ارتباط، برهم‌کنش و ارجحیت احتمالی دو مفهوم «فرم» و «محتوا» به‌رغم بحث‌های درازدامن و پیشینه‌دار و به‌رغم شکل‌گیری دانش نقد ادبی که در نخستین گلوگاه مهم خود یعنی فرمالیسم، محتوا را واحد و سلولی در کلیّت فرم برمی‌شمرد، همچنان نگاهی معنادار برای تحلیل و بررسی آثار ادبی به‌ نظر می‌رسد. در یک سمت «تعهد» و التزام نویسنده به خنثی‌نبودن نسبت به جامعه است که امثال ژان پل سارتر گویاترین حمایت‌ها را از آن داشته‌اند و در دیگرسو این واقعیت که اثر هنری برای آنکه از سطح یک بیانیه، گزارش یا موضع‌گیری سیاسی- اجتماعی فراتر باشد، می‌بایست به امکانات روایی نیز به اندازه محتوا و اندیشه اثر بها دهد، چنانکه ویتگنشتاین می‌گوید: رادیکال‌ترین محتوای یک اثر هنری نمی‌تواند فرم کلاسیک آن را جبران کند.

رشت، ساغری‌سازان، کوچه بلورچیان شهلا شهابیان

اگر نویسنده‌ای محتوایی اجتماعی و نقادانه را در پیکره فرمی که نه الزاما بکر و نوآور که گریزان از قید مکررات، قراردادها و کلیشه‌هاست، به مخاطب خود عرضه ‌کند، می‌توان در نگره دوقطبی «فرم-محتوا» او را نویسنده‌ای موفق دانست. از برهم‌کنش دوسویه این دوقطبی پیش‌فرض، می‌توان به تبیین نگاه نقادانه رسید: نگاهی که در آن چه گفتن و چگونه گفتن هر دو از صافی نگاه منتقد نویسنده گذر کرده و خروجی آن، اثری است که درصورت توفیق، هم مخاطب مضمون‌گرا که رسالت هنر را بیدارباش جامعه می‌داند، راضی نگه دارد و هم خواص و دست‌اندرکاران اهل «لفظ و حرف و صوت» را.

مجموعه‌داستان «رشت، ساغری‌سازان، کوچه بلورچیان» نوشته شهلا شهابیان در کلیّت خود تلاش موفقی است در ارائه داستان‌هایی با استخوان‌بندی روایی قوی و نگاه انتقادی به مسائل اجتماعی. در تحلیل عناصر روایی کتاب، نخستین عنصر قابل ذکر، نثر نویسنده است که تقریبا در تمامی یازده داستان کتاب، به‌دور از سانتی‌مانتالیسم و جنسیت‌زدگی بوده و در عوض هماهنگ با موضوع، شخصیت و رخداد هر داستان قابلیت‌های روایی اثر را پیش می‌برد. نثر داستان‌ها به فراخور نگاه انتقادی پیدا و نهان آن‌ها، نثری است عریان و گزنده که دقیق‌ترین الگوی آن را می‌توان در داستان «خوشبختی همین‌جا، همین‌الان، روبه‌روی من نشسته!» (که نامی طعنه‌وار و آیرونیک است) مشاهده کرد: راوی داستان، زنی است از طبقه فرودست اجتماع که به هر ابزار و وسیله‌ای برای رسیدن به هدف ساده‌اش، زندگی بهتر، چنگ می‌زند و درنهایت هم آنچه برایش رخ می‌دهد، چیزی است خلاف میل و خواسته‌اش. نثر داستان، صراحت و عریانیِ هماهنگ با خشم فروخورده شخصیت را دارد و پیش‌برنده داستان است.

خواندن داستان‌های کتاب، در خواننده ایجاد ملال نمی‌کند؛ چراکه نویسنده به ایجاز، تعلیق و ضرباهنگ داستان‌های کتاب توجه داشته است. نویسنده در رفت‌وبرگشت‌های زمانی داستان‌ها و یا در تداخل میان واقعیت و خیال و نیز در «کشف ماجرا»ی داستان‌ها از انتقال‌هایی استفاده کرده که داستان‌ها گیرایی آغازین و تعلیق کافی برای پیشبرد را داشته باشند. دو داستان «کلاغا چی دوست دارن؟» و «انگار دو تیله لاستیکی سیاه» چشم‌گیرترین شروع‌های داستانی را در این کتاب دارند. اولی در پانزده سطر نخست خود ترسیمی دایره‌وار از تمامی فضای داستان به مخاطب می‌دهد. با دیالوگی شروع می‌شود، چندسطر بعد به همان دیالوگ برمی‌گردد و پیش می‌رود. جملات آغازین داستان، کوتاه و کلمات، حساب‌شده و دقیق هستند. در داستان دیگر، «انگار دو تیله...» نویسنده در آغاز داستان فضایی مرکب از وهم و ترس را با توصیف مهمانخانه‌ای در یک شب پیش می‌کشد و با ریتمی شتابناک تا انتهای داستان روایت را پیش می‌برد. این داستان، از منظر تعلیق و ضرباهنگ، مهم‌ترین داستان کتاب است.

