیز در همین مکان‌ تدریس خود را ادامه داده بود. دو سال ابتدایی زندگی مشترک خانواده‌ آلکوت توأم بـا شـادی، آرامش و امنیت بود‌. در سالهای آتـی، روال شـاد زندگی آنـها، گـهگاهی بـه طرزی غریب به هـم می‌خورد و این آرامش و امنیت برای مدّت مدیدی حاصل نمی‌شد، مگر به واسطه‌ وجود لوئیزا... با باز‌ شدن‌ در و ورود پدر، هر دو دختر شاد شده و جیغ می‌کشیدند.

برای آبا آلکوت، که دوره خردسالی آرام و بی‌دغدغه‌ای را گذرانده‌ بود، ازدواج با برانسون‌ بـلند‌ قامت، با چشمان آبی‌ رویایی‌، موهای بلوند و سیمای خوش تراش و جذاب، اگرچه ناگهانی بود، اما ماجرایی فوق العاده‌ به حساب می‌آمد. برخی با شک و تردید او را نگریسته و نظر می‌دادند که ایـن جـوان روی ابرها‌ سیر‌ می‌کند و خط مشی خود را در زندگی‌ پیدا نخواهد کرد. آتش سوزان اشتیاق آبا باعث شده بود که او به چنین‌ هشدارهایی بهایی ندهد. او پیش‌ترها با قوم و خویشی دور‌ نامزد‌ شـده‌ بـود‌ که ماجرایش با تلخی به انتها رسیده، و به شدت او را رنجانده بود. سپس آبا، این مرد‌ را در حین ملاقات با برادرش دیده بود و به هـمان‌ سـرعتی‌ که‌ برانسون‌ مجذوب او شده بـود، بـه او دل باخته بود.

برانسون شخصی عجیب و جالب، با خصوصیاتی شگفت‌انگیز بود. او جویای علم، دانایی و بیش از همه‌ اینها، در عمق وجودش یک‌ معلم بود. او عـادت داشـت بـرای‌ دانش‌آموزان تعریف‌ کند‌ که مادرش چگونه روی کف آشپزخانه به‌ او نوشتن آموخته بود. تابلویی نسبتا بزرگ که بـا ‌ ‌شـنی سفید رنگ پوشیده بود و برانسون‌ تا زمانی که وسیله‌ای تازه برای آموزش‌ او‌ فـراهم شـود، روی آن تـمرین‌ می‌کرد. هراز چند گاهی شنها را دور می‌ریختند و تعویض می‌کردند. برانسون مجاز بود پیش از ساییده شدن و تـمیز شدن کف اتاق، روی‌ شنهایش تمرین‌ کند‌. او‌ با نوشتن حروف سیاه و درهمی‌ مـثا‌ الف‌، ب، سگ، گربه، صـبر، بـردباری، از کلمات کوچک به بزرگ پیش رفت‌ و به زودی توانست خواندن و نوشتن را بیاموزد. مادرش تا همین‌ اندازه‌‌ می‌توانست‌ او را آموزش دهد ولی به همان میزان‌ که‌ برانسون برای‌ ادامه تحصیل مصمم بود، مادرش نیز قـاطعیت داشت.

پدرش‌ برای فرستادن او به مدرسه استطاعت مالی نداشت و کلا برای این امـر ضـرورتی احساس نمی‌کرد. او معتقد بود‌ که‌ کار‌، آن‌ چیزی است که مایه پیشرفت فرد در دنیا می‌شود. پسر‌، کار‌ کردن در مزرعه را فرا می‌گرفت اما همیشه آرزویی بزرگتر را در سر می‌پروراند. پس از‌ گذشت‌ سالها‌، فـهمید کـه تحصیلات دانشگاهی‌ای که او آرزویش‌ را دارد، دور از دسترس‌ اوست‌. بنابراین‌ به جست‌وجو پرداخت تا آنچه‌ نیاز داشت را به شیوه‌ای دیگر به دست آورد‌. 18‌ ساله‌ بود که با پای‌ پیاده سفر به «ویرجینیا» را آغـاز کـرد و خودش مکانی برای‌ تدریس‌‌ یافت. مکانی هم برای تدریس و هم برای تحصیل.

ناخدای مهربان یک کشتی تقبل‌ کرد‌ که‌ به‌طور رایگان او را از نیوانگلند به «نورفولک» برساند. البته با ایـن تـوافق‌ کـه‌ برانسون به‌ محض پیدا کـردن کـار پول سفرش را بـپردازد. برانسون چنان نگران زودتر‌ خلاص‌ شدن‌ از این بدهی بود که نمی‌توانست صبر کند تا پس از افتتاح مدرسه پول بدست‌ آورد‌. بنابراین به اولین پیـشنهاد اسـتخدام‌ تـن داد. یعنی کمک به یک حلبی‌ساز‌ در‌ نور‌فولک. دوره گـردی در شـهر، فروختن فنجانها، کتریها و قابلمه‌های ساخته دست همان مردی‌ که او‌ را‌ استخدام‌ کرده بود، جزیی از شغل برانسون بود. او از خودش‌ انتظار نـداشت‌ کـه‌ چـنین فروشنده خوبی باشد. به‌هرحال او موفق‌ شد. نسبتا هم از حرفه جـدید خوشش می‌آمد. بدهی‌ خود‌ را یک جا به ناخدا پرداخت و سپس برای یافتن یک مدرسه وارد‌ حومه‌ نورفولک‌ شـد.

جـست‌وجو بـه نظر بسیار‌ دلسردکننده‌ می‌آمد‌. نه تنها تعداد مدارس‌ کم بود و تـعداد‌ انـدکی‌ از آنها مدیر نداشتند، بلکه ماهیت خیلی از آنها، آن چیزی نبود که‌ او‌ انتظارش را داشت. خوابگاههایی بدون‌ امکانات‌‌ رفـاهی بـا‌ دیـوارهای‌ ترک‌ خورده، واقع در حاشیه زمینهای بی‌مصرف‌‌ کنار‌ جنگل، در جایی که گرازهای خـارپشـت وحـشیانه می‌دویدند؛ این‌ بود وضعیت‌ قسمت‌ اعظم مؤسسات آموزشی‌ای که او به‌ آنها سر زده‌ بـود‌. پس‌ از مایلها‌ پیاده‌روی‌، برانسون‌ به این نتیجه رسـید‌ کـه هـیچ‌ شانسی برای تدریس ندارد و به نورفولک نزد صاحب کار قبلی در همان‌ شغل‌ سطح پایـین سـابق بازگشت. آن بازاری‌ زیرک‌ که‌ می‌دید‌ فروشنده‌ای‌ موفق پیدا کرده‌ است‌، این بـار او را بـرای فـروش اجناس‌ بیشتری به دهات فرستاد. برانسون چنان مأموریتش را خوب‌ انجام‌‌ داد‌ که به زودی تصمیم گرفت، ایـن تـرکیب‌ سـفر‌ و فروش‌ کالا‌ را‌ با‌ حساب و سرمایه شخصی‌اش دنبال کند.

او در نامه‌ای قاطعانه به پدرش اعـلام کـرد که: «تصمیم دارم در ویرجینیا به دستفروشی بپردازم که مثل هر شغل دیگری محترم‌‌ است.»