جغرافیای شمال کشور، به تبع اصالت شمالی نویسنده، در اغلب داستان‌های کتاب قابل ردگیری و مشاهده است؛ اما کاربست این جغرافیا در داستان های شهلا شهابیان منحصر به ارائه تصویری رئالیستی و یا ادای دینی شخصی و احساسی نیست و نویسنده کوشیده است زیست‌بوم آدم‌های قصه را در تنیدگی با فرم و به اقتضای ضرورت‌های هر داستان به‌مثابه موجودی زنده و کارآمد، به کار ببندد. معنادارترین کاربرد جغرافیا در داستان‌های کتاب، در داستان «ورفن‌ما»‌ رخ می‌دهد: داستانی لایه‌مند که با تکیه بر باورهای محلی (که عنوان داستان نیز متصل به همان‌هاست) و دقیق‌شدن در جغرافیای آدم‌های داستان (لاهیجان)، به شکلی ماورایی و جادویی از رئالیسم دست بیاید و با حساسیت در انتخاب نام‌ها و توصیفات و تاکید بر طبیعت (در برابر انسان)، کیفیتی لایه‌مند و حتی نمادین به خود بگیرد.

در میان داستان‌های کتاب، دو اثر به‌سمت فرم‌زدگی و پیچیدگی و دو داستان نیز به‌سمت محتوا و بیان احساس و اندکی آسان‌گیری در روایت لغزیده‌اند و طبیعتاً در سنجش فنی داستان‌های کتاب، در جایگاهی متفاوت از داستان‌های دیگر قرار می‌گیرند. دو داستان «دیگه وقتشه بری» و «شیدا سایه نداشت»، رخداد و تعلیق ذاتی پررنگی ندارند، دارای فضا و پیرنگ‌های کاملاً مشابه (صرفاً با تفاوت جنسیت راوی) هستند. هردو داستان با ایده اولیه حضور انسانی مُرده در دنیای آدمی که به راوی وابسته بوده، شکل گرفته‌اند؛ اما این حضور، بیش از آنکه وجهی خیال‌انگیز یا باورپذیر داشته باشد، جنبه احساسی و غیرمنطقی به خود گرفته است. دو داستان کتاب نیز دچار فرم‌زدگی، علاقه نویسنده به پنهان‌کاری اطلاعات از خواننده شده و پرداختی گنگ و دیریاب دارند که لذت خوانش داستان‌های قدرتمند دیگر این کتاب را از خود دور کرده‌اند: داستان «قورباغه شد پرید تو آب» با ارائه یکباره تعداد زیاد شخصیت‌ها و نیز تشتت در روایت (که البته به ‌تبع آشفتگی روحی-روانی راوی است) فهم ارتباط آدم‌های داستان و کشف ماجرا را برای خواننده سخت می‌کند و داستان «این قصه مال کیه» که با قطره‌چکانی اطلاعات در خلال پیشبرد مکانیکی بندهای داستان پیش می‌رود؛ آن هم نه بر مبنای رخداد، شخصیت یا موقعیت؛ بلکه بیشتر بر مبنای اراده نویسنده.

اگر به همان پیش‌فرضِ دوقطبی «فرم-محتوا» بازگردیم، باید بگوییم که داستان‌های این کتاب، حرکتی هوشمندانه در میانه این دوسویه دارند؛ چراکه نگاه نویسنده به مسائل و مشکلات انسانی، به‌خصوص مشکلات زنان در بستر علاقه‌هایشان، نقد زندگی شهری با تاکید بر فضای سرد و بی‌رحم آن به‌ویژه در تقابل با زندگی ساده‌تر مکان‌های کوچک‌تر و دور از پایتخت، سلطه جامعه بر خواست و عاطفه انسان‌های طبقه فرودست، درونمایه اصلی داستان‌های کتاب هستند که با نثر و توصیف دقیق و ریزنگر، تعلیق و ضرباهنگ مناسب و درهم‌آمیزی خیال و واقعیت و حال و گذشته، خواننده را با خود همراه می‌کنند.

مجموعه‌داستان «رشت، ساغری‌سازان، کوچه بلورچیان» نوشته شهلا شهابیان به همت نشر حس آخر در رشت به چاپ رسیده و تجربه نویسنده در مهارت داستان‌نویسی و نگاه تحلیل‌گر و نقاد او به انسان و اجتماع، آن را به اثری درخور خواندن و بحث و تحلیل بدل کرده است.

ایبنا

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...