از آنجایی که زندگی در حومه شهر بسیار یکنواخت است، هر کس‌ که از خارج شـهر اجناس جدید و اخبار و عقاید نوین را نیز بیاورد، با‌ استقبال فراوانی مواجه می‌شود‌. دیـدن‌ این جوان چشم آبـی‌ و قـوی بنیه اهل کانکتی کات برای مردم جالب بود. او که با جامه‌های تمیز و رفتاری موقر پشت در خانه‌ها می‌رفت. زن صاحبخانه می‌آمد و با مرد‌ جوان‌ مشغول‌ صحبت می‌شد. زن‌های جوان که در حیاط پشتی در کار و تلاش‌ بودند، برای دیـدن روبـان‌ها و شانه‌های فروشی، به حیاط می‌آمدند و ناگفته نماند که بدشان نمی‌آمد گپی کوتاه با خود‌ برانسون‌ بزنند.

برانسون علاوه بر رفتار صحیح، جذابیتی داشت که هر کسی‌ را تسخیر می‌کرد. خیلی زود اربـاب خـانه هم از اتاق کارش، از بین‌ تلّی از تفنگ‌ها و قلاب‌های ماهیگیری‌ و کتاب‌هایی‌ که مثل‌ گوشهای سگ از هر طرف آویزان بود، بیرون می‌آمد و از برانسون‌ می‌پرسید که آیا تیغ ریش تراشی و تنباکو دارد یا نه؟!

او هم گـرم صـحبت با برانسون می‌شد، و معمولا‌ صحبت‌ آنها‌ به دعوت برای صرف شام‌ و گذراندن‌ چند‌ روز و چند شب در آن‌ منزل ختم می‌شد. پس از گذراندن بعد از ظهر به گفت و گو با برانسون، دخترها او‌ را‌ شـخص‌ اجـتماعی و جـالبی می‌یافتند که قادر بود چـیزهای زیـادی‌ از‌ آنـچه آنها تمایل به دانستنش داشتند به آنها بگوید، مثلا درباره اینکه در نورفولک یا «ریچموند» چه می‌گذرد‌. وقتی‌ صحبت‌ دخترها بـا او خـاتمه مـی‌پذیرفت، برانسون مدت‌ی طولانی در کتابخانه مـی‌نشستند و دربـاره مهمترین حوادث‌ روز حرف می‌زد.

جوانی چون برانسون آنقدر درایت داشت که پیرامون‌ مسئله‌‌ برده‌داری‌ بحث نکند، بلکه از بازرگانی و سـیاست، تـبعید نـاپلوئون، حبس شدن او‌ در‌ جزیره «سنت هلنا» اختراع قایقی توسط فولتون‌ کـه به وسیله بخار حرکت می‌کرد و دنیایی حرف از‌ همه‌ موضوعات‌‌ صحبت نماید. اگر او دعوت مردم‌ را می‌پذیرفت، ساعت‌ها در آن کتابخانه‌ها که گنجی غنی به‌ جا‌ مـانده از سـه نـسل محسوب می‌شد، می‌ماند. او در کتاب‌هایی‌ از‌ قبیل تاریخ، فلسفه، شعر غوطه‌ور می‌شد و تلاش مـی‌کرد پیـش از زمـان بستن کوله‌بارش‌ و ترک‌ آنجا‌، توشه کاملی در حد امکان از این کتاب‌ها برگیرد. پس از این‌ جمع‌آوری اطـلاعات، او‌ سـاعت‌های‌ طولانی تنهایی‌اش در راه را داشت که به اندیشیدن و ارزیابی آنچه خوانده‌ بود‌، بپردازد‌. جاده‌ها را بـه تـنهایی طـی می‌کرد، زیر سایه درختان می‌نشست و ناهارش‌ را به تنهایی می‌خورد‌. با‌ رهگذران‌ سلام و علیکی مـی‌کرد؛ اما معمولا به فکر کردن و فکر کردن ادامه می‌داد‌. معمولا‌ دوره‌های‌ آموزشی رسمی‌ای هـستند کـه فـرصت فکر کردن به فرد بدهند. اما برانسون کامل‌ترین نوع آموزش‌ را‌ داشت، که حتی این نـیاز را نـیر برآورده می‌ساخت.

زمانی که او پسر بـچه کـوچکی بود و تازه خواندن را‌ یاد گرفته بـود، شـخصی‌ نسخه‌ای از کـتاب «پیـشرفت زائر» را بـه او امانت داد. این کتاب چـنان‌ روح و تخیلات آن پسر کوچک را مشتعل کرده بود که لغات قادر به‌ بیان‌ آن نیست. او با همه وجـود عـاشق آن کتاب بود و بعدها آن‌ را مبنای آمـوزش فـرزندانش قـرار داد. کـودکی کـه زندگی ایده‌ال‌ او گـردش دور دنـیا و توقف برای‌ مصاحبت‌ با کسانی است که سر راهش قرار می‌گیرند. و این دقیقا همان چیزی بـود کـه او در شـغل‌ دستفروشی آن را تجربه کرد. او‌ چیزهای‌ زیادی به دسـت آورد و قـطعا‌ خـیلی‌ چـیزها را هـم از دسـت داد، و صد البته که ایده‌ها و اندیشه‌هایش تا مدت‌ها در ذهن همه آنهایی که با او ملاقاتی داشتند باقی ماند‌.

برانسون‌ موفق به یافتن کار‌ تدریس‌ نشد اما از این همه سرگردانی بین این شهر و آن شهر به این نتیجه‌ رسید‌ که بهتر است مدیر شود. او مردم را درک مـی‌کرد و پیـش از همه کودکان را. بنابراین می‌بایست در کار آموزش بماند. و سرانجام هم در ناحیه «چی شایر» آموزگار شد. در‌ همین‌ مکان بود‌ که با عالیجناب‌ ساموئل می آشنا شد و چنان که گفتیم‌ خواهرش آبـابی بـه میل خود به عقد‌ او درآمد. برانسون مدرسه‌ چی شایر را ترک کرد و در «برستون» تدریس‌ را‌ آغاز‌ نمود. ایده‌های‌ نوین او در آن جا مورد توجه‌ فردی به نام «روبـن هـاینس» از اهالی ژرمن ‌‌تون‌ قرار گـرفت.

وضـعیت مدارس هیچ کجا به‌ بدی وضع مدارس این ناحیه جنوب‌‌ نبود‌. البته‌ در معدود نقاطی، مدارسی‌ باع وضعیت نسبتا مناسب‌تر هم دیده‌ می‌شد. آقای هـاینس انـسانی با‌ صلاحیت، عضو جامعه کویکرهای خارج از فیلادلفیا‌ و علاقه‌مند به مسایل پرورش‌‌ دام‌، ستاره‌شناسی، پرورش گل و هواشناسی بود. هاینس در سر داشت که در شهر کـوچکش‌ تـعدادی مدرسه تأسیس کند تا همه آنچه اذهان در حال‌‌ ترقی بچه‌ها حقیقتا بدان نیاز داشتند، برایشان فراهم آورد. بنابراین به بوستون سفر کرد و طی ملاقاتی با این مدیر جوان که‌ همه جـا صـحبت از او بود، دریـافت که‌ برانسون همان‌ شخصی‌ است که بچه‌ها به او نیاز دارند. و واقعا هم حق با او بود.

چنین بـود که برانسون و نوعروسش برای‌ زندگی حمایت همه جانبه روبن هاینس بـه ژرمـن‌ تـون عزیمت کردند‌. خانواده‌ برانسون در زندگی تنها همین شانس‌ را داشتند؛ دوستان و مردی که قدر آنها را می‌دانستند و به آنـها ‌ ‌عـشق‌ می‌ورزیدند و حاضر به انجام هر کاری برایشان بودند. با حمایت‌ هاینس در بهشت کوچک در‌ «پاین‌ پلیس‌» یعنی خانه‌ای‌ که او برای برانسون خریده بود، مدرسه‌ای گشایش‌ یافت. تمامی اعضای انجمن کویکر، شیوه‌های ملایم برانسون در تدریس را می‌ستودند و به سـبب کـامل بودنش، سایر اهالی‌ ژرمن‌‌ تون‌ هم او را تحسین می‌کردند و بچّه‌ها عاشقانه دوستش داشتند.

آبا و برانسون دو سال در ژرمن‌ تون زندگی کردند. آنا دختر بزرگ آنها، 3 ماه پس از‌ عزیمت‌ آنها‌ به این مکان‌ متولد شد و در همین خانه در 29 نـوامبر 1832 لوئیـزا نیز‌ به‌ جمع آنها ملحق شد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

اگرچه زندان نقطه‌ی توقفی چهارساله در مسیر نویسندگی‌اش گذاشت اما هاول شور نوشتن را در خود زنده نگه داشت و پس از آزادی با قدرت مضاعفی به سراغ‌اش رفت... بورژوا زیستن در کشوری کمونیست موهبتی است که به او مجال دیدن دنیا از پایین را بخشیده است... نویسندگی از منظر او راهی است که شتاب و مطلق‌گرایی را برنمی‌تابد... اسیر سرخوردگی‌ها نمی‌شود و خطر طرد و شماتت مخاطبین را می‌پذیرد ...
از یک‌سو با شیوع حیرت‌انگیز دروغگویی سیاست‌مداران در سطح جهانی روبه‌روییم، دروغ‌گویی‌هایی که حتی افشا‌شدن‌شان هم در رویه سیاستمداران دروغگو تغییری به‌وجود نمی‌آورد و از سوی دیگر با انواع جنبش‌های نافرمانی مواجهیم و نیز با شکل‌های مختلف مواجهه دولت‌ها با آنها... آرنت خشونت را عامل اصلاح می‌داند ولی نه عامل انقلاب... مورد حمله بسیار شدید طرفداران اسرائیل و دست‌راستی‌ها قرار گرفت و حتی شغلش را از دست داد ...
تمام دکترهای خوب یا اعدام شده‌اند یا تبعید! دکتر خوب در مسکو نداریم... رهبر بزرگ با کالبدی بی جان و شلواری خیس در گوشه ای افتاده است... اعضای کمیته‌ی رهبری حزب مخصوصا «نیکیتا خروشچف» و «بریا» رئیس پلیس مخفی در حال دسیسه چینی برای جانشینی و یارگیری و زیرآب‌زنی... در حالی‌که هواپیمای حامل تیم ملی هاکی سقوط کرده است؛ پسر استالین و مدیر تیم‌های ملی می‌گوید: هیچ هواپیمایی سقوط نکرده! اصولا هواپیماهای شوروی سقوط نمی‌کنند... ...
تلفیق شیطنت‌های طنزآمیز و توضیحات داده شده، که گاهی خنده‌دارتر از آن هستند‌ که‌ درست باشند، اسنیکت را بلافاصله از نقش راوی سنتی و تعلیم دهنده‌ در اکثر کتاب‌های ادبیات کودکان کنار می‌گذارد... سانی می‌گوید‌: «گودو»! اسنیکت‌ این کلمه را این طور تفسیر می‌کند: «ما نه می‌دونیم کجا می‌خوایم‌ بریم‌ نه‌ می‌دونیم چه جوری باید بریم.» کلمه‌ی «گودو» ارجاعی است به نمایشنامه‌ی «در انتظار‌ گودو‌»... ...
پول زمانی به نحو احسن به انجام معاملات کمک می‌کند که عواطف هیچ نقشی در روابط نداشته باشند... برای خصلت کاملا پویای جهان، نمادی چشمگیرتر از پول نمی‌توان یافت... پول هیچ‌گاه دست کسی نمی‌ماند. پول اگر از حرکت بازایستد دیگر در مقام پول ارزش و معنای خاصی نخواهد داشت... من فقط به شرطی می‌توانم میل خود را برآورم که قادر باشم - دست‌کم تا حدی- میل دیگری را برآورم: زایش ارزش از روح مبادله ...